Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

هراکلیتوس راست میگفت که هر ثانیه، رودخانه ای که جاریست، دیگر همون رودخونه قبلی نیست. زمان. و زیباترینِ هنرها [از منظرِ من] هم موسیقی میتونه باشه؛ جایی که اهمیت "زمان"، به نهایت خودش میرسه. اتفاقی که باید در زمان درست و تعیین شده بیوفته، اگر افتاد، افتاد. اگر نه که هیچ. از دست رفت. گاه زندگی هم همینه. با این تفاوت که در زندگی بعضی از دست رفته ها، باید از دست برن. تا چیز های بهتری عایدمون بشه. امسال، 1402، سالِ از دست دادن ها بود و بدست آوردن ها. شروعِ یادگیری سلفژ و پیشرفت نسبتا خوب. میتونست بهتر باشه، ولی تا اینجا کار هم خوب خودمو جلو آوردم. از دست دادنِ آدم هایی که سالها با هم میرفتیم و می اومدیم. و در نهایت رسیدیم به نقطه ای که اینجا، من در مسیر خودم قدم بر داشتم و اونها ... خبر ندارم بهتر هستش از خودشون بپرسید! 

شاید خودخواهانه باشه که بگم، که اونا منو از دست دادن، نه من اون هارو. ولی چه توفیری میکنه؟ آخرش که نتیجه همین میشه. و راستی شاید بد نباشه به یادگار بنویسم اینجا، روزِ پنجشنبه گذشته، به تاریخِ دوازدهم بهمن، اولین روز به عنوان مدرس رو تجربه داشتم؛ در آموزشگاه موسیقی، جایی خارج از چهار دیواری اتاقم و کلاس خصوصی. و چه روزِ جالبی بود. یکی از پوئن های مثبت امسال هم همین بود، کارت صلاحیت تدریس. تدریس در آموزشگاهی در نقطه از پایتخت، با دوازده هنرجو، فعلا البته شاید کمتر شه شاید بیشتر بالاخره استاد جایگزین بودن تلافات هم داره. و دستاورد های ساز خودم، که با هزارمین بارِ کنسل شدن کلاس توسط استاد باز هم استمرارِ تمرین داره و هر لحظه حتی با تکراری بودن تمرینات برای ماه ها، باز پیشرفت هایی وجود داره که منو به وجد میاره. 

و برای اپیلوگ از کلاغی که پشت پنجره نشسته مینویسم که با اومدنش، همیشه خوش خبر بوده.

فکر میکنم سه نقطه...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۰۲ ، ۱۶:۱۳
میم. الف - Fa

«موریکونه» توی مستندش میگفت که استادی که در کنسرواتوار داشت، تنها تکلیفی که میداد بهش، نوشتن انواع و اقسام رقص ها بود؛ والس، ژیگ، منوئه، ساراباند و ... چند روز بعد از دیدن اون مستند هم سر کلاس ساز، استاد گفتن که مدعیان میان و انواع اقسام موزیک های آتونال و آتِماتیک مینویسن و بادی به غبغب میندازن دریغ از اینکه یه دونه انوانسیون دو صدایی بتونن بنویسن. همون دوران هم منم به سرم زده بود که از خلاقیتم استفاده ببرم و داشتم "سونات" برای پیانو و کمانچه (جوِ میهن پرستی در کنارش) رو پیش میبردم و این اتفاقات در کنار هم منو به نقطه ای رسوند که فعلا بیخیال شو. والا نه فرم بلدیم نه هارمونی نه اون قدر تجربه نوازندگی یا شنوایی دارم که بتونم به اونها اتکا کنم پس روشِ "موریکونه" رو در پیش گرفتم. قطعات کوتاه، مینیاتوری و دو ضربی و سه ضربی های ساده. با سریال کورد های شاید پیش پا افتاده ولی خب طی این مدت حداقل در کنارش با یکی از دوستان که چند سالی اتریش موزیک تحصیل میکنه، هم "دوبوفسکی" رو خوندیم هم تیکه تیکه از قطعات سعی کردیم یاد بگیریم. هرچند بدون استاد و راهنما شاید فایده ای نداشت اما از دیشب درگیر قطعه ای شدم که طی این دو روز، جالب پیش رفت. و دقیقا ماه پیش همین موقع یک فانتزی کوتاه رو برای دوستی نوشتم و اونم جالب بود و امروز که نگاهش میکردم میدیم میتونم بهترش کنم ولی خب فعلا جدیدتر ها.

این مسیر من جرعت قدم گذاشتن درش رو ندارم. اول از همه از مسیری که بیشتر علاقه مندم بهش، نوازندگی، کمی منو دور میکنه. دوم اینکه ساعت ها بخوام یک صفحه بنویسم اونم با ایده آل گرایی عملا میتونم اون مدت زمان رو تکنیک کار کنم، سلفژ و دیکته و به گونه ای پیش ببرم که اگر ماه بعد قطعه جدیدی به سرم زد بهش افتخار کنم که خب از ماه پیش بهتر شده درون مایه کارم.

در هر صورت کلاغ جان بلاگتو تخته کردی رفتی، اینجارو هم نمیخونی ولی یادت باشه این والس در دست احداث امروز رو با هم تمرینش میکنیم ... پس با من قدم بردار و بشمار ... 1 2 3، 1 2 3 ...

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۰۲ ، ۱۸:۰۴
میم. الف - Fa

... قرار بر این بود که الآن در خواب به سر میبردم. این روز ها برنامه هام به لطف «کلاغ» پشت پنجره، مرتب تر شده. گاه فکر میکنم باید بیشتر تمرین کنم؛ ولی خب همینکه به کار هایی غیر از صرفِ ساز زدن میرسم، پوئن مثبته. زندگی فقط نشستن پشت ساز نیست. گاه باید "استرس داشت و استراحت کرد." یا گاهی هم باید نشست و "متمم" مطالعه کرد؛ این روزها همه چیز روی "مترونوم" پیش میره. وقتی حتی توی مجلس ختم هم دف و نی مینوازند (خیلی هنرمندانه و بدور از سیاست های عزاداریِ اسلامی) و من نشستم خیار به دست در حال شمردن هستم و گاهی تعجبم بر انگیخته میشه که چطور از میزان 6/8 به 4/4 تغییر میکنه؛ خیلی نرم و نامحسوس. گاهی همین نوازنده ها که حتی اسمشون هم کسی نمیدونه کارایی میکنن که فکر میکنم ارزشمند و هنرمندانه است. شاید بی ادبی طور گفتم ولی در هرصورت تو دنیای امروز، وقتی که حتی میرم تراپی و خانم مشاور میفرمایند قرن بیست و یک هست و از این خزعبلات و من نمیدونم چطور درک این مسئله سخته که مگر دنیای یک موزیسین دیده شدنه؟ اونم به بهای چی؟ من که توانایی خودم رو فعلا تلاش میکنم ارتقا بدم، تا صرفا فقط مصرف گرا گونه فیلم بگیرم و بذارم و که چی بشه؟ نهایتا که باز باید التماس چهارتا اموزشگاه و موسسه و هنرجو رو بکنم، چه با فیلم چه بدون فیلم. باز حداقل اینطور بیشتر «خودم» هستم. این فلسفه ها کجا رفته؟ به قول "محمد جعفر مصفا" با لباس سرهنگ که آدم سرهنگ نمیشه؛ "راجر واترز" هم میگفت، آدم دست هرکی یه "فندر" بده میشه "کلپتون" ؟ نه والا اگه اینطور بود الان همین شهر ما یه پا Crossroad بود برای خودش؛ 

در هر صورت در این ساعت از صبح، درگیرِ آلبوم In A Silent Way هستم؛ و چند سال پیش یکی از ترک هاشو خیلی گوش میدادم اما الان هر کدوم رو که گوش میکنم اصلا آشنا نیست چه برسه بخوام باهاش ارتباط گذشته رو برقرار کنم. ولی دیدِ جدیدی هست؛ Free Jazz و موجِ نو موسیقی "جَز". 

گاهی هم فقط دوست دارم بنویسم. تمرین انشاء که هیچگاه شانسِ داشتن معلم خوب رو نداشتم... البته تا بیست سالگی و رویارویی با استاد های موسیقی فعلیم. ولی 12 سال مدرسه، سر و کله زدن با گله ای از گوسفند ها و گاوچرون ها... چرا مصیبتی!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۲ ، ۰۱:۲۵
میم. الف - Fa
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۵ بهمن ۰۲ ، ۲۲:۵۳
میم. الف - Fa

وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَى

و تو را سرگشته یافت پس هدایت کرد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۰۲ ، ۲۳:۳۶
میم. الف - Fa

زمانی که نوجوان بودم، پدرم دوستی داشت، از بین آدم های انگشت شماری که "دوست" تلقی میشدند برایش، که یک روز تماس گرفت و پیشنهاد داد تا من به اتفاق او و دخترش به کوه برویم؛ این روند تا ماه ها ادامه دار بود، از زمستان های سرد و یخ های دربند تا تابستان های گرم که خسته میرسیدیم و تازه میفهمیدیم آن بالا چقدر هوا خوب بود! در نهایت به لطف این دوست عزیز اولین بار اسمِ «ولادیمیر ایلیچ ایلیانوف» به گوش من خورد (قابل ذکر هست که اسمِ حقیقیِ "لنین" هست) و در پی این کوهنوردی ها و نوشیدن های mountain dew با یک فلسفه ای با من صحبت کرد که بعد ها فهمیدم از تفکراتِ «شریعتی» هست... که "دوست داشتن" و "عشق" چه مفاهیمی در پسِ خویش دارند. اینکه میگفت: "عشق یک جنبشِ ناگهانی و زودگذر است" و "دوست داشتن، یک انتخاب!" و در آن زمان منی که متعصبانه و کله خر گونه با مباحث برخورد میکردم، باز با شنیدن این حرف ها هم تنها این روایات در سر من می چرخید که: «تراژدی های عشق، دراما، ملزوماتِ هنر است. اگر "معشوق ابدی" نبود شاید بتهوون دوام نمی آورد" یا اگر "ژرژ سان" نبود دیگر شوپن آثاری به این شاعرانگی نمی نوشت و الی آخر ...»

برای من این نافرجامی یک پویایی بود. در واقع بهتر باشد بگویم، «یک تصویرِ خیالی از پویایی». و اکنون، دوباره با این فلسفه رو به رو شده ام که "دوست داشتن برتر است ..." و مگر به راستی اینطور نیست؟ که سالها در پیِ عشق بودم و ریه هایم خفه؛ چشمانم سویی نداشت از فرط نوشیدن و پاهایم راه رفتن را فراموش کرده بود. دیگر زندگی نه موسیقی بود و نه پیانو؛ زندگی، یک سفر کوتاه از نقطه تولد تا مرگ بود. و این ما بین با سوختن و شکستن پر میشد...

ولی این روز ها که فکر میکنم ... به راستی «دوست داشتن» برتر است! اینکه به آغوش ساز بازگشتم، اینکه با پرمشغله ترین ساعت ها، باز هم تمرینات رو بجا می آورم. اینکه در افسرده ترین روزها، نور و روشنایی وجود دارد؛ اینکه دیگر نه خبری از دود است، نه خبری از سحرِ "زکریای رازی". بلکه تمام من بدل شد به حسِ «خویشاوندی» که دو دستی تقدیم میکنم به او... که این سفرِ "ما" را آغاز کرد و هرکدام از ما به نوبه خودمان در حال جنگیدن با پلیدی ها هستیم؛ تا به مرادی برسیم. تا رویاهایمان در گره یکدیگر، منجر به هم آغوشی باشد؛ شاعرانه و پیروزمندانه. و اینجاست که من هم باید اعتراف کنم: «که به عشق اعتقادی ندارم!!»

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۰۲ ، ۱۴:۰۳
میم. الف - Fa

در وبسایت شخصی بنده خدایی، که بدور از خودنمایی صرفا به صورت سطحی، اجمالی و کلی روند ها، شکست ها و عواقب، پوئن های مثبت اونها حتی، رو به تحریر درآورده بود در حد متنی در قالب 3 برگ؛ با چهار پستِ متوالی؛ اینو میخوندم که از آموخته ها و مهارت هاش که نوشته بود یه جورایی یاد آچار فرانسه افتادم. برنامه نویسی و مهندسی کامپیوتر، مکانیک و مهندسی ماشین آلات سنگین، و بعدش هم سمینار ها و جلساتِ مدیریت و از این مباحث. داشتم فکر میکردم که خب... از این دست آدم ها، با کیفیت های متفاوت در هر فیلدی وجود دارند. البته ایشون رو که ذکر کردم من پدرکشتگی باهاش ندارم، مرید و شاگردش هم نیستم صرفا جنبه استفاده از آموزه هاش رو داره ولی خب... در زمینه ای مثل موسیقی که به چشم این سالها با انواع و اقسام آدمها سر و کار داشتم یه همچین آچار هایی پیدا میشه. موزیسین، آهنگساز، تنظیم کننده، ترانه سرا در تمامی ژانر ها؛ مدرس و پداگوگ 10 ساز تخصصی و غیر تخصصی، آواز و سلفژ و صداسازی و همه اینها به کنار؛ یه خورجین هم دارن که توش یه کت و شلوار و یک کراوات با دوجین ادعا و اعتماد به سقف هستش که آویزه گردنشون میکنن و باهاش میرن به بچه های مردم با بی برنامگی کامل مضخرف درس میدن و n تومن درآمد دارن. 

و اینجاست که فکر میکنم که چقدر جرعت داشت آقای «ریختر» که میگفت فقط یک مقلد هست (در تعریفِ جایگاه نوازنده نسبت به آهنگساز) و آهنگسازی ازش ساخته نیست (هرچند برای مصاحبه با نیگاوس از آثار خودش هم اجرا کرد) و یا «هوروویتز» که با تحیر از راخمانینف تعریف می کرد که هم رهبر ارکستر هست و هم پیانیست و هم آهنگساز، در هر سه بی نظیر و خودش رو در اون حد نمیدونست (که هوروویتز هم باز قطعاتی نوشته، ولی واریاسیون وار... اما در هر حال!!) و اینجاست که به خودم نگاه می کنم و میگم که اشکال نداره منم قرار نیست آهنگساز، رهبر، پیانیست باشم؛ یا حتی قرار نیست پیانیستِ کلاسیک و جَز همزمان باشم؛ صرفا میتونم از جز لذت ببرم یا یک دوره بگذرونم اما حیطه ای که میتونم و توانایی شو دارم (اگر هم ندارم باز دارم تلاشمو وقتمو روی این بخش میذارم) موسیقی کلاسیک هست؛ به علاوه مهارت های لازم مثل مبانی نظری سلفژ هارمونی کنترپوان فرم و آنالیز و اونم نه به اندازه یک تئوریسین، رهبر یا یک آهنگساز!! 
و ای کاش که هر انسان رساله و تکلیف خودشو بدونه. شاید مشکل خود ما هم باشه که کیفیت ها و استاندارد هامون به جایی رسیده که ... خوندن یه آدم سیبیلو با کراوات و آکورد های لا-مینور می-ماژور (و به قول توصیف بنده خدایی صدای زایمان گراز ها) برامون حکمِ استادی رو داره و خدا نکنه فرامرز اصلانی و شادمهر و ابی باشه. 

پ.ن: گفتم شاید خالی از لطف نباشه که بگم... بعد از مدت ها خاله جان گفت که بیا به این دختر ما ساز یاد بده (دختر خاله جان 6 - 7 سال سن داره با زمینه ارف و یادگیری پیانو توسط یه دختر خانم دیگه که من ازش ایرادی نمیگیرم مگر بی تجربگی و متاسفانه اون کلمه نوعِ تدریسش رو نمیتونم بخاطر شئونات اسلامی بنویسم و شما "خیار" تهشو که بخونید بدونید منظورم چیه) و من هم بعد کلاس سلفژ امروز راهی خونشون شدم و قهوه رو بار گذاشتم و رفتیم سراغ یادگیری. خیلی گیرِ خواب های طلائی بود و مترونوم و این چیزا و من بر طبق عادت روی دفتر نت، چند تا نت نوشتم و وای بر من... که حتی فلسفه خطوط حامل، و اینکه روند برفرض پله پله، زیر خط روی خط بین خط روی خط و... یه چیز تعریف نشده بود. و تو دفترش که باز کردم بنویسم کلا یه میزان مضخرف به چشمم خورد که اصلا توجه نکردم ولی از منزل که به راهی مترو شدم به سرم زد که این بچه نت هارو اینطور بلده، یا بهتر بگم خوب یاد نگرفته، شمارش اندازه نت ها هم که هیچ ... خواب های طلائی هم حالا بهش داد که مشتری مداری کنه و بگه دارم آهنگ یاد میدم اینم گذاشتم حسابِ بیزینس که کار همه اس ... اما فلسفه اون دو میزان که نت هارو با حروف A B C D E F G (نتاسیون آمریکایی) نوشته بود اصلا تو کتم نرفت. یعنی حتی برنامه ای هم نداشت که اگه دوزار سوادی که نداره رو انتقال بده، حداقل بتونه چهارتا آهنگ دیگه هم سوار کنه یه جوری بچپونه تو کله بچه که به این وضعیت دچار نشه که هنرجو بیخیال شه. (دست بر قضا دانشجو مهندسی صنایع بوده، از کارخونه بابا فرار کرده رفته تدریس پیانو و پی علاقه اش. به قول اون فیلم حاتمی کیا باید بگم «خدایا من شاکی ام!!» که این سالها تمرین های کرده و ناکرده به کنار، تو یه هفته پرلود فوگ و یه سونات جمع کردیم بردیم امتحان دادیم با هزار تا "جونِ مادر استاد" گویان نمره گرفتیم ارشاد کارت بده بریم آموزشگاه درس بدیم... اون وقت با این وضع به راحتی کار گیر بعضی دوستان میاد. و اینجا جنسیت زدگی، از جانب شما خانم هاست. والا من با دکترای پداگوژی هم برم آموزشگاه ته میدون شوش باز باید خ*یه مالی کنم.
مانیفست پایان رسید...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۲ ، ۲۰:۳۵
میم. الف - Fa

... امروز هم از پله های اومدم پائین. سرم درد داشت و منتظر بودم تاکسی گیرم بیاد. اینجایی هم که این همه وقت گذاشتم، ترفند به خرج دادم و خیر سرم آماده بودم طرح درس رو ارائه بدم، مثل خیلی از جاهای دیگه که رفته بودم، چیز مهمی مد نظرشون نبود جز اینکه هنرجو بیار، پول، بیزینس و ... از یه جایی به بعد وقتی با این مدیر مسئولان حرف میزنم فقط سر تکون میدم و میدونم که قطعا وقتی از درِ آموزشگاه بیام بیرون نه اونا سراغ من میان نه من قراره تلاشی کنم برای اینکه خودمو جا بدم توی اون سیستم. گاهی فکر میکنم شاید بهتر بود یه ارگ داشتم و تو عروسی ها ساز میزدم. یا مثل اون یارو دلقک که با یه دست پیانو میزد با اون یکی دستش پِپسی میخورد، فیلم بگیرم بذارم دارالمجانینِ قرن بیست و یک و با این روش به این "بیزینس" دست پیدا کنم. چقدر غر زدم سر اینکه این «شیء گرایی» لعنتی داره حالمو بهم میزنه. آدم ها تبدیل شدن به اتیکت قیمت هاشون. که اون قیمت ها هم مبتنی بر دارایی هایی هست که بدست آوردن. به هر نحوی. بعضی موقع ها هم فکر میکنم این دوستانِ اندیشمند، انتلکتوال یا روشنفکر که با سمینار، کتاب، پادکست یا هرچیزی به این پول ها رسیدن هم شاید واقعا در حد همون مترسک و اتیکت پشتشون باشن. یا شاید هم باید قبول کنیم که «خدا مرده است؛ و بدل شده به پول» 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۰۲ ، ۲۲:۰۴
میم. الف - Fa

این روزها، منو یاد دوران قدیم میندازه که تا خودِ سقفِ مسجد گوهرشاد انگیزه و شور و انرژی داشتم. این روزها، همونقدر دوباره جوان شدم. این روزها دوباره موسیقی گوش میکنم. این روزها از موسیقی که گوش میدم علاوه بر لذت و تحیر، چیز های جدیدی کشف میکنم. هنوز به اون سطح نرسیدم که با پارتیتور بسته موسیقی رو «درک» کنم؛ اما با گوش دادن بهش دارم اولین مراحل آشنایی رو میگذرونم. استاد میفرمایند که اگر مالر 2 "رستاخیز" رو بر فرض گوش میکنی، سه ثانیه قبل حداقل بدونی که قراره چه اتفاقی بیوفته. و این روز ها از دایره دنج و خوب موسیقی های عزیزم که سالها گوش میدادم و عاشقشون بودم (هنوزم هستم!!)، کمی فاصله گرفتم و قدم گذاشتم به شناخت "نشنیده" های زندگی. "شنیده نشده" های زندگی خودم. کاری های مجلسی برامس، بروکنر و مالر هم از ماه ها پیش سراغشون رفتم. سمفونی پنجم "سی-مبل ماژور" شوبرت. سمفونی های دورژاک و فرانک. خلاصه جدا از اینها تلاش میکنم بیشتر ارکستری گوش کنم. همینطور کُرال. و سونات های پیانویی که هیچوقت سمتشون نرفته بودم (برامس، سونات های اولیه شوبرت). 

و اگر روزهای قدیم «ریختر» مصوب عشق و انگیزه بیرونی برای تمرین بود (پادکستی میگفت که آدمای موفق رو دید و ازشون یادگرفت. درسته سالها مثل بت می پرستیدمش ولی الآن ریزه کاری های اجراش ... وای بر من با اون جزئیات دیوانه وار!!)؛ این روز ها «چلیبیداکه» تاثیر شگرفی گذاشته. با تکیه بر فلسفه هایی به جز صرفا طمطراق. نمیتونم توصیف کنم. ضمن اینکه اعتقاد راسخ به اجرای زنده (اینکه اکثر این آلبوم ها و فایل های صوتی بعد از مرگش منتشر شدن) و از توصیف میگفتم. توان توصیف رکوئیم موتزارت رو ندارم. چه کرده این بشر!! پرفکشن و فلسفه. به دور از هیاهوی رهبر های گذشته در تاریخ (برلین و کارایان؛ بوم و ارکستر وین...)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۰۲ ، ۲۱:۰۸
میم. الف - Fa

اگر کریشنامورتی نوشته که طریقه حقیقت، در پسِ وعده های دین یا کلمات قلمبه فلسفه نیست؛ اگر سقراط عقیده بر این داشت که آگاهی از درون نشات میگیره... برای من تیرِ خلاص اون طیوری بودند که تا نوک قله قاف رفتند تا سیمرغ رو پادشاه خود بخوانند ولی دریغ که یک حوضچه بود و آب پاک و شفاف که تصویر، تصویر خود سی مرغِ جویای سیمرغ.

... بیشتر از این توان نوشتن نیست. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۲ ، ۱۴:۵۵
میم. الف - Fa