Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

۱۴ مطلب در بهمن ۱۴۰۲ ثبت شده است

John Coltrane: Soprano Sax.

McCoy Tyner: Piano

Steve Davis: Double Bass

Elvin Jones: Drums

Download (Click on Title):

1. My Favorite Things

2. Every Time We Say Goodbye

3. Summertime

4. But Not For Me

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۰۲ ، ۰۴:۰۷
میم. الف - Fa

چو آدم را فرستادیم بیرون          جمال خویش بر صحرا نهادیم

پی نوشت: صرفا برای یک "ریماندر" شاید که چه زمانی با چه مطالبی مواجهه داشتم؛ میتونه اواسط کار باشه میتونه اولین مواجهه باشه. ولی خب از اونجایی که تا همیشه این سبکِ زندگیِ «تحصیلِ مادام العمر» هست، پس یه جورایی در این مورد باید بگم "اوایل راه ولی مواجهه جالب (تو مغازه آقای "غلام تکثیر" و کتاب مربوطه) و همینطور کمی متفاوت و جدید"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۰۲ ، ۲۲:۲۸
میم. الف - Fa

خب از دو روز پیش بنویسم؛ در واقع از نتایج و روایت های دو روز پیش بنویسم(!) باید بگم با توجه به تمام این سالها که بعد از هر امتحان، اجرا که تا یک هفته کلا دست به ساز نمیزدم، اینبار برعکس روز اجرا رسیدم خونه با چند ساعتی استراحت قطعه ای که اجرا کردمو تمرین کردم. «نیگاوس» تو کتابش نوشته بود که (اگه اشتباه نکنم) آقای "فون بولو" بعد از هر اجرا میومد خونه و قطعاتشو تمرین میکرد. و من هم این رویه رو در پیش گرفتم. ضبط کردم، تمرین کردم و اجرا کردم تو اتاق خودم و فیلم گرفتم و در حال کار بودم روی قطعه. بالعکس سالهای گذشته که عملا هر اجرا مرگِ اون قطعه در رپرتوار من بود. و این سالها با تمامِ مجموعه هایی که ماه ها روشون وقت گذاشتم و با هر اجرا به گور رفتن، اما این دو سال که هنرجوی این استادِ ارمنی عزیزم هستم، تقریبا تمامی قطعاتی که باهاش کار کردم رو اگر چند ماهی هم دست بهشون نزنم باز به فراموشی نرفتن. همه شون به نوعی اماده هستند حتی قطعاتی که آرانژمانشون رو خودم انجام دادم. یه جورایی میشه گفت یه مرحله جدید برام باز شده که نمیتونم بگم "درک" اما میتونم بگم "شناخت" خوبی که نسبت به موسیقی پیدا کردم، هرچند اندازه کله مورچه اما کمکم کرده که فراموشی گریبانمو نگیره. چه زمان عاملِ این فراموشی باشه چه اضطراب و هیجان سرِ اجرا. 

بعد از اجرا هم ناهار منزل یکی از بستگان بودم که اجرای من افتخار دادن اومدن و عکس زیر، بخش کوچکی از مجموعه نوار هاش بود که به من داد و جمله "هیچکس اندازه تو لیاقتشو نداره" خیلی به دل من نشست که با خیال راحت این کلکسیونِ بی انتها از شاهکار های موسیقی رو پیش خودم نگهشون دارم. یه طورایی هم جالب هست که لازم نیست هر دقیقه فایل بریزم رو موبایل یا فلش بعد دوباره پاک کنم برای فایل بعدی و گوش کنم... همه چیزایی که دوست دارم گوش بدم که تا حالا ندادم (از آهنگسازایی مثل گلازونوف، بورودین تا موسیقیدان های جَز مثل چیک کورئا، اِستَن گِتز تا موسیقی های عوام پسند خودمون و نوار های کانون فکری نوجوانان با شاهکار هایی که حتی تو اینترنت هم اثری ازشون نیست) از جعبه در میارم و میذارم تو ضبط و میشینم گوش میدم. تو برنامه روزانه ام مدتی هم برای گوش دادن به موسیقی گذاشتم؛ به اون روشی که استادِ مبانی و سلفژم گفت نه اینکه صرفا 24/7 تو گوشم موزیک باشه یا تو ماشین پخش باشه ... 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۰۲ ، ۱۶:۰۱
میم. الف - Fa

...دومین روز نیز گذشت؛ تا آخر شب که برسم خونه توی مسیر نتایجی به ذهنم رسید. کل روز داشتم به ساز زدن هنرجو ها گوش میدادم. و از صبح گوشم به موسیقی نخورد که منو به هیجان بیاره. تا شب موقع برگشتن که رفتم شام خوردم و قهوه و بعدشم توی مسیر چند تا ترک مختلف گوش دادم تا اینکه برای یک لحظه به دلم رسید که از «بیل اِونس» یک اجرا گوش بدم؛ و وای بر من که وقتی پارتِ سولو رسید که چه غوغایی در من ایجاد شد. خیلی بخش های جدیدی کشف کردم. در صورتی که اون اجرا فکر میکنم به 6 ماه در موبایل من هست و من همیشه گوشش میدم. اما اینبار متفاوت بود. از "وُیسینگ" ها گرفته، ضرب ها و ضدِ ضرب ها، سریال آکورد ها و همه چی. تا بعدش که گفتم بذار ضبطِ روز قبل خودم از سونات رو گوش کنم (سوناتی که باید اجرا کنم هفته آینده). و به ذهنم رسید حرفی که پارسال استاد جان میگفتن. اول از غر غر هاشون از نبود امکانات زمان خودشون (دوران فروپاشی شوروی، برق و آب و امکانات تکنولوژی که با واکمن کلاس هاشو ضبط میکرد و بار ها گوش میداد) تا اینکه رسید به اینکه "خودت استادِ خودت باش" و من زمانی که ضبط خودمو گوش دادم، با دید اینکه خب مثلا یه هنرجو داره میزنه و من سراپا گوشم و پوئن های مثبتشو دیدم و گفتم خب خوبه و بخش های ضعفش که یه سری جاها بهش دل نمیدادم اما راهکار ها رسید و سنجیدم کار خودمو. حس خوبی بود. از پیشرفت های 1402 میتونم بنویسمش و الآن هم فکرشو میکنم که چطور درس دادن خود من میتونه منجر به پیشرفت خود من هم بشه. از زوایایی دیگر! و ممنون از کلاغ با وُیس قبل رفتنش و این جمله ای که به دلم نشست که:" این استادی تو (خودم با این کلمه مخالفم!!) تازه اول راهه" و هر روز به خودم اینو یاد آوری میکنم که غرور، مرگ یک هنرمنده!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۰۲ ، ۱۹:۴۶
میم. الف - Fa

به خدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش

...from musical "Umbrellas of Cherbourg"

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۰۲ ، ۱۷:۲۴
میم. الف - Fa

دیروز اس ام اسی مملو از خواهش و تمنا برای استاد جان فرستادم که وقت کلاس بدن و بی دریغ تماس گرفتن با صدای تو دماغی از سرما خوردگی خبر دادن؛ همچنین قبل تر که خبرِ آموزشگاه رو بهش داده بودم جویا شدن و حسِ خوب از کیلومتر ها اینطرف تر رسید به حالِ ما. هیچوقت خودم رو نه برازنده واژه "استاد" میدونم نه "معلم" ولی در این موقعیت که قرار باشه هنرجوهایی بیان و کلاس داشته باشن با من، بیشتر دیدگاهِ اینو داشتم که خب جملات فلسفی و قلمبه سلمبه بارشون کنم که اینم ریشه از اون شخصِ شخیصی داشت که سالیان باهاش کلاس داشتم و بعد ها بتی که ساخته بودم به دست خودش شکسته شد و فهمیدم که، خب "حرف فروختن" کار خیلی از این دست از آدماست. و الآن به بعد از چندین سال کلاس داشتن با این استادِ سازم و همینطور این چند ماه کلاس داشتن با استاد مبانی و سلفژم، به این نتیجه رسیدم که از منظرِ شخصیتی و وجه، خودم باشم؛ قطعا نه "خودمی" که تو خونه هستم یا در جمع های دوستانه. بلکه در همون جایگاه، اما "منِ" مدرس، نه سیبیل داره و فیلسوفه، نه اعتقادی به فروختن حرف های مفت داره. بلکه با برنامه و هدایت شده پیش ببرم کار رو. به یقین تجربه به یاری من میشتابه و زمان روند رو بهتر میکنه و در نهایت باز هم "خودم" سراپا گوش به هنرجو، نکته های درست و به موقع و هفته گذشته نکته ای که بهم خیلی لذت میداد، این بود که کلاس های من تموم نمیشدن مگر با ورود هنرجوی بعدی یا منشی محترم که با استفهام انکاری که "کلاستون تموم شده؟" منظور اینکه بذار بیاد بیرون بچه مغزش ترکید نفر بعدی نشسته، هنرجوی بعدی رو راهی میکرد. استاد سلفژ جمله قشنگی میگفت که باید «لبریز» باشی تا بتونی این کار رو انجام بدی. از نظر دانش و چیزایی که تو چنته داری. و همین کلاس هم به من ثابت کرد که چه ضعف هایی در دانسته های خودم دارم و چه ضعف هایی در بیان اونها دارم و همین منو مجاب کرد که حتماِ حتما تمریناتم بیشتر، پر پر و بال تر باشه و همینطور اگر جلسه بعد قرار باشه به هر هنرجو چیزی بگم، از قبل تو هفته خودم مدام باهاش کشتی گرفته باشم و به خاک زده باشمش تا بتونم بسپارمش به دست اون آدم.

از تمرینات امروز بنویسم... برای اجرا خودمو آماده میکنم؛ اون عزیزانی که اینجارو میخونن، بهتون کتابِ «مدیریت ترسِ صحنه» نوشته "جولی جفی نیجل" با ترجمه "هاله آرامی رضایی" (از شاگردان استاد ساز، تحصیل کرده آمریکا) توصیه میکنم. برای خود من، همیشه "لذتِ اجرا" به پاسِ اضطراب و ضعف ها و هزاران مشکل ذهنی و روانی دیگه فراموش شده بود؛ و البته از آخرین تجربه هم بگم هنوزم شاید دست و پنجه نرم میکنم باهاش به نوبه خودم (و تو کتاب هم ذکر میکنه که اول نباید قیاس کرد، دوم اینکه اضطراب هیچگاه از بین نمیره. کارلوس کلایبر رهبر بزرگ هم قبل از اجرا تا مرز استفراغ و به هم زدگی میرفت) و این کتاب راهکار های خوبی رو میده. در نهایت اجرا، بخش نازدودنی از زندگی یک موزیسین هست و باید بالاخره کاری براش کرد و این اجرا برای من، چند رکن اساسی داره و یکی از اونها محک زدن خودم بعد از سالها دوری از اجراست. (البته اگر از امتحان خانه موسیقی فاکتور بگیریم یا حتی آکومپانیمان کنکور امسال). باقی بخش های تمرین هم آروم آروم پیش میره؛ فکر میکنم این مثال که یک "بهمن" از یک گوله برف اندازه فندق شروع شده، تمثیل خوبی باشه برای جمع کردن توشه ای مثل موسیقی که یک عمر هم براش کافی نیست. چه خوش گفت "راخمانینف" شیرین سخن، که موسیقی برای یک عمر کافیه اما یک عمر برای موسیقی ... هرگز!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۰۲ ، ۲۲:۴۴
میم. الف - Fa
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۰۲ ، ۱۷:۵۰
میم. الف - Fa

هراکلیتوس راست میگفت که هر ثانیه، رودخانه ای که جاریست، دیگر همون رودخونه قبلی نیست. زمان. و زیباترینِ هنرها [از منظرِ من] هم موسیقی میتونه باشه؛ جایی که اهمیت "زمان"، به نهایت خودش میرسه. اتفاقی که باید در زمان درست و تعیین شده بیوفته، اگر افتاد، افتاد. اگر نه که هیچ. از دست رفت. گاه زندگی هم همینه. با این تفاوت که در زندگی بعضی از دست رفته ها، باید از دست برن. تا چیز های بهتری عایدمون بشه. امسال، 1402، سالِ از دست دادن ها بود و بدست آوردن ها. شروعِ یادگیری سلفژ و پیشرفت نسبتا خوب. میتونست بهتر باشه، ولی تا اینجا کار هم خوب خودمو جلو آوردم. از دست دادنِ آدم هایی که سالها با هم میرفتیم و می اومدیم. و در نهایت رسیدیم به نقطه ای که اینجا، من در مسیر خودم قدم بر داشتم و اونها ... خبر ندارم بهتر هستش از خودشون بپرسید! 

شاید خودخواهانه باشه که بگم، که اونا منو از دست دادن، نه من اون هارو. ولی چه توفیری میکنه؟ آخرش که نتیجه همین میشه. و راستی شاید بد نباشه به یادگار بنویسم اینجا، روزِ پنجشنبه گذشته، به تاریخِ دوازدهم بهمن، اولین روز به عنوان مدرس رو تجربه داشتم؛ در آموزشگاه موسیقی، جایی خارج از چهار دیواری اتاقم و کلاس خصوصی. و چه روزِ جالبی بود. یکی از پوئن های مثبت امسال هم همین بود، کارت صلاحیت تدریس. تدریس در آموزشگاهی در نقطه از پایتخت، با دوازده هنرجو، فعلا البته شاید کمتر شه شاید بیشتر بالاخره استاد جایگزین بودن تلافات هم داره. و دستاورد های ساز خودم، که با هزارمین بارِ کنسل شدن کلاس توسط استاد باز هم استمرارِ تمرین داره و هر لحظه حتی با تکراری بودن تمرینات برای ماه ها، باز پیشرفت هایی وجود داره که منو به وجد میاره. 

و برای اپیلوگ از کلاغی که پشت پنجره نشسته مینویسم که با اومدنش، همیشه خوش خبر بوده.

فکر میکنم سه نقطه...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۰۲ ، ۱۶:۱۳
میم. الف - Fa

«موریکونه» توی مستندش میگفت که استادی که در کنسرواتوار داشت، تنها تکلیفی که میداد بهش، نوشتن انواع و اقسام رقص ها بود؛ والس، ژیگ، منوئه، ساراباند و ... چند روز بعد از دیدن اون مستند هم سر کلاس ساز، استاد گفتن که مدعیان میان و انواع اقسام موزیک های آتونال و آتِماتیک مینویسن و بادی به غبغب میندازن دریغ از اینکه یه دونه انوانسیون دو صدایی بتونن بنویسن. همون دوران هم منم به سرم زده بود که از خلاقیتم استفاده ببرم و داشتم "سونات" برای پیانو و کمانچه (جوِ میهن پرستی در کنارش) رو پیش میبردم و این اتفاقات در کنار هم منو به نقطه ای رسوند که فعلا بیخیال شو. والا نه فرم بلدیم نه هارمونی نه اون قدر تجربه نوازندگی یا شنوایی دارم که بتونم به اونها اتکا کنم پس روشِ "موریکونه" رو در پیش گرفتم. قطعات کوتاه، مینیاتوری و دو ضربی و سه ضربی های ساده. با سریال کورد های شاید پیش پا افتاده ولی خب طی این مدت حداقل در کنارش با یکی از دوستان که چند سالی اتریش موزیک تحصیل میکنه، هم "دوبوفسکی" رو خوندیم هم تیکه تیکه از قطعات سعی کردیم یاد بگیریم. هرچند بدون استاد و راهنما شاید فایده ای نداشت اما از دیشب درگیر قطعه ای شدم که طی این دو روز، جالب پیش رفت. و دقیقا ماه پیش همین موقع یک فانتزی کوتاه رو برای دوستی نوشتم و اونم جالب بود و امروز که نگاهش میکردم میدیم میتونم بهترش کنم ولی خب فعلا جدیدتر ها.

این مسیر من جرعت قدم گذاشتن درش رو ندارم. اول از همه از مسیری که بیشتر علاقه مندم بهش، نوازندگی، کمی منو دور میکنه. دوم اینکه ساعت ها بخوام یک صفحه بنویسم اونم با ایده آل گرایی عملا میتونم اون مدت زمان رو تکنیک کار کنم، سلفژ و دیکته و به گونه ای پیش ببرم که اگر ماه بعد قطعه جدیدی به سرم زد بهش افتخار کنم که خب از ماه پیش بهتر شده درون مایه کارم.

در هر صورت کلاغ جان بلاگتو تخته کردی رفتی، اینجارو هم نمیخونی ولی یادت باشه این والس در دست احداث امروز رو با هم تمرینش میکنیم ... پس با من قدم بردار و بشمار ... 1 2 3، 1 2 3 ...

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۰۲ ، ۱۸:۰۴
میم. الف - Fa

... قرار بر این بود که الآن در خواب به سر میبردم. این روز ها برنامه هام به لطف «کلاغ» پشت پنجره، مرتب تر شده. گاه فکر میکنم باید بیشتر تمرین کنم؛ ولی خب همینکه به کار هایی غیر از صرفِ ساز زدن میرسم، پوئن مثبته. زندگی فقط نشستن پشت ساز نیست. گاه باید "استرس داشت و استراحت کرد." یا گاهی هم باید نشست و "متمم" مطالعه کرد؛ این روزها همه چیز روی "مترونوم" پیش میره. وقتی حتی توی مجلس ختم هم دف و نی مینوازند (خیلی هنرمندانه و بدور از سیاست های عزاداریِ اسلامی) و من نشستم خیار به دست در حال شمردن هستم و گاهی تعجبم بر انگیخته میشه که چطور از میزان 6/8 به 4/4 تغییر میکنه؛ خیلی نرم و نامحسوس. گاهی همین نوازنده ها که حتی اسمشون هم کسی نمیدونه کارایی میکنن که فکر میکنم ارزشمند و هنرمندانه است. شاید بی ادبی طور گفتم ولی در هرصورت تو دنیای امروز، وقتی که حتی میرم تراپی و خانم مشاور میفرمایند قرن بیست و یک هست و از این خزعبلات و من نمیدونم چطور درک این مسئله سخته که مگر دنیای یک موزیسین دیده شدنه؟ اونم به بهای چی؟ من که توانایی خودم رو فعلا تلاش میکنم ارتقا بدم، تا صرفا فقط مصرف گرا گونه فیلم بگیرم و بذارم و که چی بشه؟ نهایتا که باز باید التماس چهارتا اموزشگاه و موسسه و هنرجو رو بکنم، چه با فیلم چه بدون فیلم. باز حداقل اینطور بیشتر «خودم» هستم. این فلسفه ها کجا رفته؟ به قول "محمد جعفر مصفا" با لباس سرهنگ که آدم سرهنگ نمیشه؛ "راجر واترز" هم میگفت، آدم دست هرکی یه "فندر" بده میشه "کلپتون" ؟ نه والا اگه اینطور بود الان همین شهر ما یه پا Crossroad بود برای خودش؛ 

در هر صورت در این ساعت از صبح، درگیرِ آلبوم In A Silent Way هستم؛ و چند سال پیش یکی از ترک هاشو خیلی گوش میدادم اما الان هر کدوم رو که گوش میکنم اصلا آشنا نیست چه برسه بخوام باهاش ارتباط گذشته رو برقرار کنم. ولی دیدِ جدیدی هست؛ Free Jazz و موجِ نو موسیقی "جَز". 

گاهی هم فقط دوست دارم بنویسم. تمرین انشاء که هیچگاه شانسِ داشتن معلم خوب رو نداشتم... البته تا بیست سالگی و رویارویی با استاد های موسیقی فعلیم. ولی 12 سال مدرسه، سر و کله زدن با گله ای از گوسفند ها و گاوچرون ها... چرا مصیبتی!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۲ ، ۰۱:۲۵
میم. الف - Fa