Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

در پرستشِ بهار...

دوشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۲، ۰۲:۰۳ ب.ظ

زمانی که نوجوان بودم، پدرم دوستی داشت، از بین آدم های انگشت شماری که "دوست" تلقی میشدند برایش، که یک روز تماس گرفت و پیشنهاد داد تا من به اتفاق او و دخترش به کوه برویم؛ این روند تا ماه ها ادامه دار بود، از زمستان های سرد و یخ های دربند تا تابستان های گرم که خسته میرسیدیم و تازه میفهمیدیم آن بالا چقدر هوا خوب بود! در نهایت به لطف این دوست عزیز اولین بار اسمِ «ولادیمیر ایلیچ ایلیانوف» به گوش من خورد (قابل ذکر هست که اسمِ حقیقیِ "لنین" هست) و در پی این کوهنوردی ها و نوشیدن های mountain dew با یک فلسفه ای با من صحبت کرد که بعد ها فهمیدم از تفکراتِ «شریعتی» هست... که "دوست داشتن" و "عشق" چه مفاهیمی در پسِ خویش دارند. اینکه میگفت: "عشق یک جنبشِ ناگهانی و زودگذر است" و "دوست داشتن، یک انتخاب!" و در آن زمان منی که متعصبانه و کله خر گونه با مباحث برخورد میکردم، باز با شنیدن این حرف ها هم تنها این روایات در سر من می چرخید که: «تراژدی های عشق، دراما، ملزوماتِ هنر است. اگر "معشوق ابدی" نبود شاید بتهوون دوام نمی آورد" یا اگر "ژرژ سان" نبود دیگر شوپن آثاری به این شاعرانگی نمی نوشت و الی آخر ...»

برای من این نافرجامی یک پویایی بود. در واقع بهتر باشد بگویم، «یک تصویرِ خیالی از پویایی». و اکنون، دوباره با این فلسفه رو به رو شده ام که "دوست داشتن برتر است ..." و مگر به راستی اینطور نیست؟ که سالها در پیِ عشق بودم و ریه هایم خفه؛ چشمانم سویی نداشت از فرط نوشیدن و پاهایم راه رفتن را فراموش کرده بود. دیگر زندگی نه موسیقی بود و نه پیانو؛ زندگی، یک سفر کوتاه از نقطه تولد تا مرگ بود. و این ما بین با سوختن و شکستن پر میشد...

ولی این روز ها که فکر میکنم ... به راستی «دوست داشتن» برتر است! اینکه به آغوش ساز بازگشتم، اینکه با پرمشغله ترین ساعت ها، باز هم تمرینات رو بجا می آورم. اینکه در افسرده ترین روزها، نور و روشنایی وجود دارد؛ اینکه دیگر نه خبری از دود است، نه خبری از سحرِ "زکریای رازی". بلکه تمام من بدل شد به حسِ «خویشاوندی» که دو دستی تقدیم میکنم به او... که این سفرِ "ما" را آغاز کرد و هرکدام از ما به نوبه خودمان در حال جنگیدن با پلیدی ها هستیم؛ تا به مرادی برسیم. تا رویاهایمان در گره یکدیگر، منجر به هم آغوشی باشد؛ شاعرانه و پیروزمندانه. و اینجاست که من هم باید اعتراف کنم: «که به عشق اعتقادی ندارم!!»

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی