Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Stage Fright» ثبت شده است

دیروز اس ام اسی مملو از خواهش و تمنا برای استاد جان فرستادم که وقت کلاس بدن و بی دریغ تماس گرفتن با صدای تو دماغی از سرما خوردگی خبر دادن؛ همچنین قبل تر که خبرِ آموزشگاه رو بهش داده بودم جویا شدن و حسِ خوب از کیلومتر ها اینطرف تر رسید به حالِ ما. هیچوقت خودم رو نه برازنده واژه "استاد" میدونم نه "معلم" ولی در این موقعیت که قرار باشه هنرجوهایی بیان و کلاس داشته باشن با من، بیشتر دیدگاهِ اینو داشتم که خب جملات فلسفی و قلمبه سلمبه بارشون کنم که اینم ریشه از اون شخصِ شخیصی داشت که سالیان باهاش کلاس داشتم و بعد ها بتی که ساخته بودم به دست خودش شکسته شد و فهمیدم که، خب "حرف فروختن" کار خیلی از این دست از آدماست. و الآن به بعد از چندین سال کلاس داشتن با این استادِ سازم و همینطور این چند ماه کلاس داشتن با استاد مبانی و سلفژم، به این نتیجه رسیدم که از منظرِ شخصیتی و وجه، خودم باشم؛ قطعا نه "خودمی" که تو خونه هستم یا در جمع های دوستانه. بلکه در همون جایگاه، اما "منِ" مدرس، نه سیبیل داره و فیلسوفه، نه اعتقادی به فروختن حرف های مفت داره. بلکه با برنامه و هدایت شده پیش ببرم کار رو. به یقین تجربه به یاری من میشتابه و زمان روند رو بهتر میکنه و در نهایت باز هم "خودم" سراپا گوش به هنرجو، نکته های درست و به موقع و هفته گذشته نکته ای که بهم خیلی لذت میداد، این بود که کلاس های من تموم نمیشدن مگر با ورود هنرجوی بعدی یا منشی محترم که با استفهام انکاری که "کلاستون تموم شده؟" منظور اینکه بذار بیاد بیرون بچه مغزش ترکید نفر بعدی نشسته، هنرجوی بعدی رو راهی میکرد. استاد سلفژ جمله قشنگی میگفت که باید «لبریز» باشی تا بتونی این کار رو انجام بدی. از نظر دانش و چیزایی که تو چنته داری. و همین کلاس هم به من ثابت کرد که چه ضعف هایی در دانسته های خودم دارم و چه ضعف هایی در بیان اونها دارم و همین منو مجاب کرد که حتماِ حتما تمریناتم بیشتر، پر پر و بال تر باشه و همینطور اگر جلسه بعد قرار باشه به هر هنرجو چیزی بگم، از قبل تو هفته خودم مدام باهاش کشتی گرفته باشم و به خاک زده باشمش تا بتونم بسپارمش به دست اون آدم.

از تمرینات امروز بنویسم... برای اجرا خودمو آماده میکنم؛ اون عزیزانی که اینجارو میخونن، بهتون کتابِ «مدیریت ترسِ صحنه» نوشته "جولی جفی نیجل" با ترجمه "هاله آرامی رضایی" (از شاگردان استاد ساز، تحصیل کرده آمریکا) توصیه میکنم. برای خود من، همیشه "لذتِ اجرا" به پاسِ اضطراب و ضعف ها و هزاران مشکل ذهنی و روانی دیگه فراموش شده بود؛ و البته از آخرین تجربه هم بگم هنوزم شاید دست و پنجه نرم میکنم باهاش به نوبه خودم (و تو کتاب هم ذکر میکنه که اول نباید قیاس کرد، دوم اینکه اضطراب هیچگاه از بین نمیره. کارلوس کلایبر رهبر بزرگ هم قبل از اجرا تا مرز استفراغ و به هم زدگی میرفت) و این کتاب راهکار های خوبی رو میده. در نهایت اجرا، بخش نازدودنی از زندگی یک موزیسین هست و باید بالاخره کاری براش کرد و این اجرا برای من، چند رکن اساسی داره و یکی از اونها محک زدن خودم بعد از سالها دوری از اجراست. (البته اگر از امتحان خانه موسیقی فاکتور بگیریم یا حتی آکومپانیمان کنکور امسال). باقی بخش های تمرین هم آروم آروم پیش میره؛ فکر میکنم این مثال که یک "بهمن" از یک گوله برف اندازه فندق شروع شده، تمثیل خوبی باشه برای جمع کردن توشه ای مثل موسیقی که یک عمر هم براش کافی نیست. چه خوش گفت "راخمانینف" شیرین سخن، که موسیقی برای یک عمر کافیه اما یک عمر برای موسیقی ... هرگز!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۰۲ ، ۲۲:۴۴
میم. الف - Fa