... امروز با ویرتوئوز محلمون که چند سالی میشه رفت اتریش داشتم تلفنی گفتگو میکردم. از مصائب زندگی که میگفتیم و جملات قصاری که «زندگی 50 درصد جبر، و 50 درصد اختیارِ اینکه با اون جبر چیکار کنی» و قرار و مدار هایی که با هم هردفعه میذاریم که اگه به زندگی نرسیم، کنکورِ چایکوفسکی که هیچ، نهایتش باید تاکسی خطی آزادی-اسلامشهر رو برونیم. در نهایت با اینکه زیاد تمرین نمیکنم، اما اوضاع بد نیست. کمی وُیسینگ های جدید یادگرفتم، روی تمِ Autumn Leaves که قرار هستش با ساکسوفونیست اتاق بغلی ضبطش کنیم. آخر هفته هم که کلاغ جان پر میزنن سمت گیلان. در نهایت همیشه این خداحافظی ها اتفاق میوفته. ولی با سلامی زیباتر دوباره از سر گرفته میشن. صفحه «آرشیو» دوباره آپدیت شدن و میشوند. حتما سر بزنین آلبوم های خوبی براتون هست شاید بدتون نیاد.
و این روز ها که چیزای جدیدی به گوشم میخوره؛ یک موتیف کوتاه که اشتراوس نوشته بود و که چه عمدا یا سهوا آقای هانس زیمر تمِ موزیک Inception استفاده کرده. ضمن کتاب هایی که از کتابخونه گرفتم، «فرم های موسیقی» و «تفسیر موسیقی» که دریچه های واگنر رو برام مبرا تر کرده، همینطور حس تحیری که وقتی خوندم "شاه دیو" آقای شوبرت (بر اساس غزل گوته)، سن 17 سالگی نوشته شده. و وای بر من که 17 سالگی در حال دود کردن جوونی با آدمای بدرد نخور بودم. هرچند مهم نیست، حداقل الآن من اینجا رسیدم و خبری از اونها نیست. و چقدر خوب گفت دوست ویرتوئوزمون که آدما توقعات زیادی دارن و از همه چیز هایی غر میزنن و مینالن که در اخیتار خودشون هست. زمان درست، مکان درست، تصمیم درست؛ البته تا حدِ امکان! که این روزهارو برای ما یا جهنم میکنن یا روزی از روز های خوبِ زندگی!
...مدتی به فکر سر و سامانی به اینجا بودم. ایده های مختلفی به ذهنم رسید اما در نهایت الان اینجا هستم و همچنان همون روزنوشت های تکراری رو مینویسم. فکر میکنم تو بحث قلم شاید نتونم واقعا چیزی فراتر از این داشته باشم؛ ایرادی هم نیست حداقل حدود خودم رو میدونم و شاید مثل آتش نوجوانی دنبال فنِ همینگوی نیستم. تو این مدت رپرتوار متفاوتی رو گوش دادم. سمفونی چهارم، فا مینور، از چایکوفسکی و اون تمِ لعنتی موومان دومش. بخش های اولیه اپرای والکوری از واگنر که فعلا اکتِ اول رو خیلی گوش میکنم. بهتر گوشش میکنم، نمیگم میفهممش یا درکی ازش دارم اما روندِ موسیقی برام نامستور شده؛ و منی که از چهارده سالگی درگیر این سنگینیِ اسم آقای واگنر بودم و کم کم الآن از اهمیت وجودش آگاهم. همینطور دلیل علاقه موسیو ریختر به ایشون (به نقل از خودش که سه استادی که داشته، پدرش، نیگاوس و واگنر).
در نهایت مدتی خالی بود اینجا اما خب فعلا از آرشیوِ هر ماه چند پست رو در دسترس گذاشتم. ضمن اینکه مثل اینکه قرار نیست اینجا اونقدرا هم ژورنال جدی باشه!