یه چیزی رو دقت کردم؛ هر موقع به سرم میزنه و از تنهایی خودم خسته میشم میرم سراغِ آدمای سمی گذشته. دوباره زنگ زدن، اوباش دوران مدرسه. نمیدونم بعد از چند وقت رفتم دیدمشون. من تاریخ نمیشمارم برای دیدن و ندیدن این آدمها. چه اهمیتی داره. خلاصه اشتباه اولم رفتنم بود. کارای تکراری، حرفای تکراری. همه چیز مثل تمام سال های قبل و سال های قبلش بود. اینها به اندازه کافی سرمو درد میاورد، تا اینکه از روایتی گفتم و این جمله رو گفتم که :دستخط آدمی نشان از شخصیت اوست. و بهشون بر خورد. خب شاید قبول کردن اینکه دست خط خرچنگشون مثل خودشون هست سخت باشه؛ تمثیل های انیشتین و پزشک ها رو روانه کردن. خب حالا از شمای مخاطب من میپرسم... با این تفاسیر مدرک، شخصیت میاره(؟!) و داشتم با سردرد بعد از رسیدن به خونه فکر میکردم، شاید ربطی نداشته باشه. ولی باز تو کتم نرفت. پزشک های دوزاری دست خط دوزاری دارن. جوری نسخه مینویسن انگار که عملا میگن هی بیمار و مراجع، تو که نمیفهمی پس مهم نیست! ولی مهربون ترین و ارزشمند ترین پزشک هایی که دیدم هم خوش خط بودن، هم با حوصله. طوری نسخه پیچیدن که اگر خودتم خواستی ببینی چیو صبح بخوری چیو شب، توانایی خوندشو داشته باشی. همینطور که تو اینترنت به چیزایی خوردم. مثل کلیشه نابغه ها بد خط هستن. احتمالا اینو مافیا بد خط ها پست کرده بود. و داداش مهرداد عزیز راست میگفت، که خط نشان از شخصیت است. هرچه حوصله بذاری، حتی رو انتخب کلماتت، کشیدن حروف، زاویه شون و هرچیزی. توی بدیهی ترین مسئله که از اولین روز مدرسه همراهمون هست، تا هر فرمِ کوفتی که باید پر کنی. در نهایت ذهن تو، در دستان و قلم تو هستش. در نهایت امروز درس هایی گرفتم. اینکه قبول کنم دوباره برم ببینمشون، خیانت به خودم هست. به آینده. به اعصاب و روانم که 8 ساعت گذشته و من هنوز پشیمونم و کل روزم به فنا رفت. چیز دیگه ای که یاد گرفتم، احتمالا برای همین هستش که اون آدما بلا تکلیف ول میچرخن و با هزارتا بهانه و عذر از چیزی رو توجیه میکنن. در نهایت، یاد روزی افتادم که برای شروع کلاس، شعری رو سعی کردم با دستخطی بهتر از همیشه توی دفتر نت هنرجو بنویسم، و دیدم که چقدر بهش توجه نشون داد. حالا شما میری پیش پزشکی که سرش تو شلوارشه و نگاهت نمیکنه، یه چیزی مینویسه و میری پی کارت، یا اونی که با لخند نگاهت میکنه، وقت میذاره و یه استامینوفن رو هم به خط تحریری تجویز میکنه؟