جمله مسخره ایه، معلومه که بالاخره میرسید. و متاسفانه معلومه که میگذره و میره به دست خاطرات. اما... الآن، امروز، ششم دی ماه. روزی هستش که فقط من روش اتیکت زدم. مثل تابلو نقاشی؛ لحظهدیدار.
اضطراب ندارم، هیجان دارم. و با موبایل اینارو مینویسم و نمیتونم فونت همیشگی رو بذارم. سر کارم، دارن جمع و جور میکنم برم خونه. امروز اجازه زودتر رفتن رو گرفتم و دارم راه میوفتم. حمام کنم، حاضر شم و اگه رسیدم کمی ساز و سلفژ تمرین کنم و بالاخره راه بیوفتم به سمت نقطه وصال یار.
دیشب حرفایی میزدی... اگه اینجارو خوندی بعد از امتحانت ک قبل از دیدنمون، اینو بهم یاد آوری کن بهت بگم. این کلمه رو فقط بگو : خونه چه حسیه؟