شماره دوازدهم؛ پانزدهم دی، چهارصد و دو
شنبه, ۱۶ دی ۱۴۰۲، ۰۱:۳۸ ق.ظ
می خواهمش دریغا، میخواهم
میخواهمش به تیره، به تنهایی
میخوانمش به گریه، به بیتابی
میخوانمش به صبر، شکیبائی
لب تشنه میدود نگهم هر دم
درحفره های شب، شب بی پایان
او، آن پرنده شاید میگیرد
بر بام یک ستاره سرگردان
امروز رو اختصاص دادم به هیچ کاری. البته تنها کاری که میکنم اینه که ببینم چیکار باید بکنم. «تصمیم گیری...» توی پادکستی که امروز گوش میدادم (و باید تشکر کنیم که معتادمون کردی کلاغ)، از نویسنده ای که میگفت، و به طور درواقع محوریت موضوع بود، انتخاب ها و تصمیم ها و کلا زندگی شبیه بازی پوکر هست. تصمیمی که میگیریم مارو به جَکپات میرسونه یا اینکه از کفِ زندگی میره؛ و اینکه هر تصمیمی از زندگی که با این فلسفه بگیریم. حتی برای زمانایی که آدم راهی سینما میشه. چه برسه به تصمیمات بزرگتر. خود نفسِ تصمیم هم روایتی داره. شاید کار ما درسته اما نتیجه اونطور که میخوایم نیست. یعنی نتیجه گرایی رو بریزیم دور یه طورایی. مثالی که میزنه جالبه، اینکه دارت رو بزنیم به کاغذ بعد دورش خط بکشیم و بگیم "خب زدیم به هدف".
این روز ها این دانسته ها که از در و دیوار به صورت انتحاری سر راه من سرازیر میشن، حداقل عزت نفس اینو بهم داد که اشتباه کنم. در واقع بهتر باشه بگم که اگه خراب شد کار هم، باز از این مسئله چشم پوشی نکنم که "شانس" و عوامل خارجی دخالت داشتن و برنامه من درست بوده.
فردا شنبه است؛ روزِ برخاستن. و فکر میکنم کافی باشه برای تحلیل و آمادگی... وقت عمل رسیده، ضمن اینکه در کنارش باز هم اندوخته جمع کنم. مگر زندگی همین نیست؟ تمرین و تمرین و تمرین ... بی اندوز و بی اندوز و بی اندوز. دست بر قضا آقای شریعتی هم وصیت میکرد که «مطالعه کن، مطالعه کن و مطالعه کن...»
۰۲/۱۰/۱۶