... امروز هم از پله های اومدم پائین. سرم درد داشت و منتظر بودم تاکسی گیرم بیاد. اینجایی هم که این همه وقت گذاشتم، ترفند به خرج دادم و خیر سرم آماده بودم طرح درس رو ارائه بدم، مثل خیلی از جاهای دیگه که رفته بودم، چیز مهمی مد نظرشون نبود جز اینکه هنرجو بیار، پول، بیزینس و ... از یه جایی به بعد وقتی با این مدیر مسئولان حرف میزنم فقط سر تکون میدم و میدونم که قطعا وقتی از درِ آموزشگاه بیام بیرون نه اونا سراغ من میان نه من قراره تلاشی کنم برای اینکه خودمو جا بدم توی اون سیستم. گاهی فکر میکنم شاید بهتر بود یه ارگ داشتم و تو عروسی ها ساز میزدم. یا مثل اون یارو دلقک که با یه دست پیانو میزد با اون یکی دستش پِپسی میخورد، فیلم بگیرم بذارم دارالمجانینِ قرن بیست و یک و با این روش به این "بیزینس" دست پیدا کنم. چقدر غر زدم سر اینکه این «شیء گرایی» لعنتی داره حالمو بهم میزنه. آدم ها تبدیل شدن به اتیکت قیمت هاشون. که اون قیمت ها هم مبتنی بر دارایی هایی هست که بدست آوردن. به هر نحوی. بعضی موقع ها هم فکر میکنم این دوستانِ اندیشمند، انتلکتوال یا روشنفکر که با سمینار، کتاب، پادکست یا هرچیزی به این پول ها رسیدن هم شاید واقعا در حد همون مترسک و اتیکت پشتشون باشن. یا شاید هم باید قبول کنیم که «خدا مرده است؛ و بدل شده به پول»