شماره بیستم؛ چهاردهم بهمن، چهارصد و دو
شنبه, ۱۴ بهمن ۱۴۰۲، ۰۴:۱۳ ب.ظ
هراکلیتوس راست میگفت که هر ثانیه، رودخانه ای که جاریست، دیگر همون رودخونه قبلی نیست. زمان. و زیباترینِ هنرها [از منظرِ من] هم موسیقی میتونه باشه؛ جایی که اهمیت "زمان"، به نهایت خودش میرسه. اتفاقی که باید در زمان درست و تعیین شده بیوفته، اگر افتاد، افتاد. اگر نه که هیچ. از دست رفت. گاه زندگی هم همینه. با این تفاوت که در زندگی بعضی از دست رفته ها، باید از دست برن. تا چیز های بهتری عایدمون بشه. امسال، 1402، سالِ از دست دادن ها بود و بدست آوردن ها. شروعِ یادگیری سلفژ و پیشرفت نسبتا خوب. میتونست بهتر باشه، ولی تا اینجا کار هم خوب خودمو جلو آوردم. از دست دادنِ آدم هایی که سالها با هم میرفتیم و می اومدیم. و در نهایت رسیدیم به نقطه ای که اینجا، من در مسیر خودم قدم بر داشتم و اونها ... خبر ندارم بهتر هستش از خودشون بپرسید!
شاید خودخواهانه باشه که بگم، که اونا منو از دست دادن، نه من اون هارو. ولی چه توفیری میکنه؟ آخرش که نتیجه همین میشه. و راستی شاید بد نباشه به یادگار بنویسم اینجا، روزِ پنجشنبه گذشته، به تاریخِ دوازدهم بهمن، اولین روز به عنوان مدرس رو تجربه داشتم؛ در آموزشگاه موسیقی، جایی خارج از چهار دیواری اتاقم و کلاس خصوصی. و چه روزِ جالبی بود. یکی از پوئن های مثبت امسال هم همین بود، کارت صلاحیت تدریس. تدریس در آموزشگاهی در نقطه از پایتخت، با دوازده هنرجو، فعلا البته شاید کمتر شه شاید بیشتر بالاخره استاد جایگزین بودن تلافات هم داره. و دستاورد های ساز خودم، که با هزارمین بارِ کنسل شدن کلاس توسط استاد باز هم استمرارِ تمرین داره و هر لحظه حتی با تکراری بودن تمرینات برای ماه ها، باز پیشرفت هایی وجود داره که منو به وجد میاره.
و برای اپیلوگ از کلاغی که پشت پنجره نشسته مینویسم که با اومدنش، همیشه خوش خبر بوده.
فکر میکنم سه نقطه...
۰۲/۱۱/۱۴