...دومین روز نیز گذشت؛ تا آخر شب که برسم خونه توی مسیر نتایجی به ذهنم رسید. کل روز داشتم به ساز زدن هنرجو ها گوش میدادم. و از صبح گوشم به موسیقی نخورد که منو به هیجان بیاره. تا شب موقع برگشتن که رفتم شام خوردم و قهوه و بعدشم توی مسیر چند تا ترک مختلف گوش دادم تا اینکه برای یک لحظه به دلم رسید که از «بیل اِونس» یک اجرا گوش بدم؛ و وای بر من که وقتی پارتِ سولو رسید که چه غوغایی در من ایجاد شد. خیلی بخش های جدیدی کشف کردم. در صورتی که اون اجرا فکر میکنم به 6 ماه در موبایل من هست و من همیشه گوشش میدم. اما اینبار متفاوت بود. از "وُیسینگ" ها گرفته، ضرب ها و ضدِ ضرب ها، سریال آکورد ها و همه چی. تا بعدش که گفتم بذار ضبطِ روز قبل خودم از سونات رو گوش کنم (سوناتی که باید اجرا کنم هفته آینده). و به ذهنم رسید حرفی که پارسال استاد جان میگفتن. اول از غر غر هاشون از نبود امکانات زمان خودشون (دوران فروپاشی شوروی، برق و آب و امکانات تکنولوژی که با واکمن کلاس هاشو ضبط میکرد و بار ها گوش میداد) تا اینکه رسید به اینکه "خودت استادِ خودت باش" و من زمانی که ضبط خودمو گوش دادم، با دید اینکه خب مثلا یه هنرجو داره میزنه و من سراپا گوشم و پوئن های مثبتشو دیدم و گفتم خب خوبه و بخش های ضعفش که یه سری جاها بهش دل نمیدادم اما راهکار ها رسید و سنجیدم کار خودمو. حس خوبی بود. از پیشرفت های 1402 میتونم بنویسمش و الآن هم فکرشو میکنم که چطور درس دادن خود من میتونه منجر به پیشرفت خود من هم بشه. از زوایایی دیگر! و ممنون از کلاغ با وُیس قبل رفتنش و این جمله ای که به دلم نشست که:" این استادی تو (خودم با این کلمه مخالفم!!) تازه اول راهه" و هر روز به خودم اینو یاد آوری میکنم که غرور، مرگ یک هنرمنده!