Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

ای گل و گلزار ها چیست گواه شما        رنگ که در چشمهاست، بوی که در مغزهاست

واپس این حقایق زندگی، به گفتارِ یونانیان «نامستوری» که حقیقت نامیده شده است، شاید بد نباشه از جستجوی "کمال" کمی صرف نظر کرد. همه ما آدم ها بدنبال "ایده آل" هستیم. از تحصیلات بگیر، تا آدم ها، تا لباس ها، خوراک و موسیقی و هر چیزی. اما اینبار بیاید اینطور نگاه کنیم که "زیبایی" در واپس "عدمِ وجودِ کمال" نهفته است. در یک فیلمِ تمرین از "آندراس شیف" که میگفت چیزی به نام "پرفکت" وجود نداره. راست هم میگه. Perfection وجود خارجی نداره ولی imperfection یک فکت تلقی میشه. و بنظر من این imperfection هست که "زیباست". این عدم کمال هست که تفاوت هارو بوجود میاره. و نمیخوام نسخه بپیچم پس در جایگاه خودم برای خودم میگم که وقتی از خودم ضبط میکنم و میبینم که کجاها کمبود وجود داره خوشحال میشم. چون جاهای خوبی که نواختم به چشمم میاد. و وقتی نقصان هارو بهتر میکنم، نقص های جدید کشف میشن و پیشرفتم به چشم میاد. این تضاد، این دایره رنگیِ سیاه و سفید و همه اینها زیباست. و بیاید حقیقت رو ببینیم، به قول استاد جان، اون چیزی که هست. نمیدونم اینو قبلا نوشتم یا نه ولی در کل اون چیزی که هست رو ببین و اونجاست که میبینی آیا واقعا دوستش داری یا نه؟ تصور آدم ها از همدیگه هست که روابط رو خراب میکنه. وگرنه اون آدم همون آدم هست، چیزی عوض نمیشه، فقط ما چشممون به حقیقت و کاستی ها باز میشه و میزنیم زیرش فرضا. در هر حال اون چیزی که هست رو باید دید. مگر گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۰۲ ، ۱۸:۱۹
میم. الف - Fa

یه جورایی اولینِ برف امسال اومد. خب این به کنار و یادگار که سال 1402 یه برف خوب و حسابی امروز اومد. از فیلم فروشِ محلمون، که بهش به شوخی میگم "غلام تکثیر"، یک کتابِ زیبایی شناختی گرفتم ولی هنوز دست نگرفتم. اینم به کنار که مقدار مطالعاتی نسبت به سالِ پیش نصف شده. حتی کمتر! ولی خب کلا این دو سال اخیر سال های خوبی بودن. یه کلاغِ مهربون اومد و لونه کرد تو دلمون، کارت صلاحیت تدریس، بینش به موسیقی، کلاس سلفژ، شغل های متعدد و کاملا دو قطبی که خب باز هم در هر دوره خوب بودن. اولی باعث و بانی کلاسم شد و این یکی رزومه و اینکه چطور خودم، دارم خودمو می سنجم. و خوشحالم به عنوان یک شخصی که درس میده تو مدت کوتاهی ارتباط خوبی گرفتم، و تونستم کمک کنم به بچه ها، وقتی که دخترک کوچولو 8 ساله ای که میاد و سوالشو (با لحن بامزه و خجالتی) میپرسه و این برای من خوبه، اینکه الکی نمیاد و بره؛ منم بجای درس های حوصله سر بر وقت میذارم و نت های خوب و باحال میدم (هرچند که منشی زنگ میزنه و میگه چرا نت میدی؟ سوال مسخره و بی جا و اینکه میگه قدر نمیدونن تشکر نمی کنن و من میگم که بعدا خودشون میفهمن و فکر می کنه شعار میدم. تو این دنیای شیء واره مگر نت مهمه؟ اهمیتش به قیمتِ کاغذش هست تا محتوا!!) ولی خب باز هم الآن خوشحالم که به خودم غر میزنم که چرا تمرینام اینطور شده، چرا کم میدونم، چرا و چرا و چرا اما باز با این حال در تلاشم همیشه یادبگیرم. محصلِ مادام العمر. 

این پست منظور خاصی نداره صرفا خالی نباشه فولدرِ "اسفند ماه 1402"

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۰۲ ، ۱۹:۵۴
میم. الف - Fa

نوشتار امروز به این شکل است: کلاس سفلژ بعد از کنسل و بیماری استاد، خوب پیش رفت، هرچند هفته دیگه هم تعطیل هست ولی خب فرصت خوبیه که بیشتر تمرین کنم. ضمن اینکه تو تداخل ریتم و کانتات، کمی مشکل دارم، بالعکس جلسه قبل که خود کانتات مسئله بود، این جلسه فواصل رو تمارین رو خوب ادا کردم ولی خب باز بحثِ انقباض و ذهن، عجله و هیجان اون کیفیت خوبی که تو خونه دارم و ضبط میکنم و گوش میکنم، کاسته می کنه ازش. 
در مورد ساز، قطعه جدیدی گرفتم از فرانتس شوبرت؛ این چند وقت به لطف دوره فیلم های کلاسم، تمرین آرانژمان، کمی وَر رفتن با آکورد ها، سریال ها، آهنگسازی های مینیاتوری، و سونات بتهوون، موقع تمرین یه جورایی نقشه ذهنی خوبی برام درست میشه. اینکه تو فلان میزان این حرکت انتقال هست به مثلا می-بمل مینور، حالا سریال آکورد ها هرکدوم از پنج به یک هستن و الی ... اینو خلاصه بگم با اینکه دانشی به اندازه که میخوام، اندازه ای که پارتیتور ارکستری مالر 2 جلوم باشه و با مهارت خوبی آنالیز کنم، تو ذهنم بشنوم، نیست اما با این حال در تلاش ام بیشترش کنم و با همین یه نخود آموخته هم بهتر میفهمم. حتی فکر میکردم سرِ اجرای پنجشنبه من تنها مسئله ای که گریبانم رو اصلا نگرفت، فراموشی بود. تسلط داشتم و حتی اضطراب هم منو مهار نکرد و کاملا آگاه بودم روند قطعه چطوریه.
فردا هم روز مهمی هست و متاسفانه من تنها میتونم با یک تلفن و به قول خودش، زبون بازی، به استقبال کلاغ برم ولی چه میشه کرد. الآن اینطوری هست بالاخره سال بعد میتونم خیلی خوب از خجالتش دربیام. البته اگه قبلش بهم شال گردنمو بده :))

از نوار هایی که بدستم رسیده خیلی هاشو گوش کردم. حاصل اون ها پست قبل و آلبوم My Favorite Things بود که براتون گذاشتم؛ به علاوه چندتا اجرای زنده از Stan Getz و تو بخش کلاسیک، کاپریس از "امیروف" و سمفونی شماره 15 از شوستاکوویچ با رهبری پسرش، ماکسیم. ضمن اینکه با آقای «متمم» هم در حال گفتمان هستیم. عادت های جدید، شرط و شروط های مغز ناقابل که برای جلوگیری از عادت هایی هست که این روز ها مختل کرده زندگی رو. اینکه تو تخت فقط بگیرم بخوابم و میدونم عادت خیلی از ما هستش که فیلم ببینیم، تلگرام چک کنیم یا هرچی ولی خب برای من این میز الان اجر و قربی داره، ضمن اینکه کتاب و مطالعه رو این چند روز با هر زور و تلاشی بود گذاشتم فقط و فقط پشت این میز. نه تو تخت، نه تو مترو، نه هیچ جا. همینجا پشت این میز، به علاوه اینکه روش مطالعه و مطالعه ای که منفعل نباشه. به قول استادی اشتباهی که تصحیح شه، طلاست، بعد از تکرار و دوباره تصحیح نقره و اگه اصلاح نشه عملا یه پیت حلبی اضافی همراه آدمه. 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۰۲ ، ۱۸:۱۷
میم. الف - Fa

John Coltrane: Soprano Sax.

McCoy Tyner: Piano

Steve Davis: Double Bass

Elvin Jones: Drums

Download (Click on Title):

1. My Favorite Things

2. Every Time We Say Goodbye

3. Summertime

4. But Not For Me

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۰۲ ، ۰۴:۰۷
میم. الف - Fa

چو آدم را فرستادیم بیرون          جمال خویش بر صحرا نهادیم

پی نوشت: صرفا برای یک "ریماندر" شاید که چه زمانی با چه مطالبی مواجهه داشتم؛ میتونه اواسط کار باشه میتونه اولین مواجهه باشه. ولی خب از اونجایی که تا همیشه این سبکِ زندگیِ «تحصیلِ مادام العمر» هست، پس یه جورایی در این مورد باید بگم "اوایل راه ولی مواجهه جالب (تو مغازه آقای "غلام تکثیر" و کتاب مربوطه) و همینطور کمی متفاوت و جدید"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۰۲ ، ۲۲:۲۸
میم. الف - Fa

خب از دو روز پیش بنویسم؛ در واقع از نتایج و روایت های دو روز پیش بنویسم(!) باید بگم با توجه به تمام این سالها که بعد از هر امتحان، اجرا که تا یک هفته کلا دست به ساز نمیزدم، اینبار برعکس روز اجرا رسیدم خونه با چند ساعتی استراحت قطعه ای که اجرا کردمو تمرین کردم. «نیگاوس» تو کتابش نوشته بود که (اگه اشتباه نکنم) آقای "فون بولو" بعد از هر اجرا میومد خونه و قطعاتشو تمرین میکرد. و من هم این رویه رو در پیش گرفتم. ضبط کردم، تمرین کردم و اجرا کردم تو اتاق خودم و فیلم گرفتم و در حال کار بودم روی قطعه. بالعکس سالهای گذشته که عملا هر اجرا مرگِ اون قطعه در رپرتوار من بود. و این سالها با تمامِ مجموعه هایی که ماه ها روشون وقت گذاشتم و با هر اجرا به گور رفتن، اما این دو سال که هنرجوی این استادِ ارمنی عزیزم هستم، تقریبا تمامی قطعاتی که باهاش کار کردم رو اگر چند ماهی هم دست بهشون نزنم باز به فراموشی نرفتن. همه شون به نوعی اماده هستند حتی قطعاتی که آرانژمانشون رو خودم انجام دادم. یه جورایی میشه گفت یه مرحله جدید برام باز شده که نمیتونم بگم "درک" اما میتونم بگم "شناخت" خوبی که نسبت به موسیقی پیدا کردم، هرچند اندازه کله مورچه اما کمکم کرده که فراموشی گریبانمو نگیره. چه زمان عاملِ این فراموشی باشه چه اضطراب و هیجان سرِ اجرا. 

بعد از اجرا هم ناهار منزل یکی از بستگان بودم که اجرای من افتخار دادن اومدن و عکس زیر، بخش کوچکی از مجموعه نوار هاش بود که به من داد و جمله "هیچکس اندازه تو لیاقتشو نداره" خیلی به دل من نشست که با خیال راحت این کلکسیونِ بی انتها از شاهکار های موسیقی رو پیش خودم نگهشون دارم. یه طورایی هم جالب هست که لازم نیست هر دقیقه فایل بریزم رو موبایل یا فلش بعد دوباره پاک کنم برای فایل بعدی و گوش کنم... همه چیزایی که دوست دارم گوش بدم که تا حالا ندادم (از آهنگسازایی مثل گلازونوف، بورودین تا موسیقیدان های جَز مثل چیک کورئا، اِستَن گِتز تا موسیقی های عوام پسند خودمون و نوار های کانون فکری نوجوانان با شاهکار هایی که حتی تو اینترنت هم اثری ازشون نیست) از جعبه در میارم و میذارم تو ضبط و میشینم گوش میدم. تو برنامه روزانه ام مدتی هم برای گوش دادن به موسیقی گذاشتم؛ به اون روشی که استادِ مبانی و سلفژم گفت نه اینکه صرفا 24/7 تو گوشم موزیک باشه یا تو ماشین پخش باشه ... 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۰۲ ، ۱۶:۰۱
میم. الف - Fa

...دومین روز نیز گذشت؛ تا آخر شب که برسم خونه توی مسیر نتایجی به ذهنم رسید. کل روز داشتم به ساز زدن هنرجو ها گوش میدادم. و از صبح گوشم به موسیقی نخورد که منو به هیجان بیاره. تا شب موقع برگشتن که رفتم شام خوردم و قهوه و بعدشم توی مسیر چند تا ترک مختلف گوش دادم تا اینکه برای یک لحظه به دلم رسید که از «بیل اِونس» یک اجرا گوش بدم؛ و وای بر من که وقتی پارتِ سولو رسید که چه غوغایی در من ایجاد شد. خیلی بخش های جدیدی کشف کردم. در صورتی که اون اجرا فکر میکنم به 6 ماه در موبایل من هست و من همیشه گوشش میدم. اما اینبار متفاوت بود. از "وُیسینگ" ها گرفته، ضرب ها و ضدِ ضرب ها، سریال آکورد ها و همه چی. تا بعدش که گفتم بذار ضبطِ روز قبل خودم از سونات رو گوش کنم (سوناتی که باید اجرا کنم هفته آینده). و به ذهنم رسید حرفی که پارسال استاد جان میگفتن. اول از غر غر هاشون از نبود امکانات زمان خودشون (دوران فروپاشی شوروی، برق و آب و امکانات تکنولوژی که با واکمن کلاس هاشو ضبط میکرد و بار ها گوش میداد) تا اینکه رسید به اینکه "خودت استادِ خودت باش" و من زمانی که ضبط خودمو گوش دادم، با دید اینکه خب مثلا یه هنرجو داره میزنه و من سراپا گوشم و پوئن های مثبتشو دیدم و گفتم خب خوبه و بخش های ضعفش که یه سری جاها بهش دل نمیدادم اما راهکار ها رسید و سنجیدم کار خودمو. حس خوبی بود. از پیشرفت های 1402 میتونم بنویسمش و الآن هم فکرشو میکنم که چطور درس دادن خود من میتونه منجر به پیشرفت خود من هم بشه. از زوایایی دیگر! و ممنون از کلاغ با وُیس قبل رفتنش و این جمله ای که به دلم نشست که:" این استادی تو (خودم با این کلمه مخالفم!!) تازه اول راهه" و هر روز به خودم اینو یاد آوری میکنم که غرور، مرگ یک هنرمنده!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۰۲ ، ۱۹:۴۶
میم. الف - Fa

به خدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش

...from musical "Umbrellas of Cherbourg"

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۰۲ ، ۱۷:۲۴
میم. الف - Fa

دیروز اس ام اسی مملو از خواهش و تمنا برای استاد جان فرستادم که وقت کلاس بدن و بی دریغ تماس گرفتن با صدای تو دماغی از سرما خوردگی خبر دادن؛ همچنین قبل تر که خبرِ آموزشگاه رو بهش داده بودم جویا شدن و حسِ خوب از کیلومتر ها اینطرف تر رسید به حالِ ما. هیچوقت خودم رو نه برازنده واژه "استاد" میدونم نه "معلم" ولی در این موقعیت که قرار باشه هنرجوهایی بیان و کلاس داشته باشن با من، بیشتر دیدگاهِ اینو داشتم که خب جملات فلسفی و قلمبه سلمبه بارشون کنم که اینم ریشه از اون شخصِ شخیصی داشت که سالیان باهاش کلاس داشتم و بعد ها بتی که ساخته بودم به دست خودش شکسته شد و فهمیدم که، خب "حرف فروختن" کار خیلی از این دست از آدماست. و الآن به بعد از چندین سال کلاس داشتن با این استادِ سازم و همینطور این چند ماه کلاس داشتن با استاد مبانی و سلفژم، به این نتیجه رسیدم که از منظرِ شخصیتی و وجه، خودم باشم؛ قطعا نه "خودمی" که تو خونه هستم یا در جمع های دوستانه. بلکه در همون جایگاه، اما "منِ" مدرس، نه سیبیل داره و فیلسوفه، نه اعتقادی به فروختن حرف های مفت داره. بلکه با برنامه و هدایت شده پیش ببرم کار رو. به یقین تجربه به یاری من میشتابه و زمان روند رو بهتر میکنه و در نهایت باز هم "خودم" سراپا گوش به هنرجو، نکته های درست و به موقع و هفته گذشته نکته ای که بهم خیلی لذت میداد، این بود که کلاس های من تموم نمیشدن مگر با ورود هنرجوی بعدی یا منشی محترم که با استفهام انکاری که "کلاستون تموم شده؟" منظور اینکه بذار بیاد بیرون بچه مغزش ترکید نفر بعدی نشسته، هنرجوی بعدی رو راهی میکرد. استاد سلفژ جمله قشنگی میگفت که باید «لبریز» باشی تا بتونی این کار رو انجام بدی. از نظر دانش و چیزایی که تو چنته داری. و همین کلاس هم به من ثابت کرد که چه ضعف هایی در دانسته های خودم دارم و چه ضعف هایی در بیان اونها دارم و همین منو مجاب کرد که حتماِ حتما تمریناتم بیشتر، پر پر و بال تر باشه و همینطور اگر جلسه بعد قرار باشه به هر هنرجو چیزی بگم، از قبل تو هفته خودم مدام باهاش کشتی گرفته باشم و به خاک زده باشمش تا بتونم بسپارمش به دست اون آدم.

از تمرینات امروز بنویسم... برای اجرا خودمو آماده میکنم؛ اون عزیزانی که اینجارو میخونن، بهتون کتابِ «مدیریت ترسِ صحنه» نوشته "جولی جفی نیجل" با ترجمه "هاله آرامی رضایی" (از شاگردان استاد ساز، تحصیل کرده آمریکا) توصیه میکنم. برای خود من، همیشه "لذتِ اجرا" به پاسِ اضطراب و ضعف ها و هزاران مشکل ذهنی و روانی دیگه فراموش شده بود؛ و البته از آخرین تجربه هم بگم هنوزم شاید دست و پنجه نرم میکنم باهاش به نوبه خودم (و تو کتاب هم ذکر میکنه که اول نباید قیاس کرد، دوم اینکه اضطراب هیچگاه از بین نمیره. کارلوس کلایبر رهبر بزرگ هم قبل از اجرا تا مرز استفراغ و به هم زدگی میرفت) و این کتاب راهکار های خوبی رو میده. در نهایت اجرا، بخش نازدودنی از زندگی یک موزیسین هست و باید بالاخره کاری براش کرد و این اجرا برای من، چند رکن اساسی داره و یکی از اونها محک زدن خودم بعد از سالها دوری از اجراست. (البته اگر از امتحان خانه موسیقی فاکتور بگیریم یا حتی آکومپانیمان کنکور امسال). باقی بخش های تمرین هم آروم آروم پیش میره؛ فکر میکنم این مثال که یک "بهمن" از یک گوله برف اندازه فندق شروع شده، تمثیل خوبی باشه برای جمع کردن توشه ای مثل موسیقی که یک عمر هم براش کافی نیست. چه خوش گفت "راخمانینف" شیرین سخن، که موسیقی برای یک عمر کافیه اما یک عمر برای موسیقی ... هرگز!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۰۲ ، ۲۲:۴۴
میم. الف - Fa
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۰۲ ، ۱۷:۵۰
میم. الف - Fa