یادداشت های نو، شماره یک
امروز صبح که داشتم مطالب گذشته رو از پیش نویس در می آوردم، چشمم به عنوان پستی خورد که مربوط به فروردین 1403 می شد: «من شوستاکوویچ را نمیفهمم!» مطالبی که سال های قبل نوشته بودم جالب بودن. برای خودم البته! از ذهن شما خبر ندارم. از فروردین 1403 تا امروز که دی ماهِ 1404 هستیم شاید بشه گفت زمانِ نسبتا طولانی گذشته. البته یک سال و چند ماه در قیاس با 10 سال عدد کوچکی هست اما شما بگو سر جمع 400 تا 24 ساعت از اون روز ها گذشته. اینطور که بهش نگاه میکنی میبینی هم زمان زیادی هست! 400 تا 24 ساعت!! گیریم 16 ساعت مفید باز هم 400 تا خیلی زیاده!!! امروز مینویسم من نمیدونم شوستاکوویچ رو فهمیدم یا نه ولی از شنیدن موسیقی او اکنون به شگفتی می افتم. حتی مطمئن نیستم از اینکه بتهوون را فهمیدم یا نه، یا مثل همان پست باید مطرح کنم که اصلا فهمیدن به چیست؟ ولی این روز ها که بتهوون تمرین میکنم چیز هایی را میبینم که مطمئن هستم اگر پارسال یا دو سال پیش این قطعه را تمرین میکردم اینطور نمیتوانستم هنرِ دست آهنگسازیِ بتهوون را آرام و موشکافانه کشف کنم.

تصویر بالا چند میزانِ ابتدایی از کوارتت شماره 8 اثر دیمیتری شوستاکوویچ هست (کلید کنید تا بشنوید). این روز ها، همین روز های سردِ دی ماه که ثانیه هایش رو می گذرونیم، برای من حسِ دوران نوجوانی یا قبل تر ... دورانی از پایانِ کودکی را میده که با اشتیاق لای نت ها سرک میکشیدم. اون موقع ها سر سر با نواختنشون خودم رو راضی نگه میداشتم، ولی حالا این روز ها دیگه 12 سالم نیست و من فقط دنبال ساز زدن نیستم. ماهیت ذاتِ موسیقی و آن چیزی که «هنر» تلقی شود یا آن موسیقی و هنری که من را «به فکر» و «طرح سوال» وا دارد، من را دچار خودش میکند. و این روز ها شروع به تنظیم کردن کردم برای بچه های کوچک آموزشگاه تا گروه نوازی کنند (و ایده هایی که بر اساس متد های آموزشی خودشان پیاده کردم تا جنبه متدُلوژیک هم داشته باشه) و سراسر میخوانم در ذهنم... نه آواز نه! نت ها رو ... فاصله هارو ... مثل همین کوارتت: رِ، می، دو، سی
به منم سر بزن