دیروز آخرینِ کلاسِ سال چهارصد و دو بود. برعکس هفته گذشته که بی حوصلگی کمی غلبه کرد، انرژی خوبی گذاشتم. هنرجو های گرامی هم خوب رسوندن خودشون رو. از جوجه 8 ساله که چقدر خوب درس 18 کتاب قرمز رو برام آورد تا بچه های بزرگتر که هرکدوم خیلی خوب تمرین میکنن. حتی برای بی انگیزه ترین شون هم انگار کلاس، بدل شده به یک کلاس مفرح و دست خالی نمیان. برای عید هم حسابی بهشون تکلیف دادم و البته قطعاتی رو براشون تعیین کردم، هر کدوم بسته به تواناهایی هاشون که چند تا آماده کنن و کدوم هارو آماده کنن، تا اولین جلسه بعد از عید ازشون فیلم بگیرم. دوست داشتم بتونم یه ضبطِ خوب بگیرم، با کارت صدا و میکروفون ولی دم و دستگاهشو ندارم و این فیلم هم اگه بتونم با یه دوربین خوب بتونم از کسی قرض بگیرم برای چند ساعت تا ازشون ضبط کنم. فکر میکنم انگیزه خوبی میشه. وقتی به یکی از دوستام میگفتم که راجع به خودِ "موسیقی" باهاشون حرف میزنم انگار چیز عجیبی بود. ولی نتیجه های جالبی داشته. "کنسرت جوانان" برنشتاین رو که میدیدم، حرف هایی که میزد و سوال هایی که مطرح میکرد مبنای این بخش از کار من بود. همین گفتگو های کوتاه میان کلاس یا اواخر کلاس، که «موسیقی چیه؟» یا «مقصود از موسیقی چیه» تاثیر های مثبتی گذاشت. حداقل من توقع نداشتم که prodigy بدل بشن اما توقع این تغییرات کوچیک هم نداشتم فقط یک آزمایش بود برام ولی دوست داشتم نتیجه اش رو. چند مدتی نگرانِ برنامه ها بودم. مثلا تا چه مدت باید اصلا چیکار کنم اما الآن انگار اینکه هرجلسه چی بدم بهشون اونقدر مهم نیست، اینکه اخلاقم چطور باشه مهمه بیشتر. و ضمن اینکه نگران اینم نیستم که کی چه فکری میکنه وقتی هنرجو هایی که اشتباهات فاحشی توی تمرینات کتاب های کلیشه ای داشتن، چطور الآن خودشون متوجه میشن و درستش میکنن یا سر کلاس آماده میان.
دی ماه به کلاغ میگفتم دوست ندارم سال تموم شه و من شروع به درس دادن تو آموزشگاه نکرده باشم؛ امسال رو با 6 جلسه کلاس تموم کردم و سال جدید رو هم تو نوازندگی خودم پر قدرت پیش میبرم، اما هنرجو هامو خیلی دوست دارم پیشرفتشون رو ببینم. حتی فکرم بود آخرای تابستون یه وُرکشاپ کوچیک بذارم و بچه ها جلوی همدیگه دست به ساز بشن. اما خب تا اون موقع ببینیم چه پیش می آید!!