Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

سه شنبه پیشِ رو، اجرای کلاسی هنرجو های عزیزم هستش؛ برای نطق اولیه کلاس، که در چه باب و چه موضوعی باشه، تو این یک ماه خیلی فکر کردم. به نتیجه ای هم نرسیدم! از سرگذشت بتهوون، تا شناخت انسان از موسیقی یا هر چیزی به ذهنم رسید. امروز از لا به لای کاست های روی میزم چشمم به نواری تحت عنوان «شناخت موسیقی کلاسیک (3)» خورد. روی جلد داخلی نوار، قطعات استفاده شده رو نوشته بود، بیشتر کنجکاو شدم و سایدِ A، تحت عنوان "رنگ در موسیقی" و ساید B، "همبستگی در موسیقی" بود. از ابتدا شروع به گوش کردن کردم و بخش اولش راجع به ساز ها بود. همینطور نمونه های موسیقی، و صدای تکِ ساز های ارکستر؛ زهی ها، بادی چوبی، بادی برنجی و ساز های ضربی-کوبه ای. بخش دوم که مربوط به عنوان "همبستگی" بودش کمی بیشتر نیاز به گوشِ پخته داشت؛ راجع به تکرار، تنوع و المان های اینطور در موسیقی صحبت می کرد. بالاخره احساس کردم میتونم هم نمونه های صوتی رو ازش استفاده هم اینکه بخش اول، که به سازشناسی بود بیشتر جنبه آموزشی داشت؛ حداقل برای بچه هایی که صدای کلارینت، ابوا و باسون رو تشخیص نمیدن (و به همشون یا شیپور میگن یا فلوت). ضمن اینکه فکر این به سرم زد که نوار رو به فایل صوتی قابل دسترس برای بچه های امروزی برگردونم و بفرستم به مدیریت تا در روزِ موعود تو کانال تلگرام آموزشگاه نشر بده. 

از تمرینات خودم بنویسم ... بالاخره «سوئیت انگلیسی در لا-مینور (شماره 2)» رو دستی بهش بردم. هنوز حتی پرلود هم به جای خوبی نرسیده اما تو برنامه روزانه انجامش میدم و خوب پیش میره. شوبرت و "الژی" (اثر آرنو باباجانیان) رو تموم کردم و مرحله آماده سازی برای اجرا هستش. کلاس های پیانوم کنسلی داشته از اردیبهشت تا الآن. وضعیت کلاس سلفژم خوبه. تمرینات کانتات رو انجام میدم با انگیزه و مبانی نظری رو هم کلاس برداشتم با استادِ گرامی تا اگه مورد قبول درگاه خداوند باشه، طرفای مهر بتونم برسم به شروع هارمونی؛ هرچند شاید زودتر!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۰۳ ، ۱۰:۰۷
میم. الف - Fa

شب هارو به ذوقِ تمرین فردایی میخوابم که در نهایت از 2 ساعت بیشتر نمیشه؛ روز های کُندی شده. همینطور به هم ریخته. تو چرخه ای گیر افتادم. انگار این چرخه ها تمومی ندارن. از یه چرخه به چرخه بعدی. هنوز قشنگ و ادیبانه نمی نویسم، ولی اردیبهشت و این نه روزِ خرداد چهار نوار ضبط کردم. از تمریناتم که منجر به اجرای اون قطعه تو نوار بعدی، و تسلط بیشتر توی ضبط های بعدترش، شدن. هنوز آلبوم هارو به راحتی قبل نمیتونم آپلود کنم. بیشتر می نویسم. طورِ دیگه ای نگاه میکنم، سلفژ میکنم، می شنوم. توی کتابِ آقای "لاو" نوشته بود هر آدمی بسته به شغلی که داره از گستره نتی خاصی استفاده میکنه. مهندس ها تا فاصله سوم، کارمند ها و بانکدار ها دوم. نوشته بود که تمامی تفکر آدمی به صدای خویش میاد بیرون. حالا این صدا انعکاس جامه درونی هر آدمی هست؛ حالا این روز ها صدای من سیاه تر شدن. {... دقت نکردی کمتر حرف زدیم این اواخر؟}. در نهایت جسته و گریخته می آموزم. آموزه هامو تازه میکنم. میفهمم اشتباه کردم. هنوز هم اشتباه میکنم. باز هم اشتباه خواهم کرد. ولی به قول "رضایی"، مواجهه درونی آدم که چطور باشه، مهم هستش. بازتابِ اون اتفاق، اشتباه، یا هر چیزی. و من با انگیزه فردای بهتر میخوابم؛ اما با همون کلیشه روز های گذشته دست و پنجه نرم میکنم. و چطور مردان بزرگ به چنین چیز هایی تو روزای راکد زندگی رسیدن؟ یک اجرای خوب از باخ. یک نقاشی خوب، یک مرقومه خوب...؟ شاید در دوران یتیمی به سر میبرم تو این دوره از زمان.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۰۳ ، ۲۲:۵۳
میم. الف - Fa

اینکه "تو محدودیت ها آدم ستاره میشه" شاید جمله قصار خوبی باشه برای اندر احوالات خیلی از مردمانِ بزرگ این دنیا. چند مدتی میشه که روی موسیقیِ «جز» از بلوک شرق قفلی زدم (اصطلاح مناسب تری هست لطفا کامنت کنید) و امروز کنجکاو شدم تا درباره یکی از پیانیست های جزِ آذربایجان شوروی، کمی بیشتر بدونم. و نکته جالبی که من اصلا حضور ذهن نداشتم، ممنوعیت سبک های موسیقی در دوران استالین، در شوروی بودش.

هرچند بعد از استالین هم باز ممنوعیت هایی بود (مثل موسیقی پینک فلوید یا Black Sabbath) اما خب در دوران خفقانِ حکمرانی استالین این موضوع خیلی شدیدتر بود؛ و نکته قابل توجه هم ممنوع بودنِ موسیقی «جَز»، بودش. هرچند در دهه های هفتاد، هشتاد و تا زمان فروپاشی شوروی، این ممنوعیت کمرنگ تر و حضور موزیسین های جَز/فیوژن پررنگ تر شد اما در زمان آقای «مصطفی زاده»، مثل اینکه صفحه های «جز» رو لای برگه های MRI و CT-Scan حمل و به فروش میرسوندن.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۲ خرداد ۰۳ ، ۱۶:۲۴
میم. الف - Fa

امروز صفحه "آرشیو" رو دوباره تونستم آپدیت کنم؛ ترفندی که مثل اینکه جواب میده برای آپلود فایل ها. چند وقت پیش داشتم تو لپتاپ دنبال چیزی میگشتم و چشمم خورد دیدم که من نرم افزارِ OneNote رو دارم(!) در صورتی که خب تحت وب، ازش استفاده میکردم؛ قابل ذکر هست که وان نوتِ روی ویندوز من، از آفیس 2007 هستش. حالا قدیمی هست هیچ و امکانِ سینک با موبایل و اکانتم رو نداره تا کل فایل هامو ببینم، اما حداقل تمامی امکانات رو داره؛ که من ازش بی بهره بودم توی نسخه تحت وب (و رایگان با فضای محدود). امروز نشستم یه چرخی زدم ببینم چیکارا میشه کرد باهاش... و وای بر من که این همه مدت ازش غافل بودم!

اینها به کنار... اخیرا کتاب هایی که قرض میگیرم، همه رو سعی میکنم اسکن کنم. نه برای آپلود توی اینترنت، بلکه استفاده شخصی؛ البته که «مجله موسیقی» نشر دوران پهلوی رو براتون اینجا گذاشتم ولی خب به احترامِ مولفین این کتاب ها، معذورم یه طورایی. مگر اینکه باز هم کتاب ها، مجلات یا چیز هایی باشن که از این قاعده مستثنی باشن. این اسکن ها به آرشیوِ خودم اضافه می شن و حس میکنم دیگه نگران این نخواهم بود که دوباره برم از کتابخونه امانت بگیرم.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۵:۰۶
میم. الف - Fa

... امروز کلاس سلفژ بودم؛ تو مترو شاید برای بارِ دوم یا حتی اول، فایل صوتی کلاسِ سلفژم رو گوش کردم. و به فاجعه بودن کار پی بردم. البته واقعیت داستان، اینکه اونطور که میخوام روش وقت نمیذارم. حداقل از برنامه های این روزهام تنظیم دوباره ساعتِ تمرینِ سلفژم هست. 

از کلاس رسیدم خونه، با کلاغ گفتمانی داشتم و بعدشم رفتم پی تمرین؛ سراغِ «الژی» از "آرنو باباجانیان" رو گرفتم. دیگه کم کم داره تموم میشه. و من دارم از تمرین این قطعه لذت کافی میبرم. میزان هایی که مدتی قفل میشم روشون. و اینکه میبینم چطور، یک خط ملودی رو اینطور بهش شاخ و برگ داده آقای آرنو خان.

فردا هم که جشن تولد داریم :)) هدیه شون امشب میرسه به دستتون. فراموش نشود!

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۱:۴۸
میم. الف - Fa

پنجشنبه که آموزشگاه بودم، برای پنجم تیر ماه، کلاس رو گرفتم؛ ورکشاپ هنرجویان خودم. اجرا میکنن، یک نطق کوتاه ابتدای کار میدم و در آخر هم یک قطعه خودم اجرا میکنم. باید تماس بگیرم با مدیریت، و ازش خواهش کنم حضور داشته باشن؛ هرچند طرز تفکر ما، و دیدمون به معقوله آموزش و موسیقی کلا متفاوته. ولی به عنوان جایگاهی که داره بهتر هست حضور داشته باشه. حداقل برای این دوره از کلاس. 

دیروز، ساعت پایانیِ تمرین خودم؛ صرف برطرف کردن اشکالات فیزیکی خودم شد. حسِ خوبی بود؛ به کلاغ میگفتم که :"بوی روحِ نوجوانی رو میداد" دقیقا ساعت هایی که بی فایده می نشستم و به مضخرفاتِ استادِ اون دوره ام فکر میکردم راجع به تکنیک، استفاده از بدن و پیاده سازی اون تکنیک های بی معنی روی گام و آرپژ که فقط برای منِ 15 ساله چشم های گریون و اینکه هیچوقت پیانیست نخواهم شد، به همراه نداشت.

اما این دفعه فرق داشت. روزِ اولی که سه سال پیش، کلاسِ استاد عزیزِ فعلی رفتم، سیر تا پیاز راجع به ماهیچه ها، نقششون، نحوه استفاده، باید ها و نباید هاش بهم گفت. فقط یک جلسه 1 ساعته(!) و تا همین امروز، من درگیر برطرف کردن اشکالِ یه گوشه کارم. ولی دیگه با اسپاسم گام نمیزنم، اونم نهایت مترونوم ممکن که برام 110 چنگ بود. الآن خیلی بهتر شدم، آزاد تر شدم، کیفیت صدا بهتر شده و ماهیچه هام بهتر شدن. هرچند هنوز هم اتود هایی رو استاد بهم مشق میکنن که انواع اسپاسم های جدید رو برام به ارمغان میاره ولی با چشم و دلِ امیدوارم کار میکنم؛ شاید این دفعه «بوی روحِ جوانی» باشه!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۲:۵۰
میم. الف - Fa

To deliberately believe in lies, while knowing they're false

فکر میکنم به یقین تمامی ما با این موارد، توی زندگیمون برخوردیم؛ بهش فکر کردیم، حسرت خوردیم بابتش. غصه ها خوردیم. توی فیلم Detachment، مونولوگ اثر گذاریه (اگه ندیدین فیلم رو ببینیش، و اگر دیدین؛ کتابِ 1984 از «اُروِل» رو بخونین) که ما نیاز داریم "پولدار باشیم تا موفق" یا "مستعد باشیم تا موسیقی یاد بگیریم" یا هرگونه باور های اجتماعی که واقعا اینطور نیست در بطن واقعیت. 

در این مورد، فیلم هایی بودن که جدا از آموزه هاشون، شاید باعث شدن که تو این جایگاه، معلم یا آموزگار برای بقیه افراد، بتونم بینش باز تری داشته باشم؛ مثل "انجمن شاعران مرده" یا همین فیلم "Detachment" یا از نظر هایی هم "شلاق (Whiplash/2014)". و همینطور در زندگی شخصی و تمرینات خودم. 

... دیشب خواب دیدم، برای رسیدن به اردوگاهی، از مسیر طولانی و سختی گذشتیم؛ من بودم، کلاغ و بقیه افراد. این مسیر سختی خاصی نداشت، مگر فوبیا های خودم، یک تونل که رفته رفته سقفش کوتاه تر و از عرض کوچک تر میشد و دیگه از جایی به بعد برای عبور باید روی زمین سینه خیز میرفتیم و از تنگناهای ترسناکی عبور میکردیم. که بالاخره رفتیم. از تفسیرِ خواب های فرویدی میخوندم که مصائب زندگی هستش. نمودِ ترس های من تو این خواب، حالا تعمیم اونها به زندگیِ روزمره. شرایطی که توش هستم. ولی خب در نهایت، «بعد از هر سختی، آسانی هست» (فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ).

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۳:۲۸
میم. الف - Fa

چند ماه پیش داشتم لیستی تهیه میکردم از قطعاتی که طی چند سالی تمرین کرده بودم، جزو رپرتوار بودن و ضبط شدن یا اجرا یا هرچی ... در نهایت بیشتری قطعاتی که داشتم، از ساده ترین ها تا این اواخر که سطح بالاتری رسیدم، از آثارِ ی.س باخ بودش. بعد از اون بتهوون (سه سونات و یک واریاسیون) و بعدش دیگه به صورت پراکنده از دوره های مختلف و آهنگساز ها و فرم های گوناگون. 

فکر میکنم از نقاط مشترک من و استادِ سازم، علاقه هردومون به موسیقی باخ باشه. و خب طی این سالها، باز هم فکر میکنم باخ و بتهوون بیشترین بخشِ تجربه شنیداری من رو تشکیل بدن. 

همینطور این روز ها که سوئیت لا-مینور، سوئیت انگلیسی شماره 2.، رو تمرین میکنم؛ با اینکه یک ماهی پشت گوش انداختمش اما بالاخره رفتم سراغش و الان لحظات خوبی رو باهاش دارم. در حین تمرین و چیزایی که یاد میگیرم. چه تکنیکی، چه موزیک، چه حالا ترفند های کوچیکی که جسته گریخته یاد گرفتم و توی پارتیتور میبینم و متوجهش میشم و حس خوبی بهم میده.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۲:۴۵
میم. الف - Fa

دیروز کلاس سازم کنسل شد؛ امروز هم سلفژ داشتم. همیشه جدا از تمرین های کانتات، پارلاتی و سوال های مختلفی که تو هفته سعی میکنم یادم بمونه تا بپرسم از استاد، یه گفتمان هایی هم هست. به استاد گرامی گفتم که مرداد دوست دارم برای آموزشگاهی که آموزش میدم، کارگاه کوچیک بذارم، بچه ها اجرا کنن و بخش اولیه، نیم ساعت یا چهل دقیقه راجع به موضوعی از موسیقی نطق بدم؛ شاید چیزی شبیه به «کنسرت جوانان، ل. برنستاین». و نکاتِ لازمه رو بهم گفت... مثل همیشه که سعی میکنه جدا از آموزش، یک گذری هم در حاشیه های این مسیر داشته باشیم. واقعیت های زندگی؛ زندگی یک نوازنده (حداقل چیزی که دوست دارم از خودم تو ذهنم داشته باشم) که حتی روشِ جهان بینی، دید به موسیقی، نحوه شنیدن و توجه هم به اندازه خودِ تمرین این پارتیتور ها و ساز، مهم هستش. اگه نباشه هم، بی اهمیت نیست!

رسیدم خونه و میخواستم ببینم دی-وی-دی که رایت کردم چند روز پیش کار میکنه یا نه. سمفونی ش.5 می-مینور، از «چایکوفسکی»؛ "ارکستر برلین" و رهبریِ «کارایان». و تا اواسط موومان چهارم، محو قطعه بودم؛ تا انتها گوش ندادم چون خیلی خسته بودم. 8 دقیقه آخر یه طورایی داشت "حیف" میشد.

Unfinished...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۱:۲۹
میم. الف - Fa

آقای «نیگاوس» از دانشجو کنسرواتوار مسکو میگفت که "بالاد سل-مینور" ، علل خصوص بخش کودا قطعه رو، به افتضاح ترین، و بی ملاحظه ترین شکل ممکن اجرا میکرد. عاقبت این دانشجو انصراف از کنسرواتوار و تحصیل در رشته پزشکی بود. دیروز چندتا از هنرجو هام کنسل کردن، شایدم استادشون رو عوض کردن. اما مورد توجه ترین اونها نوجوانی بود که هنرستان موسیقی میخواست درس بخونه. در نهایت یاد این بخش از کتاب «نیگاوس» افتادم. و واقعیتی که در مورد این هنرجو بود، غریبی ذهنش با موسیقی بود. و اینکه بخاطر فرار از حسابان یا زیست، میخواست تحصیل هنرستان رو انتخاب کنه. خیلی به این موضوع فکر کردم که کارِ من شاید ایرادی داره، اما دوشنبه، که با یک مشاور جدید، صحبت میکردم و سوالی ازم پرسید که: «فکر میکنی معلم خوبی هستی؟» و من با کمی مکث و تعقل، بهش گفتم: «شاید...؟» و اصلاح کردم: «چرا که نه!». لبخندی جالب زد آقای تراپیست. و باز هم از درِ ساختمون که اومدم بیرون که برم سوار اتوبوس شم به این فکر کردم. و واقعا چرا که نه؟ دیروز با چندی از هنرجو ها که از زیر تمرین ها در میرفتن گفتمانی داشتم و این حقیقت رو نامستور کردم براشون که: هیچ ایرادی نداره که اگه میخوای بجای والس شوپن، معین بزنی یا دنبال یادگرفتنِ "فریاد" از هایده هستی، اما چه خوب که آدم تکلیف خودشو بدونه. حرفی که استادِ سلفژم، آقای س.ع می گفت که بلاتکلیفی چقدر فلاکته! بین زمین و زمان، تو برزخ گیر بیوفتی! و منم فکرامو کردم. اینکه روش و روند آموزشی من چیزی فراتر از (به قول ملت ایران) آهنگ زدن هست. اینکه با بچه 9 10 ساله راجع به سوالاتی که «برنستاین» در مجموعه "کنسرت جوانان" مطرح میکنه، بحث میکنیم. اینکه تو فکرم هست تیر یا مرداد ماه یک جلسه 2 3 ساعته، به عنوان کلاس گروهی، تشکیل بدم و یک ساعت ابتدایی رو به گفتگو راجع به «بتهوون» و تاثیرش تو موسیقی حرف بزنیم و بخش بعدی کلاس اجرای بچه ها جلو همدیگه و یک اجرا از خودم باشه. حالا به این سوال میرسیم: استاد و معلم موسیقی، پیانو خوب کیه؟ شاید تو اون محیط آموزشی که من هستم، کسی که آهنگای بیشتر و قشنگ تری درس میده... اما تو محیط دیگه ای که خودم آموزش میبینم (آموزشگاهی که برای سلفژ میرم) و مشخصه های اساتید متفاوت از این یکی محیط هست. آکادمیک و شسته رفته تر! 

نکته دیگه ای که دیروز توجهمون جلب کرد که چقدر وسطای کلاس بچه ها، خودم این حس رو داشتم که «چقدر دوست دارم بتونم تمرین کنم!!» و در حین تاخیر و غیبت بچه ها سریعا دست به اتود میشدم. و چقدر حس خوبی بود برام. شاید بالعکسِ یکی از دوستانی که دو سال پیش ملاقات داشتیم و حتی نمیذاشت موسیقی گوش کنیم، چون 6 ساعت متوالی نشسته بود و به بیر و چرنی زدن هنرجو هاش گوش میداد! ولی باز هم استاد های خودمو میبینم، که چطور در کنار آموزش، به فکر پیشرفت شخصی خودشون هستن!

و توصیه ای که به کلاغ خانم کردم برای پیدا کردن استاد ساز، که همیشه بهترین اساتید اونایی نیستن که کلاس هاشون پره و وقت ندارن. اونهایی هستن که در کنار آموزش، هنوز هم که هنوزه دنبال تمرین و پیشرفت خودشون هستن!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۳۳
میم. الف - Fa