شماره یازده؛ چهاردم دی، چهارصد و دو
جمعه, ۱۵ دی ۱۴۰۲، ۰۳:۴۳ ق.ظ

در دورانی به سر میبرم، که هرچیزی که سر راهم هست، هر خوبی، هر نیکی، هر سختی و مصائبی، برام به نوبه خودش درست و به موقع است. این روزا، هر پروانه ای که در زندگی من پر میزنه، بشارت از یک آموزه به من میده. چه بر مبنای حس و حال کتابی رو که اخیرا برداشتم، و آموزه هاش برام به واژه سخت اما به روشنی روز روشن؛ چه فیلمی که از گناهانم به من گوشزد میکند و اشک از چشمانم جاری. چه گفتگو و پادکست هایی که از الهه آپولو به دست میرسه.
همه چیز بر جاش قرار داره. و به راستی زندگی رو همونطور که هست باید نگریست. از ساز زدن بنویسم؟ چند روزی جسته گریخته، اما دستاوردی داشتم که جهش خوبی بود، مخصوصا تو این دوران. سلفژ رو کم کاری کردم، ترس از "نشدن" بر من چیره شده و الآن که ساعت از سه و نیم صبح گذشته، مکتوب تعهد مینویسم که فردا روزِ تازه ای هست برای مقابله با این ترس هایی که فقط حسرت به بار میارن. باید جنگید!
و چقدر احساس سبکی میکنم، از گذشته هایی که گذشت و مردمانی که چه خوبی کردن و چه بدی، رفتند و چه هستند، در نهایت من قبل و بعد مناجات آرزوی خیر میکنم تا شاید کمتر کمرم زیر نگاه خسمگین این مردم خم شود.
از خدا خواستار دست یاری ام. همیشه اگر به یادش نبودم اما گرمای وجودش درونم بود... که چقدر این روز ها من ماورای تدین رو طی میکنم. ساعت ها ساز زدن رو طالبم، ذهنی بدور از آشفتگی. و چه جمله ای خودم سر دادم که اگر بودایی مراقبه میکنه، مسلمون هم نماز میخونه؛ و موزیسین تمرین. چه خلوتی لذتبخش تر که در راستای تکامل باشه. و چه نیایشی از این بالاتر که ساعت ها در سجده، غرق در هر صفت خداوند در حال ذکر گفتن باشی.
توفیری نیست؛ ولی در این دنیای پوچ، اگر زندگی رنج و شکنجه است، من ریاضت رو به جون میخرم تا فضیلت و یادآور ساعت هایی که غرقه در ساز بودم، دمِ مرگ منو از اینکه این زندگیِ به نوعی "زجر آور"، ارزشش رو داشت.
پس به سلامتی روزهای پر از تمرین
پر از تحصیل
پر از تهذیب
و پر از عرق هایی که برای رسیدن به آرمان هامون داریم.
۰۲/۱۰/۱۵