استاد یکبار گفتن که اگر "ریختر" ایران بود احتمالا بجای پیانیست بقال میشد. و حالا اینجا من نشستم و با خودم در کلنجارم. با درونم که اون قدری به خودم اعتماد تو این راه ندارم. خیلی تلاش میکنم هردو طرف قضیه رو ببینم؛ توانایی هام و ضعف هام. دستاورد هام و چیز هایی که بهشون دست نیافتم. و این وسط یک حسِ معذب بودن دارم که نمیدونم ریشه از چی داره. کمی از نظر هایی راحت تر شدم ولی. مثلا دیگه از کانتات کردن اون قدر خجل نیستم. هرجایی لازم باشه و حال کنم سعی میکنم کانتات کنم یا مثلا فواصل آهنگی که تو سوپرمارکت پخش میشه رو حساب کنم. اما خب به راحتیِ آقای "ریختر" نمیتونم با موسیقی مواجه باشم. هرچند اون قدرا پیشینه دوری از موسیقی (از نظر خانوادگی) نداریم اما از یه جهت دیگه 180 درجه نسبت به قضیه قرار داریم (جهتِ دیگه خانوادگی). در نهایت در این گیر و دار، من و رویا هام هستیم که با هم تلاش میکنیم برای بقا. شما هم حواستون باشه، رویاهاتون رو فدای زندگی تون میکنید یا زندگی تون رو برای رویا...؟
