اگر «شوستاکوویچ» برای من یک عبارت بود، احتمالا میشد "نفهمیدمش!!" ولی شاید اگه هنوز "بهمن" دود میکردم، به جز "سمفونی لنینگراد"، تو پلی لیست موبایل آثار بیشتری ازش بود و به به و چه چه کُنان براتون اینجا بالا منبری میرفتم. ولی این "فهمیدن" چیه که درگیرشم؟ خودمم نمیدونم وقتی حتی از بتهوون هم حرف بزنیم باز میتونم بگم "...نفهمیدم!!". به لطف آنالیز های یوتیوب نسبت به این معقوله ترس داشتم، تا اینکه رسیدم به آقای "شنکر" که میگفت که IV-V-I اساس موسیقی کلاسیکه، فقط بتهوون بجای 4 میزان، این روند رو 400 میزان میکنه. مثل اون زمانی که یه گیتاریستی با "فندر استرت"، تو استودیو 8-بیت، میگفت که «جَز» از ii-V شروع میشه و من الان هرجا سریال کوردِ جَز استانداردی رو میخونم این ii-V ها برام نامستور میشن. ولی برگردیم به «فهمیدن» که باز هم با دونستن اینها میبینم که خیلی چیزا رو نمیفهمم و نمیتونم خودم "کاربردی" شون کنم.
و امروز برای نوشتن یک آرانژمان از فولک ارمنی، برای مشق کلاس، رجوعی کردم به تئوری جَز "مارک لیواین" و دیدم اون چیزی که میخوام پیاده کنم، پیش زمینه فراوان میخواد. و این اقیانوس ته نداره و «راخمانینف» به حق میگفت که موسیقی برای عمر کافیه اما یک عمر برای موسیقی... کافی نیست!
پ.ن: نچ (همراه تصور صدا) فضاسازی اش خوب نیست!