جمله مسخره ایه، معلومه که بالاخره میرسید. و متاسفانه معلومه که میگذره و میره به دست خاطرات. اما... الآن، امروز، ششم دی ماه. روزی هستش که فقط من روش اتیکت زدم. مثل تابلو نقاشی؛ لحظهدیدار.
اضطراب ندارم، هیجان دارم. و با موبایل اینارو مینویسم و نمیتونم فونت همیشگی رو بذارم. سر کارم، دارن جمع و جور میکنم برم خونه. امروز اجازه زودتر رفتن رو گرفتم و دارم راه میوفتم. حمام کنم، حاضر شم و اگه رسیدم کمی ساز و سلفژ تمرین کنم و بالاخره راه بیوفتم به سمت نقطه وصال یار.
دیشب حرفایی میزدی... اگه اینجارو خوندی بعد از امتحانت ک قبل از دیدنمون، اینو بهم یاد آوری کن بهت بگم. این کلمه رو فقط بگو : خونه چه حسیه؟
روز اول هفته. چهارشنبه روز مهمی هستش. این روزا خودمم برای خودم عجیب شدم. اینکه ریش هامو ۶ تیغ کنم یا ته ریش، اینکه برم موهامو اصلاح کنم یا نه، اینکه شلوار چی بپوشم... شاید بهتر باشه حتی یکی بگیرم. و اره این ساید برای خودم عجیبه.
منی که همیشه ژنده پوش بودم، نه به معنای کثیف و شلخته، آراسته و تر و تمیز اما هیچوقت ظاهرم زرق و برق نداشته مگر در کلاس و ورکشاپ و اجرا.
و خب... اینکه از چه شامپویی استفاده کنم، ادکلن چی بزنم، ناخن هام تمیز و کوتاه و کلا این چیزایی که برای من اونقدرا اهمیت نداشت (نگم نداشت، یه پیانیست قطعا ناخن هاش کوتاه باید ضمن اینکه من وسواس دارم، ساده بودم همیشه اما میگم آراسته.)
و نمیدونم. شاید "عاشق شدن" همین باشه؟!
من داریوش گوش نمیدم ولی فکر میکنم شوپن به اندازه کافی عاشق پیشگی رو نماد کرده.
و این مدت دارم سعی میکنم بیشتر بنویسم. البته اینجا کوتاه هست و گه گاه دیر به دیر. اما در دفتر های خودم و ژورنال تمرین و غیر، مینویسم و مینویسم و مینویسم تا در اوج نا امیدی و افسردگی هم دووم بیارم. و برم تمرین کنم.
دیشب تمریناتم متفاوت بود. سازم رو با مترونوم و دقت تمام تمرین کردم. و خب متاسفانه برای سازم تنها ۵۵ دقیقه وقت گذاشتم و چرنی اپوس ۶۳۶ تمرین کردم. باقی ساعت های تمرین سلفژ کار کردم، که دیشب سر یک میزان که کاملا حس کردم دارم فالش و خارج از فرکانس میخونم، ناخودآگاه درست شد. تنها صدم ثانیه از ذهنم عبور کرد که "خب یه کم پایین تر شده انگار" و در نهایت برگشتم رو نت. حس خوبی بود چون خدا میدونه من چقدر سالیان سال درگیر سلفژ بودم و تربیت شنوایی. معلم قبلیم مثلا داشت دیکته یادم میداد من یکسال تمام یه فیگور ساده تنالیته دو ماژور، تکصدایی!!، رو نمیتونستم درست بنویسم. درست مینوشتم کلی بعد از ۱۰ بار اشتباه. و الان تنها با دو ماه، یک متد آموزشی جالب، فلسفه ای منطقی هست، گوش هامو تیز تر کرده و البته سرایش رو بهتر انجام میدم اگه اعتماد بنفس داشته باشم (که هنوز کنار حتی یک نفر انسان، آشنا، اون قدر توانایی ندارم که با قدرت بخونم.)
در مورد این بخش که جلوی کسی نه ساز درست میتونم بزنم نه سلفژ؛ یه جورایی ریشه در کودکی من داره. پسربچه ی ابلهی بودم که معلم دینی میگفت موسیقی حرام است و من تا مدتی بوسیدم گذاشتم کنار. و حالا تصور کنید تمام عمر با آدم هایی رفت و آمد داشتیم که همه پیشونی شون جای مهر بود. نه اینکه ادمای بدی باشن ولی تفاوت بود. از جایی که یادمه پدر جان نی مینواخت، بعدش هم که کتابای موسیقی مختلف پیدا میکردم مهر پدرجان صفحه اول بود. چند سال پیش هم ساکسوفون تنور رو برای نواختن انتخاب کرد و الان با هم استاندارد هایی رو اجرا میکنیم. شاید روزی گذاشتم. اما باز برمیگرده به اقوام دورتری که میگن بیا پیانو بزن و سر میزان اول که تموم نشده صدای حرف هاشون در مورد کسادی بازار فرش میاد تو گوشم. و خب ... اینکه برای من کمی ناراحت کننده و توهین آمیزه احمقانه است؟
پارت آخر تمرین هم مختص به کتاب جدیدی بود که خریدم؛ "کنترپوان به زبان ساده" و بخش اول که راجع به مفاهیم ابتدایی و کنترپوان دو بخشی و خطاها بود مطالعه کردم بعدش یادداشت برداشتم و خلاصه نوشتم خطاهارو. اما خب هنوز در حد مطالعه است من فکر نمیکنم تا چند فصل بعد هم توانایی حل تمرین داشته باشم.
و در نهایت امروز هم برنامه این است. اتمام کار، مترو، تاکسی، خونه، قهوه، تمرین. و البته...