یادداشت هایی که بماند به یادگار:
تاریخ بیستم مرداد چهارصد و سه؛
شاید بیشتر از 8 ماه بالاخره کارت تدریسم صادر شد.
روایتِ بیست و یکم مرداد چهارصد و سه؛
کلاس سلفژ داشتم. طبق روال یکشنبه ها. اوضاع نه خوبه، نه بد. برزخِ بین خوب و بد. نه اونقدر بد که دست بکشم یا انقلابی کنم نه اونقدر خوب که سربلند باشم. هرچند هیچوقت خوب نخواهد آمد. همیشه بهتر میشه. همیشه جا برای بهتر شدن هست.
روایت بیست و دوم مرداد چهارصد و سه؛
{ساعت 3:31 صبح}
خوابم بهم ریخته. شاید بیشتر از 36 ساعته بیدارم. به جز چند نیم ساعتی که تو مترو چرت زدم. زده به سرم و پلی لیست دوران نوجوانی رو گوش میکنم. "بوی روح نوجوانی" ... آلبومِ "بیخیالش!" میتونی با چهار آکورد دنیارو تکون بدی اگر قلبا باور داشته باشی به کاری که انجام میدی. "لیتیوم" و دورانِ مصرف دارو. یادمه روزای اولی که دکتر تجویز کرد چه حالی داشتم. صبح ها بعد از صبحانه یک عدد لازم بود تا منو به سبکی یه پروانه کنه. یه پروانه که ... به قول معروف under influence هست. قبلا ژورنال زیاد مینوشتم. این روز ها به جز برنامه روزانه، نتیجه کار های روز و تمرین چیزی نمی نویسم. گاهی انگار بیراهه های زندگی هم آدمو تو مسیر میندازه به نوعی. شاید اگر هیچوقت موهامو بلند نمیکردم، یه بند تشکیل نمیدادیم، ساعت ها تو اتاقِ همکلاسی دوران دبیرستان ساز نمیزدیم و ضبط نمیکردیم، آکورد ها، سیکل اونها و اینکه چطور میتونی بی ربط ترین هارو به هم ربط بدی رو متوجه نمیشدم. هیچوقت جرعت نمیکردم تنها با دونستن اینکه سیم های گیتار می لا ر سل سی می هستن، ساعت ها فقط "آهنگ" بنویسم. بخشِ خلاقِ وجودم رو بریزم بیرون و در نهایت به یک فیناله منجر شه. یکم اسفند 98، اجرای 9 آهنگی که نوشتیم، 5 ماهی که تمرین کردیم هفته ای دو روز، دو ساعت. و در نهایت اینجا که من تجربه شنیداریم بیشتر شد. چیزی بیشتر از صرفا سمفونی بتهوون. یا آلبومِ "بیخیالش!" بلکه افتادم به خیالش و از هر گروهی، از هر جَزمنی یه چیزی گوش دادم. در نهایت هم یکی از برنامه های ده سال آینده ام اینه گزیده ای از اونها رو، مثل آلبومِ دیوید پالمر، سمفونیک-کورال تنظیم کنمشون.
هیچ دری به دلیل انگار باز نمیشه