شماره سی و هشت؛ بیست و چهارم فروردین، چهارصد و سه
جمعه, ۲۴ فروردين ۱۴۰۳، ۱۰:۱۲ ب.ظ
... چهارشنبه بجای پنجشنبه کلاس داشتم؛ کلاس خودم در واقع، آموزشگاه پنجشنبه رو تعطیل کرد و کلاس های منو انداخت چهارشنبه. روز پنجشنبه تو مراسمی باید ساز میزدم؛ به نوعی "مجلس گرم کنی". البته این یک طور بیزینس بود، بابت این کار پول دریافت کردم. روز تدریسم خوب بود، از هنرجو های سِرتِقم، یک نفر معلمش رو عوض کرد. پیش من نمیاد، اولش خوشحال شدم، بعدش گیج، کمی ناراحت و الآن میگم که این هم یک نوع مواجهه است. پس سعی کردم از کلاس هایی که داشتم بتونم ضعف هامو کشف کنم و تو مدل ذهنی خودم داشتم تحلیل می کردم. هنرجو جدیدی این هفته اومد، و همینطور جلسه دوم دخترکی بود که خیلی باهوش ولی عجوله. تا بماند دیروز، مراسم و اجرا و بداهه نوازی. تجربه بدون اضطراب و نگرانی بود، تنها فشارِ روانیِ وارد به من، که نمیدونم ناشی از چی بود، امروز سر باز کرد و منو زمین زد.
دیشب تو راه برگشت به این فکر میکردم که زندگی من این روز ها چقدر توام با موسیقی شده؛ به انواع و اشکال مختلف. درس دادن، درس گرفتن، مجلس و مراسم ساز زدن. اینکه چهار میزان از موومان دوم سونات شماره 9 بتهوون، می ماژور، رو به نوعی "حل" کردن تو Feelings، بعدشم Breathe و بعدش هم خواب های طلائی، با انواع واریاسون های بداهه که به صرف شام باشه. و بالاخره اکنون، و منی که انگار مریض شدم و علائمی دارم، در حال نوشتن و گوش کردن به «کوارتت زهی اپوس 132، لا مینور» از "بتهوون".
۰۳/۰۱/۲۴
🧹🧹🧹✨
یکمی بلاگ تکونی
تا برگشت قلم استاد خاک نگیره اینجا