Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

۱۴ مطلب در بهمن ۱۴۰۲ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۵ بهمن ۰۲ ، ۲۲:۵۳
میم. الف - Fa

وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَى

و تو را سرگشته یافت پس هدایت کرد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۰۲ ، ۲۳:۳۶
میم. الف - Fa

زمانی که نوجوان بودم، پدرم دوستی داشت، از بین آدم های انگشت شماری که "دوست" تلقی میشدند برایش، که یک روز تماس گرفت و پیشنهاد داد تا من به اتفاق او و دخترش به کوه برویم؛ این روند تا ماه ها ادامه دار بود، از زمستان های سرد و یخ های دربند تا تابستان های گرم که خسته میرسیدیم و تازه میفهمیدیم آن بالا چقدر هوا خوب بود! در نهایت به لطف این دوست عزیز اولین بار اسمِ «ولادیمیر ایلیچ ایلیانوف» به گوش من خورد (قابل ذکر هست که اسمِ حقیقیِ "لنین" هست) و در پی این کوهنوردی ها و نوشیدن های mountain dew با یک فلسفه ای با من صحبت کرد که بعد ها فهمیدم از تفکراتِ «شریعتی» هست... که "دوست داشتن" و "عشق" چه مفاهیمی در پسِ خویش دارند. اینکه میگفت: "عشق یک جنبشِ ناگهانی و زودگذر است" و "دوست داشتن، یک انتخاب!" و در آن زمان منی که متعصبانه و کله خر گونه با مباحث برخورد میکردم، باز با شنیدن این حرف ها هم تنها این روایات در سر من می چرخید که: «تراژدی های عشق، دراما، ملزوماتِ هنر است. اگر "معشوق ابدی" نبود شاید بتهوون دوام نمی آورد" یا اگر "ژرژ سان" نبود دیگر شوپن آثاری به این شاعرانگی نمی نوشت و الی آخر ...»

برای من این نافرجامی یک پویایی بود. در واقع بهتر باشد بگویم، «یک تصویرِ خیالی از پویایی». و اکنون، دوباره با این فلسفه رو به رو شده ام که "دوست داشتن برتر است ..." و مگر به راستی اینطور نیست؟ که سالها در پیِ عشق بودم و ریه هایم خفه؛ چشمانم سویی نداشت از فرط نوشیدن و پاهایم راه رفتن را فراموش کرده بود. دیگر زندگی نه موسیقی بود و نه پیانو؛ زندگی، یک سفر کوتاه از نقطه تولد تا مرگ بود. و این ما بین با سوختن و شکستن پر میشد...

ولی این روز ها که فکر میکنم ... به راستی «دوست داشتن» برتر است! اینکه به آغوش ساز بازگشتم، اینکه با پرمشغله ترین ساعت ها، باز هم تمرینات رو بجا می آورم. اینکه در افسرده ترین روزها، نور و روشنایی وجود دارد؛ اینکه دیگر نه خبری از دود است، نه خبری از سحرِ "زکریای رازی". بلکه تمام من بدل شد به حسِ «خویشاوندی» که دو دستی تقدیم میکنم به او... که این سفرِ "ما" را آغاز کرد و هرکدام از ما به نوبه خودمان در حال جنگیدن با پلیدی ها هستیم؛ تا به مرادی برسیم. تا رویاهایمان در گره یکدیگر، منجر به هم آغوشی باشد؛ شاعرانه و پیروزمندانه. و اینجاست که من هم باید اعتراف کنم: «که به عشق اعتقادی ندارم!!»

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۰۲ ، ۱۴:۰۳
میم. الف - Fa

در وبسایت شخصی بنده خدایی، که بدور از خودنمایی صرفا به صورت سطحی، اجمالی و کلی روند ها، شکست ها و عواقب، پوئن های مثبت اونها حتی، رو به تحریر درآورده بود در حد متنی در قالب 3 برگ؛ با چهار پستِ متوالی؛ اینو میخوندم که از آموخته ها و مهارت هاش که نوشته بود یه جورایی یاد آچار فرانسه افتادم. برنامه نویسی و مهندسی کامپیوتر، مکانیک و مهندسی ماشین آلات سنگین، و بعدش هم سمینار ها و جلساتِ مدیریت و از این مباحث. داشتم فکر میکردم که خب... از این دست آدم ها، با کیفیت های متفاوت در هر فیلدی وجود دارند. البته ایشون رو که ذکر کردم من پدرکشتگی باهاش ندارم، مرید و شاگردش هم نیستم صرفا جنبه استفاده از آموزه هاش رو داره ولی خب... در زمینه ای مثل موسیقی که به چشم این سالها با انواع و اقسام آدمها سر و کار داشتم یه همچین آچار هایی پیدا میشه. موزیسین، آهنگساز، تنظیم کننده، ترانه سرا در تمامی ژانر ها؛ مدرس و پداگوگ 10 ساز تخصصی و غیر تخصصی، آواز و سلفژ و صداسازی و همه اینها به کنار؛ یه خورجین هم دارن که توش یه کت و شلوار و یک کراوات با دوجین ادعا و اعتماد به سقف هستش که آویزه گردنشون میکنن و باهاش میرن به بچه های مردم با بی برنامگی کامل مضخرف درس میدن و n تومن درآمد دارن. 

و اینجاست که فکر میکنم که چقدر جرعت داشت آقای «ریختر» که میگفت فقط یک مقلد هست (در تعریفِ جایگاه نوازنده نسبت به آهنگساز) و آهنگسازی ازش ساخته نیست (هرچند برای مصاحبه با نیگاوس از آثار خودش هم اجرا کرد) و یا «هوروویتز» که با تحیر از راخمانینف تعریف می کرد که هم رهبر ارکستر هست و هم پیانیست و هم آهنگساز، در هر سه بی نظیر و خودش رو در اون حد نمیدونست (که هوروویتز هم باز قطعاتی نوشته، ولی واریاسیون وار... اما در هر حال!!) و اینجاست که به خودم نگاه می کنم و میگم که اشکال نداره منم قرار نیست آهنگساز، رهبر، پیانیست باشم؛ یا حتی قرار نیست پیانیستِ کلاسیک و جَز همزمان باشم؛ صرفا میتونم از جز لذت ببرم یا یک دوره بگذرونم اما حیطه ای که میتونم و توانایی شو دارم (اگر هم ندارم باز دارم تلاشمو وقتمو روی این بخش میذارم) موسیقی کلاسیک هست؛ به علاوه مهارت های لازم مثل مبانی نظری سلفژ هارمونی کنترپوان فرم و آنالیز و اونم نه به اندازه یک تئوریسین، رهبر یا یک آهنگساز!! 
و ای کاش که هر انسان رساله و تکلیف خودشو بدونه. شاید مشکل خود ما هم باشه که کیفیت ها و استاندارد هامون به جایی رسیده که ... خوندن یه آدم سیبیلو با کراوات و آکورد های لا-مینور می-ماژور (و به قول توصیف بنده خدایی صدای زایمان گراز ها) برامون حکمِ استادی رو داره و خدا نکنه فرامرز اصلانی و شادمهر و ابی باشه. 

پ.ن: گفتم شاید خالی از لطف نباشه که بگم... بعد از مدت ها خاله جان گفت که بیا به این دختر ما ساز یاد بده (دختر خاله جان 6 - 7 سال سن داره با زمینه ارف و یادگیری پیانو توسط یه دختر خانم دیگه که من ازش ایرادی نمیگیرم مگر بی تجربگی و متاسفانه اون کلمه نوعِ تدریسش رو نمیتونم بخاطر شئونات اسلامی بنویسم و شما "خیار" تهشو که بخونید بدونید منظورم چیه) و من هم بعد کلاس سلفژ امروز راهی خونشون شدم و قهوه رو بار گذاشتم و رفتیم سراغ یادگیری. خیلی گیرِ خواب های طلائی بود و مترونوم و این چیزا و من بر طبق عادت روی دفتر نت، چند تا نت نوشتم و وای بر من... که حتی فلسفه خطوط حامل، و اینکه روند برفرض پله پله، زیر خط روی خط بین خط روی خط و... یه چیز تعریف نشده بود. و تو دفترش که باز کردم بنویسم کلا یه میزان مضخرف به چشمم خورد که اصلا توجه نکردم ولی از منزل که به راهی مترو شدم به سرم زد که این بچه نت هارو اینطور بلده، یا بهتر بگم خوب یاد نگرفته، شمارش اندازه نت ها هم که هیچ ... خواب های طلائی هم حالا بهش داد که مشتری مداری کنه و بگه دارم آهنگ یاد میدم اینم گذاشتم حسابِ بیزینس که کار همه اس ... اما فلسفه اون دو میزان که نت هارو با حروف A B C D E F G (نتاسیون آمریکایی) نوشته بود اصلا تو کتم نرفت. یعنی حتی برنامه ای هم نداشت که اگه دوزار سوادی که نداره رو انتقال بده، حداقل بتونه چهارتا آهنگ دیگه هم سوار کنه یه جوری بچپونه تو کله بچه که به این وضعیت دچار نشه که هنرجو بیخیال شه. (دست بر قضا دانشجو مهندسی صنایع بوده، از کارخونه بابا فرار کرده رفته تدریس پیانو و پی علاقه اش. به قول اون فیلم حاتمی کیا باید بگم «خدایا من شاکی ام!!» که این سالها تمرین های کرده و ناکرده به کنار، تو یه هفته پرلود فوگ و یه سونات جمع کردیم بردیم امتحان دادیم با هزار تا "جونِ مادر استاد" گویان نمره گرفتیم ارشاد کارت بده بریم آموزشگاه درس بدیم... اون وقت با این وضع به راحتی کار گیر بعضی دوستان میاد. و اینجا جنسیت زدگی، از جانب شما خانم هاست. والا من با دکترای پداگوژی هم برم آموزشگاه ته میدون شوش باز باید خ*یه مالی کنم.
مانیفست پایان رسید...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۲ ، ۲۰:۳۵
میم. الف - Fa