Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Piano» ثبت شده است

قلع های کشیده از برد. تفاله های قلعکش

ساعت ۱۲:۱۰ ظهر؛ کریمخان، نرسیده به ولیعصر.

روز اول هفته. چهارشنبه روز مهمی هستش. این روزا خودمم برای خودم عجیب شدم. اینکه ریش هامو ۶ تیغ کنم یا ته ریش، اینکه برم موهامو اصلاح کنم یا نه، اینکه شلوار چی بپوشم... شاید بهتر باشه حتی یکی بگیرم. و اره این ساید برای خودم عجیبه.

منی که همیشه ژنده پوش بودم، نه به معنای کثیف و شلخته، آراسته و تر و تمیز اما هیچوقت ظاهرم زرق و برق نداشته مگر در کلاس و ورکشاپ و اجرا.

و خب... اینکه از چه شامپویی استفاده کنم، ادکلن چی بزنم، ناخن هام تمیز و کوتاه و کلا این چیزایی که برای من اونقدرا اهمیت نداشت (نگم نداشت، یه پیانیست قطعا ناخن هاش کوتاه باید ضمن اینکه من وسواس دارم، ساده بودم همیشه اما میگم آراسته.)

و نمیدونم. شاید "عاشق شدن" همین باشه؟!

من داریوش گوش نمیدم ولی فکر میکنم شوپن به اندازه کافی عاشق پیشگی رو نماد کرده.

و این مدت دارم سعی میکنم بیشتر بنویسم. البته اینجا کوتاه هست و گه گاه دیر به دیر. اما در دفتر های خودم و ژورنال تمرین و غیر، مینویسم و مینویسم و مینویسم تا در اوج نا امیدی و افسردگی هم دووم بیارم. و برم تمرین کنم. 

دیشب تمریناتم متفاوت بود. سازم رو با مترونوم و دقت تمام تمرین کردم. و خب متاسفانه برای سازم تنها ۵۵ دقیقه وقت گذاشتم و چرنی اپوس ۶۳۶ تمرین کردم. باقی ساعت های تمرین سلفژ کار کردم، که دیشب سر یک میزان که کاملا حس کردم دارم فالش و خارج از فرکانس میخونم، ناخودآگاه درست شد. تنها صدم ثانیه از ذهنم عبور کرد که "خب یه کم پایین تر شده انگار" و در نهایت برگشتم رو نت. حس خوبی بود چون خدا میدونه من چقدر سالیان سال درگیر سلفژ بودم و تربیت شنوایی. معلم قبلیم مثلا داشت دیکته یادم میداد من یکسال تمام یه فیگور ساده تنالیته دو ماژور، تکصدایی!!، رو نمیتونستم درست بنویسم. درست مینوشتم کلی بعد از ۱۰ بار اشتباه. و الان تنها با دو ماه، یک متد آموزشی جالب، فلسفه ای منطقی هست، گوش هامو تیز تر کرده و البته سرایش رو بهتر انجام میدم اگه اعتماد بنفس داشته باشم (که هنوز کنار حتی یک نفر انسان، آشنا، اون قدر توانایی ندارم که با قدرت بخونم.)

در مورد این بخش که جلوی کسی نه ساز درست میتونم بزنم نه سلفژ؛ یه جورایی ریشه در کودکی من داره. پسربچه ی ابلهی بودم که معلم دینی میگفت موسیقی حرام است و من تا مدتی بوسیدم گذاشتم کنار. و حالا تصور کنید تمام عمر با آدم هایی رفت و آمد داشتیم که همه پیشونی شون جای مهر بود. نه اینکه ادمای بدی باشن ولی تفاوت بود. از جایی که یادمه پدر جان نی مینواخت، بعدش هم که کتابای موسیقی مختلف پیدا میکردم مهر پدرجان صفحه اول بود. چند سال پیش هم ساکسوفون تنور رو برای نواختن انتخاب کرد و الان با هم استاندارد هایی رو اجرا میکنیم. شاید روزی گذاشتم. اما باز برمیگرده به اقوام دورتری که میگن بیا پیانو بزن و سر میزان اول که تموم نشده صدای حرف هاشون در مورد کسادی بازار فرش میاد تو گوشم. و خب ... اینکه برای من کمی ناراحت کننده و توهین آمیزه احمقانه است؟ 

پارت آخر تمرین هم مختص به کتاب جدیدی بود که خریدم؛ "کنترپوان به زبان ساده" و بخش اول که راجع به مفاهیم ابتدایی و کنترپوان دو بخشی و خطاها بود مطالعه کردم بعدش یادداشت برداشتم و خلاصه نوشتم خطاهارو. اما خب هنوز در حد مطالعه است من فکر نمیکنم تا چند فصل بعد هم توانایی حل تمرین داشته باشم.

و در نهایت امروز هم برنامه این است. اتمام کار، مترو، تاکسی، خونه، قهوه، تمرین. و البته...

کمی گپ و گفت.

 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۰۲ ، ۱۳:۰۵
میم. الف - Fa

امروز نوع جدیدی از لذت در تمرین رو کشف کردم. حس کردمش. تجربه جدیدی بود هرچند باید همیشه اینطور می بود، چون روش تمرین برای من همیشه صرفا یه تکرار بی فکر بوده. روزی که پدر جان اومدن و گفتن که: «تمرین میکنی تا پیانو زده باشی یا پیانو میزنی که تمرین کرده باشی؟» و این بازی با کلماتی که همیشه سرور عالی انجام میدن مثل مشت، مثل همیشه، کوبشی بود بر ذهنیت من از تمرین. یا هر چیزی؛ کار کردن و پول و روابط آدما چه دوست چه همکلاسی که مفهوم کلاس رفتن، کلا گذران زندگی و هرفعالیتی و فلسفه پشتش. هرچند زندگی من مهمترین بخشش همینه. «تمرین!» 

امروز برخلاف اینکه همیشه مترونوم رو آخر کار میذارم، مترونوم اصلا خاموش نکردم. در واقع انتخاب درستی بود. من تمرین هامو بلدم. یعنی در مرحله ای هستم که نت رو از بر هستم و الآن لازم بودش که بتونم اجراشون کنم. خیلی درست و مکانیکی. و مطمئن هستم که الآن حضار هنرمند، که وجود خارجی در این بلاگ ندارن، دادشان سر به هوا میده که هنر مکانیک نیست و الآن پیانیست ها، بر خلاف قرن بیستم، تبدیل شدن به ماشین نت نوازی. ولی خب برای من حس عالی بود که همین چرنی هایی که همه فرار میکنند ازشون، و کسی نمیدونه چه راز هایی نهفته در تک تک میزانهاشون هست، با مترونوم تعیین شده، بر اساس استاندارد های سال های مختلف هنرستانِ {شوروی}؛ تمرین کردنشون برای من مفید بود. و این فایده و قدم به جلو گذاشتن برای من یعنی خوشایند بودن و لذت. یعنی حس خوب. یعنی که بالاخره دارم آدم میشم. یعنی اینکه از مرحله ای که فقط صدا در بیارم رسیدم به مرحله ای که برای دست یافتن به استاندارد هام، درست تمرین کنم. موزیکالیته و این چیزا بدون این مباحث پایگی (Fundamental) بی معنیه. مثل خیلی مفهوم هایی که به اشتباه جا افتاده ان، که تو آموزش موسیقی ما جاش دیگه از شدت فاجعه بودن قرمز و چرکین شده. 

در هر صورت پرلود باخ رو با سیاه 112 تمرین کردم و تمیز و یکدست بودن، سر ضرب و آکسان های درست، تکنیک و آزادی ماهیچه ها و دستهام و همه و همه در کنار هم بهم این حسو داد که داره درست پیش میره. «درست». مفهومی که انتزاعی هست ولی ماحصل کار مشخص میکنه. کیفیت اجرا. البته من هنوز به اجرا نرسیدم اما کیفیت رو چرا، دارم به بهتر شدنش کمک میکنم.

«سینوریتای عزیز»، ایشون آقای "ریختر" هستند. ایشون رو بیشتر خواهید شناخت. شخصیتی که روی من اثر بسیاری گذاشت. یه روز حتما مستندش رو با هم میبینیم. شک نکن. باید ببینی!!

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۰۲ ، ۲۲:۲۳
میم. الف - Fa

چند سال پیش که هنوز کووید و این چیزا در جریان بود، یادمه یه بنده خدایی، که دورانی همکلاسی و دوست من بود، وسط گفتگو هامون که مثل گاهی اوقات کمی متشنج و به بی راهه کشیده شد، تیکه و کنایه ای زد که کار هایی میکنم که معنی نداره. ناتمام میمونن یا کلا انگار به هیچ دردی نمیخورن. این کار ها چی بودن؟ چندتا شو میتونم نام ببرم که این دوست منم در جریانش بود؛ نقاشی های دیواری که گاها انجام میدادم، یه دوربین هندیکم داشتم که ضبط و ربط میزدم و در نهایتا تو ذهنم بود یه کولاژ و مونتاژ آنالوگ ازش دربیارم و تجربه کنم، نگاتیو و تلاش برای ظاهر کردن عکس ها توسط خوذم. انواع و اقسام پروژه های موسیقی و الی آخر. ولی خب خیلی چیزا هم بودن که ایشون، آقای نابغه که مکانیک دانشگاه سراسری میخونه و توسط بقیه دوستان جمع همیشه مورد ستایش قرار میگیره. "آقای منطقی و درست گو" (لقبی که یکی دیگه از همکلاسی ها بهش میداد... پاچه خواری ...!) مواردی که بود و کسی نمیدونست، اتلاف وقت روی زنگ و ساخت چهارتا طرح مسخره با سنگ و مصالح اضافی ساختمونی بود. اون زمان منزل در دست بازسازی بود. داستان های کوتاه مینوشتم، که هیچکدوم پایانی نداشتن (مثل شطرنج که بعضی وقتا خوب بازی میکنم ولی کیش و مات رو نمیتونم انجام بدم) یا در مورد موسیقی، زمانی که شخص سوم این دایره دوستی، آقای موسیقیدان (که توسط همون شخص پاچه خوار همیشه با من در قیاس بود)، تو اتاقش وقت میذاشتیم و میساختیم ( متاسفانه اونقدر اعتماد بنفس ندارم که اعتبار تمامی اون ترک ها که ضبط و سال 98 اجرا شدن رو به اسم خودم بزنم {هرچند ترانه و آهنگسازی و الی آخر رو خودم انجام دادم ولی پدر ثروتمندی نداشتم که تجهیزات برام تهیه کنه و الانم که دست تو جیب خودم هستم اصلا از اون ژانر مضحک دوزاری کشیدم بیرون}) به نتیجه ای نرسیدیم. این موسیقیدان ادامه داد و هنوز میدهد، با نوازنده ها و دوستان دیگه، سبک خودش و همچنان ریال و تومان هایی که از پدر به پسر و به جیب مغازه دار میره برای تکمیل استودیو اتاقش. و منم بالاخره کار خودم رو میکردم و میکنم. اون زمان که این مکانیک اون مضخرفات رو بار من کرد، من روی آلبومی کار میکردم به تنهایی که یه طورایی بهش Concept Album میگفتن. و کمی تفاوت رو طالب بودم و ترکیبی میزدم، یک داستان، موومان ها و اکت های مختلف مثل اپرا و در نهایت هم از هرچی تو چنته داشتم به کار میبردم، از تکنیک نوازندگی که با بتهوون بدست آورده بودم تا آکورد های 9 و 11 آقای مایلز تا ترانه ها و تیکه هایی که از راجر واترز یاد گرفتم (مفهومش رو وگرنه من به زبان فارسی مینوشتم.) خلاصه این آلبوم روی نوار کاستی ضبط شد، به صورت دمو و خیلی هم دوست داشتنی بود توسط خودم اما متاسفانه نوار این اثر غیب شده. یا حداقل انقدر که ضبط و ربط کردم نمیدونم لای کدوماش هست و من نامگذاری هم نشده خیلیاشون. یه روزی پیدا میشه...

در نهایت اینارو نوشتم که بگم، ای مردم اون بیرون، هستند ادماهایی، مثل من، که ابطال هایی انجام میدن و از نظر شما عوام فایده ای نداره. اما باید بگم که شما در حال کندن گور خودتون هستید و به استقبال مرگ میرید، که خبر هم ندارید شاید. ولی مایی که در مینویسیم، می کشیم، می نوازیم، می سازیم، می تراشیم یا هرچی... در نهایت در جستجو هستیم، در تلاش برای یادگیری، برای بهتر شدن، برای اینکه درون ما زنده است و انقدر کوته بین نیستیم که "فایده ای نداره". فکر میکنم مفید ترین کار از نظر شما این باشه: طناب رو بندازیم و بزنیم زیر صندلی.

برای من، این جستجوگری و شیطنت ها جذابه و ترسناک. اما اینکه راکد و مرداب باشم، از مرگ هم وحشت آور تره. اینجا هم همینه. با نام های متفاوت نوشتم، از سال های 95، با عناوین مختلف، با مضمون های متفاوت، با محتوا های متفاوت. همه چیز. آلبوم هایی که دوستان اینترنت میفروشن رو من رایگان گذاشتم، اشعار دوزاری سروده خودم، تکه فیلم ها، روز نوشتها، معرفی موسیقیدان و ... در نهایت اینجا رسیدیم به "ناردیس". اگه بار اولتون هست که اینجایید، باید بگم به "ناردیس" خوش آمدید. 

روایت اینجا متفاوت هستش. به لطف neg ra ، عکاس و نویسنده هم کیش و هم شهری خودمان، اینجا دوباره شروع شد و اینبار هم برای سورپرایز ایشون و چالش خودم، متفاوت خواهم نوشت و قدم بر خواهم داشت.

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۰۲ ، ۰۶:۳۱
میم. الف - Fa