When The Music Is Over
شنبه, ۷ بهمن ۱۴۰۲، ۰۱:۲۵ ق.ظ
... قرار بر این بود که الآن در خواب به سر میبردم. این روز ها برنامه هام به لطف «کلاغ» پشت پنجره، مرتب تر شده. گاه فکر میکنم باید بیشتر تمرین کنم؛ ولی خب همینکه به کار هایی غیر از صرفِ ساز زدن میرسم، پوئن مثبته. زندگی فقط نشستن پشت ساز نیست. گاه باید "استرس داشت و استراحت کرد." یا گاهی هم باید نشست و "متمم" مطالعه کرد؛ این روزها همه چیز روی "مترونوم" پیش میره. وقتی حتی توی مجلس ختم هم دف و نی مینوازند (خیلی هنرمندانه و بدور از سیاست های عزاداریِ اسلامی) و من نشستم خیار به دست در حال شمردن هستم و گاهی تعجبم بر انگیخته میشه که چطور از میزان 6/8 به 4/4 تغییر میکنه؛ خیلی نرم و نامحسوس. گاهی همین نوازنده ها که حتی اسمشون هم کسی نمیدونه کارایی میکنن که فکر میکنم ارزشمند و هنرمندانه است. شاید بی ادبی طور گفتم ولی در هرصورت تو دنیای امروز، وقتی که حتی میرم تراپی و خانم مشاور میفرمایند قرن بیست و یک هست و از این خزعبلات و من نمیدونم چطور درک این مسئله سخته که مگر دنیای یک موزیسین دیده شدنه؟ اونم به بهای چی؟ من که توانایی خودم رو فعلا تلاش میکنم ارتقا بدم، تا صرفا فقط مصرف گرا گونه فیلم بگیرم و بذارم و که چی بشه؟ نهایتا که باز باید التماس چهارتا اموزشگاه و موسسه و هنرجو رو بکنم، چه با فیلم چه بدون فیلم. باز حداقل اینطور بیشتر «خودم» هستم. این فلسفه ها کجا رفته؟ به قول "محمد جعفر مصفا" با لباس سرهنگ که آدم سرهنگ نمیشه؛ "راجر واترز" هم میگفت، آدم دست هرکی یه "فندر" بده میشه "کلپتون" ؟ نه والا اگه اینطور بود الان همین شهر ما یه پا Crossroad بود برای خودش؛
در هر صورت در این ساعت از صبح، درگیرِ آلبوم In A Silent Way هستم؛ و چند سال پیش یکی از ترک هاشو خیلی گوش میدادم اما الان هر کدوم رو که گوش میکنم اصلا آشنا نیست چه برسه بخوام باهاش ارتباط گذشته رو برقرار کنم. ولی دیدِ جدیدی هست؛ Free Jazz و موجِ نو موسیقی "جَز".
گاهی هم فقط دوست دارم بنویسم. تمرین انشاء که هیچگاه شانسِ داشتن معلم خوب رو نداشتم... البته تا بیست سالگی و رویارویی با استاد های موسیقی فعلیم. ولی 12 سال مدرسه، سر و کله زدن با گله ای از گوسفند ها و گاوچرون ها... چرا مصیبتی!
