Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

مدتی هستش برای آپلود کردن آلبوم ها تو صفحه «آرشیو» (نوار بالای بلاگ) به مشکل برخوردم. آپلود سنتر های مختلفی که هرکدوم یه بدبختی دارن و سایتی که تقریبا همه آلبوم ها رو اونجام گذاشتم، تا 99% میره، ولی خطا میده؛

در کنار این ها دیگه هیچ فضایی برای فایل های جدید ندارم؛ بماند که فلش ام هم به فنا رفت. کلی فیلم های خوب و نوآر توش بودن به علاوه بخشی از زندگی من (گوگل فوتوز، درایو، ژورنال های تمرینم و بک آپ ...) و تنها راه حلی که مدتی پیش به ذهنم رسید کمی برگشتن به عقب تر هستش. حلقه سی-دی خام که چند سال پیش گرفتم رو همه رو پر کردم از آلبوم هایی تو هاردم بود. البته خب نه همشون به یقین اما خیلی هاشون رو روی دیسک ریختم. به علاوه چند تا دی-وی-دی که از کنسرت های «کارایان و فیلارمونیک برلین» بودن و مستند «معمای ریختر» و «سمفونی دوم مالر با رهبری برنستاین و ارکستر لندن».

در نهایت گاهی فکر میکنم روش ذخیره سازی در گذشته شاید بهتر بود. شاید تو ده تا آلبوم اندازه یک هارد دو ترابایت عکس جا نشه، اما حداقل مطمئن هست آدم عکس هاش نابود نمیشن به این راحتی. هرچند من نگرانی از بابت عکس ندارم (چون عکس نمیندازم) ولی فیلم ها و ژورنال های تمرینم و تمام اونها که سالها جمع شده بود، به نابودی کشیده شدن.

...

شنبه کلاس ساز دارم؛ حساب کردم از امروز اگه دو صفحه باخ بزنم، پرلودِ سوئیت رو میرسونم. ضمن اینکه 2 صفحه از "الژی" (آرنو باباجانیان) رو هم خوب تمرین کنم و "امپرمپتو می-بمل" «شوبرت» هم با مترونوم و بدون عجله و با حوصله تمرین کنم تا بالاخره بریم سراغ قطعه بعد و من هم بذارمش رو رپرتوارم و ضبطش کنم با خیال راحت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۵:۱۲
میم. الف - Fa

ذهنم آزادتر شده؛ دو روزی هست روی "الژی" از «آرنو باباجانیان» وقت میذارم. هرچند سوئیتِ باخ هنوز کار داره اما این قطعه، "الژی"، به شدت مصادف با روحیه فعلی من هستش و خیلی هم خوب پیش میره. هر چند هنوز "اندوه" بهش اضافه نشده ولی تسلط، چرا! 

دیروز تو مطب دکتر نشسته بودم، اتاق انتظار و کتاب های توی قفسه برای مطالعه که چشمم خورد به کتابی از «علی صاحبی» که ماه پیش گفتگو هاشو توی "جافکری(کلیک کنید)" گوش میدادم. وقت نشد زیاد کتابشو تورق کنم اما مقدمه جالبی داشت؛ محوریت کتاب درمان بر اساس داستان ها و روایات بود؛ طوری که خودش هم نوشته بود، اونقدر که آموزه ها در فرهنگ ما آمیخته با داستان هستش، شاید توی جوامع دیگه اینطور نباشه و از مقایسه بزرگان فلاسفه یونان، سقراط و ارسطو میگفت با «مولانا» و «سعدی». 

و یکشنبه که کلاس سلفژ بودم، استاد گرامی از ماهیتِ موسیقی میگفت، و منی که موسیقی هارو به یک بهانه خاص گوش میدم. راست میگفت، درگیری من با موسیقی انترناسیونال (سرود مللِ متحد حزب کارگری) یا سونات های جنگ «پروکوفیف» یا حتی "اروئیکا" که ابتدا به «ناپلئون» تقدیم شده بود ولی با اعلام پادشاهی خود، «بتهوون» رو از حضور اسمش روی پارتیتور سمفونی منصرف کرد. 

در این حین هم به فکرِ کنسرت جوانان آقای «برنستاین» بودم که از همین مبحث میگفت؛ که موسیقی چی داره میگه؟ و "اُوِرتور ویلیام تل" از «روسینی» رو اجرا میکنن و شباهت ذهنیت اکثر شنونده ها با تصویر خلق شده به شکل موسیقی گاوچرون هاست، در صورتی که این اپرای ایتالیایی هیچ سری ازش به اون سمت نمیرسه. 

و موسیقی، برای موسیقی. «بتهوون» به "صدای کوبشِ در توسط سرنوشت" (سمفونی دو-مینور، شماره 5) هیچ فکری نداشت، مگر فاصله های سوم بزرگ، و سوم کوچک، موتیف ها و تصاویرشون، گسترش (دِوِلوپمان) و الی آخر!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۲۲
میم. الف - Fa

صفحه "ارسال مطلب جدید" دو سه روزیه به صورت پیشنویس مونده... چیزی برای نوشتن نیومد پس با جملات کلیشه ای قبل به پست نوشتن ادامه میدم؛ تولد خواهر خانمِ کلاغ نزدیک هستش و یه کادو خیلی کوچیک در دست نوشتن هست... اینبار با توضیحات و هدفی که به درد ایشون بخوره (برخلاف "فانتزی" که ششم دی 1402 به دستشون رسید که ثمره ای جز خاک خوردن نداشت) 

قبلا در دست نویس ها و ژورنال یک جوانِ ناکام از کلوپ 27، صفحه ای به چشمم خورد از چیزایی که دوست داشت نوشته بود؛ منم اون سالها گاهی از علایق و خوبی های زندگی مینوشتم تا امروز که فکر میکنم دوباره به فکرم افتاد تا شاید بد نباشه گاهی این چیز هارو آدم مرور کنه، گاهی موهبت هایی که داره رو قدرشو بدونه. فکر میکنم همینکه آدم بتونه موسیقی گوش کنه، یه موهبت هستش. خیلی ها از این مسئله محروم هستند، بماند که موسیقی که آدم به خورد ذهنش میده، چی باشه... گاهی فکر میکنم چقدر خوشبخت هستم که اینقدر صبر، حوصله، علاقه و تشنگی رو دارم تا بشینم ساعت ها موسیقی کلاسیک گوش کنم. یا موسیقی جَز. احتمالا توی لیستم باید اینارو بنویسم: چقدر خوب که من «کالترین» رو دوست دارم و چقدر خوب که «بتهوون» برای من یک دنیای رمز آلود و زیباست؛ و چقدر خوب که این مدت با معلم های خوبی آشنا شدم، چقدر خوب که اونها به من نشون دادن که موسیقی، دست نیافتنی نیست(!) برخلاف تمامی عقاید عرف اجتماع که لازمه موسیقی، استعداد و هوشِ ذاتی هستش. چیزی که خودم درگیرش بودم ... اما خب به قول هوروویتز که میگفت تفاوت بین "معمولی بودن" و "خارق العاده بودن" (Ordinary - Extraordinary) فقط "تمرین" هستش. 

خطوط آخر این پست رو اینطور به پایان می رسونیم که : (( شما چطور؟ تاحالا راجع به موهبت هاتون فکر کردین؟ فکر کردین که چه چیز های ساده ای وجود داره که شما خوشبخت بودید تا داشته باشیدش؟ چه کسبش کرده باشید یا که انتسابی باشه براتون؟))

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۱:۳۰
میم. الف - Fa

... امروز با ویرتوئوز محلمون که چند سالی میشه رفت اتریش داشتم تلفنی گفتگو میکردم. از مصائب زندگی که میگفتیم و جملات قصاری که «زندگی 50 درصد جبر، و 50 درصد اختیارِ اینکه با اون جبر چیکار کنی» و قرار و مدار هایی که با هم هردفعه میذاریم که اگه به زندگی نرسیم، کنکورِ چایکوفسکی که هیچ، نهایتش باید تاکسی خطی آزادی-اسلامشهر رو برونیم. 
در نهایت با اینکه زیاد تمرین نمیکنم، اما اوضاع بد نیست. کمی وُیسینگ های جدید یادگرفتم، روی تمِ Autumn Leaves که قرار هستش با ساکسوفونیست اتاق بغلی ضبطش کنیم. آخر هفته هم که کلاغ جان پر میزنن سمت گیلان. در نهایت همیشه این خداحافظی ها اتفاق میوفته. ولی با سلامی زیباتر دوباره از سر گرفته میشن. صفحه «آرشیو» دوباره آپدیت شدن و میشوند. حتما سر بزنین آلبوم های خوبی براتون هست شاید بدتون نیاد.

و این روز ها که چیزای جدیدی به گوشم میخوره؛ یک موتیف کوتاه که اشتراوس نوشته بود و که چه عمدا یا سهوا آقای هانس زیمر تمِ موزیک Inception استفاده کرده. ضمن کتاب هایی که از کتابخونه گرفتم، «فرم های موسیقی» و «تفسیر موسیقی» که دریچه های واگنر رو برام مبرا تر کرده، همینطور حس تحیری که وقتی خوندم "شاه دیو" آقای شوبرت (بر اساس غزل گوته)، سن 17 سالگی نوشته شده. و وای بر من که 17 سالگی در حال دود کردن جوونی با آدمای بدرد نخور بودم. هرچند مهم نیست، حداقل الآن من اینجا رسیدم و خبری از اونها نیست. و چقدر خوب گفت دوست ویرتوئوزمون که آدما توقعات زیادی دارن و از همه چیز هایی غر میزنن و مینالن که در اخیتار خودشون هست. زمان درست، مکان درست، تصمیم درست؛ البته تا حدِ امکان! که این روزهارو برای ما یا جهنم میکنن یا روزی از روز های خوبِ زندگی!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۲:۱۲
میم. الف - Fa

...مدتی به فکر سر و سامانی به اینجا بودم. ایده های مختلفی به ذهنم رسید اما در نهایت الان اینجا هستم و همچنان همون روزنوشت های تکراری رو مینویسم. فکر میکنم تو بحث قلم شاید نتونم واقعا چیزی فراتر از این داشته باشم؛ ایرادی هم نیست حداقل حدود خودم رو میدونم و شاید مثل آتش نوجوانی دنبال فنِ همینگوی نیستم. تو این مدت رپرتوار متفاوتی رو گوش دادم. سمفونی چهارم، فا مینور، از چایکوفسکی و اون تمِ لعنتی موومان دومش. بخش های اولیه اپرای والکوری از واگنر که فعلا اکتِ اول رو خیلی گوش میکنم. بهتر گوشش میکنم، نمیگم میفهممش یا درکی ازش دارم اما روندِ موسیقی برام نامستور شده؛ و منی که از چهارده سالگی درگیر این سنگینیِ اسم آقای واگنر بودم و کم کم الآن از اهمیت وجودش آگاهم. همینطور دلیل علاقه موسیو ریختر به ایشون (به نقل از خودش که سه استادی که داشته، پدرش، نیگاوس و واگنر). 

در نهایت مدتی خالی بود اینجا اما خب فعلا از آرشیوِ هر ماه چند پست رو در دسترس گذاشتم. ضمن اینکه مثل اینکه قرار نیست اینجا اونقدرا هم ژورنال جدی باشه!

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۰:۵۴
میم. الف - Fa

... چهارشنبه بجای پنجشنبه کلاس داشتم؛ کلاس خودم در واقع، آموزشگاه پنجشنبه رو تعطیل کرد و کلاس های منو انداخت چهارشنبه. روز پنجشنبه تو مراسمی باید ساز میزدم؛ به نوعی "مجلس گرم کنی". البته این یک طور بیزینس بود، بابت این کار پول دریافت کردم. روز تدریسم خوب بود، از هنرجو های سِرتِقم، یک نفر معلمش رو عوض کرد. پیش من نمیاد، اولش خوشحال شدم، بعدش گیج، کمی ناراحت و الآن میگم که این هم یک نوع مواجهه است. پس سعی کردم از کلاس هایی که داشتم بتونم ضعف هامو کشف کنم و تو مدل ذهنی خودم داشتم تحلیل می کردم. هنرجو جدیدی این هفته اومد، و همینطور جلسه دوم دخترکی بود که خیلی باهوش ولی عجوله. تا بماند دیروز، مراسم و اجرا و بداهه نوازی. تجربه بدون اضطراب و نگرانی بود، تنها فشارِ روانیِ وارد به من، که نمیدونم ناشی از چی بود، امروز سر باز کرد و منو زمین زد. 

دیشب تو راه برگشت به این فکر میکردم که زندگی من این روز ها چقدر توام با موسیقی شده؛ به انواع و اشکال مختلف. درس دادن، درس گرفتن، مجلس و مراسم ساز زدن. اینکه چهار میزان از موومان دوم سونات شماره 9 بتهوون، می ماژور، رو به نوعی "حل" کردن تو Feelings، بعدشم Breathe و بعدش هم خواب های طلائی، با انواع واریاسون های بداهه که به صرف شام باشه. و بالاخره اکنون، و منی که انگار مریض شدم و علائمی دارم، در حال نوشتن و گوش کردن به «کوارتت زهی اپوس 132، لا مینور» از "بتهوون". 

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۰۳ ، ۲۲:۱۲
میم. الف - Fa

 

چند روزی میشه که به طرز عجیبی درگیر این میزان هایی شدم که تصویرش بالاست؛ از اُوِرتورِ "تراژیک"، اثر یوهانس برامس. جمله ای که تو این سفر چندین بار به یقین همینجا تکرار کردم، دوباره باید تکرار کنم که آثار جدید رو باهاشون مواجه میشم. آثاری که برای من البته جدید هستند. یا حتی قطعه های قبل هم بخش هایی که کمتر بهشون توجه داشتم. مثل همین اورتور که این میزان هاش جادویی هستن انگار. یا باز هم برامس، "تریو می-بمل ماژور برای ویلن پیانو و هورن" یا قطعاتی که دانلود میکنم که به پاس زنده نگه داشتن اصالت اثر، روی «فورته پیانو» ضبط شدن. مثل سوناتین ها و تمرین های "دوسِک". 

از جافکری گوش کردم و یادداشت هایی برداشتم و چقدر این فصل جدید برای من تاثیر گذار بود. براتون لینک (کلیک کنید اینجا) میذارم، که زکات علم، نشر آن است!!

پ.ن: به ماند به یادگار که دارم رپرتوار "مراسم" رو تمرین میکنم و پنجشنبه اولین شون هست...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۲۵
میم. الف - Fa

... دیروز که از قهوه فروشی همیشگی، یه بسته دونِ قهوه گرفتم، از پسر بچه ای که داشت تو کوچه بازی میکرد می شنیدم که همسایه ای داشته که 70 تا آپارتمان تو یه سوال عوض کرد. میگفتش مثل اینکه سر و صدا زیاد میکرده ولی با این حال خودش میرفته؛ یا از منظره پشت پنجره ناراضی بوده یا صبح ها آفتاب نداشته خونه. شایدم بخاطر اینکه تو سرسرای خونه، کاغذ دیواری ها قرینه نبودن. یه جعبه ای هم با خودش میبرده، خیلی بزرگ بوده. پیرمرد همسایه، گوشش سنگین بود. خرفت هم بود. 

~

داستان تو هم داستان پیرمردیه که سالی چهل تا خونه عوض میکنه، خونه تکونی میکنه؛ اما در عوض چیزی خلق کرد که ماندگار شد.

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۱۱
میم. الف - Fa

روز پنجشنبه، روزِ «ضبط» بچه ها بود. تقریبا به همه شون یه قطعه حداقل داده بودم ولی تعطیلات عید، امان نداده بود برای تمرین و فقط چهار نفر آماده ضبط بودن و فیلمشون رو گرفتم؛ که یه مونتاژ کوچیک انجام شد و روی دی وی دی آماده برای تحویل به بچه هاست. و این تجربه خوبی بود. فرصت اجرا، اونطور که باید فراهم نیست، سالی یه بار اگه آموزشگاه سالنی اجاره کنه و برای بچه ها اجرا بذاره. ولی خب این دوربین و این ساز، یه شبه اجرا براشون بود. همینکه از همین تمرین های کتاب «قرمز» آماده شن تا بدون اشتباه، تر و تمیز اجرا کنن اولین قدم مثبت برای من تو کلاس بود. از جوجه 8 ساله کلاس، تا پسر نوجوان 13 ساله ای که "آلبوم جوانان" از «شومان» رو اجرا کردن. و برای مرجله بعدی فکر میکنم اواسط یا آخرای تابستون اگه امکانش بود براشون یه کلاس گروهی بذارم تا جلوی همدیگه اجرا کنن. اگر ستار میگه نیاز جویبار به جاری بودنه، نیاز یک نوازنده به اجرا کردنه. حتی «گولد» هم که از اجرا کناره گیری کرد و به ضبط رو آورد باز تجربه اجرا داشت. در نهایت کلاس این هفته بعد از تعطیلات خیلی انرژی بهم داد. به علاوه هنرجو جدیدم که دخترک 9 ساله ای هست ولی بسیار باهوش و منضبط. 

از کلاس دیروز خودم بنویسم، با اینکه قطعاتم آماده نبود، نه «شوبرت» به اجرا رسیده نه تونستم حتی "سوئیت"ِ «باخ» رو درست و حسابی تمرین کنم، فردا هم سلفژ دارم و باز هم تمریناتی هست که باید انجام بدم. در نهایت زندگی بالا و پایین هاشو داره و نمیشه همیشه اونطور که آدم دلش میخواد، بدرخشه. ولی خب قناعت میکنم، دارم تلاشمو میکنم، تو سال جدید که از دوم فروردین تا امروز تنها یک روز بدون تمرین بوده، طبق نوشتار های جدولِ "صد روز" ولی باز هم بالاخره هر روز، به صرف نیم ساعت تا یک ساعت تمریناتی داشتم. 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۰۳ ، ۱۴:۳۹
میم. الف - Fa

عید اونطور که فکر میکردم پُر ملات نبود. تمرین کردم ولی حقیقتا اونطور که دلم میخواست، نه. الآن فکر میکنم یعنی سالِ جدید هم قرار نیست به دلخواه خودم برسم؟ البته که این "دلخواه" گاهی زیادی دست نیافتنی هست اما یک سری برنامه ها، اهداف و مسیر هارو که آدم دوست داره توش قدم بذاره اون قدرا دور از ذهن نیست. به چند سال پیش فکر میکنم که چطور از عید (فکر میکنم عید 95 یا 96) به این طرف تمریناتم، ساعتش از 2 الی 3 ساعت رسیده بود به راحت 4 ساعت یا بیشتر. حقیقتا 2 ساعت به بعد تازه دستم گرم میشد. ولی خب وقتی به اون موقع ها فکر میکنم، ساعت تمرین زیاد بود، اما کیفیت کار زیاد نبود شاید. بماند از آموزش های اشتباه و مسیری که بار من توش کج بود و مقصدی نداشت. و الآن میبینم که شاید توی تمریناتم، هدف گذاری دارم؛ و هر روزی که تمرین میکنم به یک دردِ نوازندگی و موسیقی میرسم؛ یک روز اسپاسم دست چپ، یک روز قطعه ای که باید تحویل بدم، یک روز قطعه ای که آماده است رو برای اجرا آماده می کنم. و هر روز به نوعی. اما اون ساعت تمرینی که میخوام، به اون هنوز نرسیدم. و دوست ندارم امسال هم مثل سال قبل بگذره، با فورجه دادن و کوتاه اومدنِ نسبت به تنبلی های خودم. ضمن اینکه امروز سیزدهم عید هست و فکر میکنم تغییری هم شروع شه، باید تا الآن شروع می شد یا اینکه مِن بعد کوتاه نیام!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۰۳ ، ۲۰:۲۲
میم. الف - Fa