چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۴۰۲، ۰۴:۳۴ ق.ظ
... دوست میدارم آنرا که به فضیلت خویش عشق میورزد، زیرا فضیلت خواستِ فروشد است و خدنگ اشتیاق. دوست میدارم آنرا که از روح قطره ای بهرِ خویش نمیگذارد، بل میخواهد سراپا روحِ فضیلتِ خویش باشد. بدینسان، مانند روح بر پل گام می نهد.
جملات بالا، بهره گرفته شده از اوایل کتابِ «چنین گفت زرتشت» هستش. اینارو اینجا ننوشتم که بگم: "من، مردِ خردمندِ شهر احمقان هستم..." یا کلا از این تفکرِ بالا به پایینِ آغشته به عینک گرد و بهمن کوچیک و یک فنجان آب زیپوی میلیاردی.
تنها، موقع رسیدن به این بخش، به این نحو از روشِ زندگی و انسان بودن؛ حس کردم که خودم هم اگر خردمند و فضیلت پرست روزگار نبودم حداقل سرم با دمم کشتی نمی گرفت.
اینکه چقدر این روزا همه چیز در هم گره خورده و زیباست. آسمانی که از خورشید رو داره، ماه رو هم همینطور. ابر ها پشتِ قرمز و نارنجی و صورتی فام بودنِ آسمان قایم شدن و مردم خسته از سرکار رو سر و کله همدیگه تو مترو وایسادن تا به منزل برسند. از گره خوردن که گفتم، منظورم عشقِ دوباره به یادگیری. عشقِ به حرکت و پیشرفت. به قولِ دوستی: «ورق زدن برگ جدیدی از زندگی» که توش من دیگه بسنده نمیکنم به دانسته های گذشته و اخیرم. بیشتر و بیشتر. همینکه رفتم سراغ نیچه بیشتر از اینکه جنبه "فیلسوف مابانه" داشته باشه، بخاطر صرفِ مطالعه و اینکه آدمی به این تاثیرگذاری در قرن اخیر، واقعا ارزش یکبار مطالعه حتی بدور از تجزیه و قفل شدن روی درک فلسفه خود فیلسوف، نداره؟ بنظر من که داره. هرچند، اون بیرون مردمانی هستند که مرده اند. حتی روش عن فکرانی که با دیدن منی که «تشیع علوی...» شریعتی رو از سرِ "کنجکاوی" گوش میدم، احمق تلقی میکنند. و این کلمه "احمق"، بدور از مبالغه است. واژه ای هست که از نزدیک ترین دوست [نما]، در هنگام مواجه، شنیدم. کنجکاوی کشته شده، تعصب پیروز و اون بیرون پیروان گذشته هایی که زندگی نکرده اند زیاد.
و خدایی که در این نزدیکی ست؛
و من، که بعد از مدت ها مالر 7، رو گوش می کنم (این مدت این دو آهنگساز، مالر و بروکنر، به طرز عجیبی در من اثر کرده اند. همینطور رهبر بزرگوار، جناب سرژیو شلیبداکه.)
۱
۰
۰۲/۱۰/۱۳