فردا آخرین کلاس سال 1402 رو داریم؛ با هنرجو های مشتاقِ آموزشگاه (کلاسای خودم که فقط عید ژانویه تعطیله ")) این هفته درگیر اون هنرجوی سرتق بودم که چطور بتونم کمکش کنم. ضمن اینکه برای عید براشون یه قطعه ای تعیین کنم که بعد از تعطیلات بیارن و به صورت "اجرا" تحویل بدن. اما خب تو این هفته از «رشید بهبودُف» گرفته تا موسیقیِ متن "گربه های اشرافی" در حال گریز بودم که به این نتیجه رسیدم از کارای در دسترسشون، بهشون تمرینِ اجرا بدم. از مبتدی های از کتابِ «قرمز»، و اون چند نفر متوسط هم از نت ها یکی رو انتخاب میکنم و بهشون میدم. شاید اینطور بهتر باشه که دنبالِ چیزی خارج از این تمرین ها نباشن. هرچند که این تمرین ها هم ذره ای از دنیای بزرگ موسیقی هستند اما باز اینارو، با وسواس براشون جدا کردم و فکر میکنم تسلطشون و تحویل دادنش، بهشون کمک میکنه تا اینکه کارِ جدید بدم بهشون و از زیر اون قبلی ها فرار کنن.
اوضاعِ تمرینات خودم خیلی از هم گسیخته شده ولی همچنان تداوم رو نگه داشتم. به سالِ مبارکه 1403 هم نزدیک و نزدیک تر میشیم. از برنامه های سالِ جدید نمی نویسم. اینجا البته. ولی دستاورد هاشو چرا، به موقع اش قید میکنم ولی برنامه ریزی روی کاغذ روی میز خودم انجام میگیرد و قرار نیست کسی تا آشکار شدن نتیجه اش، ازش خبردار بشه. ولی تصمیم های خوبی دارم. ضمن اینکه دیروز، چهارشنبه سوریِ کذایی، روزِ یادآوری مسائلی بود و روشن شد برام. که گاهی اوقات یک چیز اشتباه، اشتباهه. به قول کلاغ، کارِ من نیست. یا آدمِ من نیست... برای ول کرد. مال من نبودن. چه کارهایی که نباید میکردم و کردم، چه ارتباط هایی که به زور نگه میداشتم و باید خیلی زودتر و راحت تر فقط عبور میکردم و ورق میزدم.