یه کم غر بزنیم
چهارشنبه, ۶ دی ۱۴۰۲، ۰۸:۴۲ ب.ظ

...
سرم درد میکنه. ترافیک زیاد بود. از صبح تا الان که نیم ساعتیه رسیدم خونه.
فقط از خداوند متعال سوالی دارم؛ چه حکمتیه با آدمای اشتباه و پوشالی ساعت ها توی کافه میشینی، مضخرفاتشون رو گوش میدی، در و دیوار رو برانداز میکنی، با خودنویس توی جیبت روی دسمال میز طرح میزنی، ساعتتو نگاه میکنی و میگی که چرا این آدم تموم نمیکنه این خاطره بازی های مضحک رو؟
و وقتی میرسه به شخصی که مهمه واقعا، شخصی که در تلاشی برای بهبود خودت و این روند، این مسیری که میترسید بهش بگه «ما»...
باید اینطور پیش بره؟ کوتاه و غریبانه؟
خدایا خوبه تازه قبل راه افتادن مناجات کردیم، مذاکره دوست نداری نه؟
۰۲/۱۰/۰۶