Before beginning to learn an instrument, the learner, whether a child, alodscent or adult, should already be spiritually in possession of some music; he should, so to speak, cary it in his mind, keep it in his heart and hear it eith his mind's ear. The whole secret of talent and of genius is that in the case of a person so gifted, music lives a full life in his brain before he even touches a keyboard or draws a bow across the strings. That is why Mozart as small child could "at once" play the piano and the violin.
قبل از اینکه راجع به نقل قول بالا، و به کلی مقصودِ این رشته پست ها، حرفی و سخنی گفته شود، فکر می کنم بد نباشه چند نکته رو بگم.
چقدر در طول عمر سعی بر این داشتم که هم کیشان خودم رو، در کنار خودم نگه دارم اونم در مسیری که اگر عقیده ای مشابه نداریم حداقل میدونیم آرمان هایی مشترک رو دنبال میکنیم. اینکه اکیپی از پیانیست ها هستیم و برای همدیگه اجرا میکنیم، نقص های همدیگه رو متذکر میشیم و در عین اینکه ما رفیق هستیم، نقد هم میکنیم. اما خب تا حدودی خوب پیش میرفت این سالها، که البته بعد ها جدایی هم دلیل بر این نشد که از همدیگه غافل باشیم اما در این بین، آدم هایی زیادی بودن که میومدن و میرفتن و مدعی ویرتوئوزیته بودن و الان من که خبری ندارم و دوست نداره داشته باشم اما خب... از خود راضی بودن و تکبر از ویژگی های انسانی هست که من ازش بیزارم. نه خودم، نه دیگران! برای همین تو این وادی ها، فضای مجازی چه بلاگ، چه اینستاگرام چه هرچی... دنبال چیزی بیشتر از یک "ژورنال تمرین" نبودم و فقط چالش های #100 روز یا تکنیک، یا هرچیزی... چون من خودمو در حد بیانیه های آموزشی و فتواهای موزیسین مابانه نمیدونم. الآن هم همینه فقط با این تفاوت، من عقایدم رو در قالبِ یک بلاگ میریزم بیرون. قبول میکنیدشون؟ نمیکنیدشون؟ راستش I do not give af*ck ولی اگر کسی نظری داشت، عقیده داشت، به دور از تعصب و گنده گ*زی، با کمال میل روی چشم قرار خواهد گرفت... فکر کنم کافی باشه...
طفولیت... چقدر در مکاتب مختلف از این ویژگی، از این دوره از زندگی انسان و طرز تفکر و دیدش به زندگی، حرف و سخن گفته شده. کتابِ دنیای سوفی، فیلسوف رو تشبیه میکرد به کودکانی که نوک موی خرگوش هستند و به دنبال نور [اگاهی]. سر کلاس های سلفژ، ساز، یا کلا مکاتبی که آموزش با کنجکاوی و پیگری شاگرد در هم تنیده هستن، این تشبیه صورت میگیره. و چقدر درست. که مثل یک «کودک»، ساعت ها در پی کشف و گشت و گزار باشی. برای من موسیقی. ساز، اصوات و تمامی ویژگی هایی که مربوط به این هنر میشه. حتی یک آکورد.
جمله ی ذکر شده در بالا از کتاب «هنر پیانو» نوشته "هاینریش نیگاوس" (استاد کنسرواتوار مسکو، و از شاگردانش آقای ریختر، گیللس) مربوط به این بحث کودکی و کنجکاوی نمیشه. به جز اینکه خب، موتزارت در سن کودکی ساز ویلن و پیانو (کلاویه اون موقع، هارپسیکورد) مینواخت. کنجکاوی؟ علاقه شدید؟ اینکه چیزی جلودارش نبود؟ به عنوان یک کودک آدم مگه چقدر خودشو محدود میبینیه؟ الان که آدما یک کارو انجام میدن و باقی عمر به استراحت میگذرونن. اما برای من، منِ 52+36 کلاویه، همه چیز و همه جا پر از نت و موسیقی هستش. دفترِ کار که صدای دستگاه های صنعتی روی نت ها و گاها هارمونی هایی تشکیل میدن، که خب همکاران دنبال بهانه و تمسخر، اما زیبا نیست؟ بوق آمبولانس؟ یا اون برنامه اسنپ اون بوقش که نتِ لا-بمل رو میزنه.
این کنجکاوی ها منو به اینجا رسوند تا تمریناتم بالعکس شن. یعنی از بندِ زمان، تبدیل شن به کیفیت، هدف، آرمان؛ سالها تایمر رو میذاشتم و تمرین میکردم و زمان اگر 40 دقیقه، 1 ساعت یا بیشتر بود کافی بود برام. اینکه حالا قطعه یا تمرین یا متد و اتود درست شدن ...؟ مهم نبود زمان انگار حلال همه چیز بود. اما این روز ها کیفیت فاکتور تمرین، مترونوم سنگ بنای نواختن و گوش دادن و تیز بودن گوش هام مبنای انجام سلفژ هستن. و مدت هاست دیگه زمانِ تمرینمو به دقت قدیم نمیدونم. اینکه 3 ساعت 23 دقیقه 44 ثانیه... نه الان در حد اینکه (علامت تقریب) 2 ساعت و 10 دقیقه و بقیه اش در دفترم پر میشن از نکات تمریناتم که انجام گرفت، باید انجام شن، ضعف ها و نکات مثبت! ضمن برنامه ی فردا و یا حتی چند ساعت بعد!
کنجکاوی... فکر میکنم مهمترین ویژگی انسان های بزرگ!

هاینریش نیگاورس؛ مطالعه سونات های بتهوون