شماره دو. بیست و هشتم آذر، چهارصد و دو
سه شنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۲، ۰۴:۳۱ ب.ظ
ده روز بیشتر نمونده به دیدنت...
نقطه.
این روزا دقت کردم، هر روزی که میام خونه محض رضای مسیح اتاقم ریخت و پاشه. و جالب اینه که خب میگم لعنت به این دنیا، از کار میایم اینه وضعیت حتما مرتب نگهش میدارم فردا وقتمو نگیره و بیشتر تمرین کنم ... و باز هم همون وقتی صبح نیم ساعت خواب میمونم و مثل بمب کارامو میکنم تا دیر نرسم دفتر و برمیگردم تازه میفهمم، به به، اتاقم صبح در عرض 10 دقیقه طوری شده انگار یه ماهه کسی بهش نگاه هم ننداخته و دوباره جمع و جور... تمیز کاری؛ از اونجایی که من مبتلا به بیماری وسواس هستم باید همه چیز تمیز باشه، لباس و کتاب سر جاشون، میز و پیانو دسمال کشیده شده و یه گرد و خاک هم روش نباشه و نت ها همه درست به ترتیب چیده شده باشن برای تمرین. و خب این کمی زمان بره ولی ذهنمو از آشفتگی میکشه بیرون. مخصوصا روزایی که تو مترو سرپا وایسادم کنار بنده خدایی که نفسش تو نفس منه و دهنش بوی سگ میده به علاوه عطر خوشبوی بهمن کوچیک.
میگن ظرف شستن و آشپزی برای اعصاب خوبه، منم راه فرارم یک موزیک و تمیز کاری و قهوه و بعدش تمرینه. البته خب تمرین بخش دوم زندگی روزانه منه. بخش "دوم" منظورم از ترتیب انجامه و اگر نه که اولویت با موسیقی بوده برای من همیشه.
داشتم فکر میکردم که فیلمایی که من خیلی دوسشون دارم موسیقی خوبی دارن. حتی فیلم هایی که واقعا فیلم های بدرد بخوری هم نیستن ، از نظر فراستی های جامعه ما، ولی موسیقی خوبی دارن برای من خوشایند و لذت بخش هستن. چه برسه به شاهکار های سینما و آهنگسازاشون!
الان هم ضبط در حال پخش "دیوار" میباشد و من اینارو مینویسم تا چای خنک و قابل نوشیدن باشه، چون حال نداشتم قهوه بزنم و آشپرخونه سرده، و خب... امروز هم روز آف و فرصت بیشتر برای کمی راحت زندگی کردن. همیشه در حال سگدو زدن که نمیشه باشه آدم. البته این سگدو چیز بدی نیست، من با این سگدو زنده ام. من سگدو نزنم مرده ام. پس بهتره بیشتر سگدو بزنم.
۰۲/۰۹/۲۸
