شب هارو به ذوقِ تمرین فردایی میخوابم که در نهایت از 2 ساعت بیشتر نمیشه؛ روز های کُندی شده. همینطور به هم ریخته. تو چرخه ای گیر افتادم. انگار این چرخه ها تمومی ندارن. از یه چرخه به چرخه بعدی. هنوز قشنگ و ادیبانه نمی نویسم، ولی اردیبهشت و این نه روزِ خرداد چهار نوار ضبط کردم. از تمریناتم که منجر به اجرای اون قطعه تو نوار بعدی، و تسلط بیشتر توی ضبط های بعدترش، شدن. هنوز آلبوم هارو به راحتی قبل نمیتونم آپلود کنم. بیشتر می نویسم. طورِ دیگه ای نگاه میکنم، سلفژ میکنم، می شنوم. توی کتابِ آقای "لاو" نوشته بود هر آدمی بسته به شغلی که داره از گستره نتی خاصی استفاده میکنه. مهندس ها تا فاصله سوم، کارمند ها و بانکدار ها دوم. نوشته بود که تمامی تفکر آدمی به صدای خویش میاد بیرون. حالا این صدا انعکاس جامه درونی هر آدمی هست؛ حالا این روز ها صدای من سیاه تر شدن. {... دقت نکردی کمتر حرف زدیم این اواخر؟}. در نهایت جسته و گریخته می آموزم. آموزه هامو تازه میکنم. میفهمم اشتباه کردم. هنوز هم اشتباه میکنم. باز هم اشتباه خواهم کرد. ولی به قول "رضایی"، مواجهه درونی آدم که چطور باشه، مهم هستش. بازتابِ اون اتفاق، اشتباه، یا هر چیزی. و من با انگیزه فردای بهتر میخوابم؛ اما با همون کلیشه روز های گذشته دست و پنجه نرم میکنم. و چطور مردان بزرگ به چنین چیز هایی تو روزای راکد زندگی رسیدن؟ یک اجرای خوب از باخ. یک نقاشی خوب، یک مرقومه خوب...؟ شاید در دوران یتیمی به سر میبرم تو این دوره از زمان.