لودویگ، چند لحظه وقت داری؟ (دوم مرداد، چهارصد و سه)
سه شنبه, ۲ مرداد ۱۴۰۳، ۰۸:۰۳ ب.ظ
دیروز از سر کار برمیگشتم، داشتم فکر میکردم همیشه این جمله که: «رفقای من باخ و بتهوون و برامس هستن» رو سعی کردم جدی بگیرم. در نهایت به این فکر رسیدم که اگه بتهوون زنده بود واقعا با موزیسینی مثل من رفاقت میکرد؟ کمی گذر کردم به اوضاع تمرینات این مدتم. از منفی صفر، افسردگی و گرفتاری هایی که از سال 96 درگیرش بودم، رسیدم به اینجا. کلاس های جدید، آموزه های جدید، تدریس و هر چیزی. شاید بد نباشه، اما اندازه نیست! اندازه ای که اگر بتهوون الآن بود یکی از سونات هاشو برای اولین اجرا به من میداد... در نهایت خیلی سعی می کنم هر روز بیشتر از روز قبل تمرین کنم. یا مفید تر اگر زمانش به همون اندازه روز قبل باشه.
سه هفته ای میشه چهارشنبه ها میرم سر تمرین ارکستر کوچک آموزشگاهِ جدید. قطعاتی هم برای آکومپانیمانِ اجرای تکیِ بعضی نوازنده ها برای اجرای شهریور ماه گرفتم. شوبرت، گریگ، پیاتزولا. بدک نیست اوضاع. اما خب ... چالش ها منو کمی سرخورده می کنه ولی در نهایت این چالش ها هستن که موجب پیشرفتی آدمی میشن. منم استقبال میکنم. حتی به قیمت اینکه تو تمرینات ارکستر انتقاد هایی بشنوم.
۰۳/۰۵/۰۲
