Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

۱۲ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۳ ثبت شده است

امروز صفحه "آرشیو" رو دوباره تونستم آپدیت کنم؛ ترفندی که مثل اینکه جواب میده برای آپلود فایل ها. چند وقت پیش داشتم تو لپتاپ دنبال چیزی میگشتم و چشمم خورد دیدم که من نرم افزارِ OneNote رو دارم(!) در صورتی که خب تحت وب، ازش استفاده میکردم؛ قابل ذکر هست که وان نوتِ روی ویندوز من، از آفیس 2007 هستش. حالا قدیمی هست هیچ و امکانِ سینک با موبایل و اکانتم رو نداره تا کل فایل هامو ببینم، اما حداقل تمامی امکانات رو داره؛ که من ازش بی بهره بودم توی نسخه تحت وب (و رایگان با فضای محدود). امروز نشستم یه چرخی زدم ببینم چیکارا میشه کرد باهاش... و وای بر من که این همه مدت ازش غافل بودم!

اینها به کنار... اخیرا کتاب هایی که قرض میگیرم، همه رو سعی میکنم اسکن کنم. نه برای آپلود توی اینترنت، بلکه استفاده شخصی؛ البته که «مجله موسیقی» نشر دوران پهلوی رو براتون اینجا گذاشتم ولی خب به احترامِ مولفین این کتاب ها، معذورم یه طورایی. مگر اینکه باز هم کتاب ها، مجلات یا چیز هایی باشن که از این قاعده مستثنی باشن. این اسکن ها به آرشیوِ خودم اضافه می شن و حس میکنم دیگه نگران این نخواهم بود که دوباره برم از کتابخونه امانت بگیرم.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۵:۰۶
میم. الف - Fa

... امروز کلاس سلفژ بودم؛ تو مترو شاید برای بارِ دوم یا حتی اول، فایل صوتی کلاسِ سلفژم رو گوش کردم. و به فاجعه بودن کار پی بردم. البته واقعیت داستان، اینکه اونطور که میخوام روش وقت نمیذارم. حداقل از برنامه های این روزهام تنظیم دوباره ساعتِ تمرینِ سلفژم هست. 

از کلاس رسیدم خونه، با کلاغ گفتمانی داشتم و بعدشم رفتم پی تمرین؛ سراغِ «الژی» از "آرنو باباجانیان" رو گرفتم. دیگه کم کم داره تموم میشه. و من دارم از تمرین این قطعه لذت کافی میبرم. میزان هایی که مدتی قفل میشم روشون. و اینکه میبینم چطور، یک خط ملودی رو اینطور بهش شاخ و برگ داده آقای آرنو خان.

فردا هم که جشن تولد داریم :)) هدیه شون امشب میرسه به دستتون. فراموش نشود!

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۱:۴۸
میم. الف - Fa

پنجشنبه که آموزشگاه بودم، برای پنجم تیر ماه، کلاس رو گرفتم؛ ورکشاپ هنرجویان خودم. اجرا میکنن، یک نطق کوتاه ابتدای کار میدم و در آخر هم یک قطعه خودم اجرا میکنم. باید تماس بگیرم با مدیریت، و ازش خواهش کنم حضور داشته باشن؛ هرچند طرز تفکر ما، و دیدمون به معقوله آموزش و موسیقی کلا متفاوته. ولی به عنوان جایگاهی که داره بهتر هست حضور داشته باشه. حداقل برای این دوره از کلاس. 

دیروز، ساعت پایانیِ تمرین خودم؛ صرف برطرف کردن اشکالات فیزیکی خودم شد. حسِ خوبی بود؛ به کلاغ میگفتم که :"بوی روحِ نوجوانی رو میداد" دقیقا ساعت هایی که بی فایده می نشستم و به مضخرفاتِ استادِ اون دوره ام فکر میکردم راجع به تکنیک، استفاده از بدن و پیاده سازی اون تکنیک های بی معنی روی گام و آرپژ که فقط برای منِ 15 ساله چشم های گریون و اینکه هیچوقت پیانیست نخواهم شد، به همراه نداشت.

اما این دفعه فرق داشت. روزِ اولی که سه سال پیش، کلاسِ استاد عزیزِ فعلی رفتم، سیر تا پیاز راجع به ماهیچه ها، نقششون، نحوه استفاده، باید ها و نباید هاش بهم گفت. فقط یک جلسه 1 ساعته(!) و تا همین امروز، من درگیر برطرف کردن اشکالِ یه گوشه کارم. ولی دیگه با اسپاسم گام نمیزنم، اونم نهایت مترونوم ممکن که برام 110 چنگ بود. الآن خیلی بهتر شدم، آزاد تر شدم، کیفیت صدا بهتر شده و ماهیچه هام بهتر شدن. هرچند هنوز هم اتود هایی رو استاد بهم مشق میکنن که انواع اسپاسم های جدید رو برام به ارمغان میاره ولی با چشم و دلِ امیدوارم کار میکنم؛ شاید این دفعه «بوی روحِ جوانی» باشه!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۲:۵۰
میم. الف - Fa

To deliberately believe in lies, while knowing they're false

فکر میکنم به یقین تمامی ما با این موارد، توی زندگیمون برخوردیم؛ بهش فکر کردیم، حسرت خوردیم بابتش. غصه ها خوردیم. توی فیلم Detachment، مونولوگ اثر گذاریه (اگه ندیدین فیلم رو ببینیش، و اگر دیدین؛ کتابِ 1984 از «اُروِل» رو بخونین) که ما نیاز داریم "پولدار باشیم تا موفق" یا "مستعد باشیم تا موسیقی یاد بگیریم" یا هرگونه باور های اجتماعی که واقعا اینطور نیست در بطن واقعیت. 

در این مورد، فیلم هایی بودن که جدا از آموزه هاشون، شاید باعث شدن که تو این جایگاه، معلم یا آموزگار برای بقیه افراد، بتونم بینش باز تری داشته باشم؛ مثل "انجمن شاعران مرده" یا همین فیلم "Detachment" یا از نظر هایی هم "شلاق (Whiplash/2014)". و همینطور در زندگی شخصی و تمرینات خودم. 

... دیشب خواب دیدم، برای رسیدن به اردوگاهی، از مسیر طولانی و سختی گذشتیم؛ من بودم، کلاغ و بقیه افراد. این مسیر سختی خاصی نداشت، مگر فوبیا های خودم، یک تونل که رفته رفته سقفش کوتاه تر و از عرض کوچک تر میشد و دیگه از جایی به بعد برای عبور باید روی زمین سینه خیز میرفتیم و از تنگناهای ترسناکی عبور میکردیم. که بالاخره رفتیم. از تفسیرِ خواب های فرویدی میخوندم که مصائب زندگی هستش. نمودِ ترس های من تو این خواب، حالا تعمیم اونها به زندگیِ روزمره. شرایطی که توش هستم. ولی خب در نهایت، «بعد از هر سختی، آسانی هست» (فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ).

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۳:۲۸
میم. الف - Fa

چند ماه پیش داشتم لیستی تهیه میکردم از قطعاتی که طی چند سالی تمرین کرده بودم، جزو رپرتوار بودن و ضبط شدن یا اجرا یا هرچی ... در نهایت بیشتری قطعاتی که داشتم، از ساده ترین ها تا این اواخر که سطح بالاتری رسیدم، از آثارِ ی.س باخ بودش. بعد از اون بتهوون (سه سونات و یک واریاسیون) و بعدش دیگه به صورت پراکنده از دوره های مختلف و آهنگساز ها و فرم های گوناگون. 

فکر میکنم از نقاط مشترک من و استادِ سازم، علاقه هردومون به موسیقی باخ باشه. و خب طی این سالها، باز هم فکر میکنم باخ و بتهوون بیشترین بخشِ تجربه شنیداری من رو تشکیل بدن. 

همینطور این روز ها که سوئیت لا-مینور، سوئیت انگلیسی شماره 2.، رو تمرین میکنم؛ با اینکه یک ماهی پشت گوش انداختمش اما بالاخره رفتم سراغش و الان لحظات خوبی رو باهاش دارم. در حین تمرین و چیزایی که یاد میگیرم. چه تکنیکی، چه موزیک، چه حالا ترفند های کوچیکی که جسته گریخته یاد گرفتم و توی پارتیتور میبینم و متوجهش میشم و حس خوبی بهم میده.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۲:۴۵
میم. الف - Fa

دیروز کلاس سازم کنسل شد؛ امروز هم سلفژ داشتم. همیشه جدا از تمرین های کانتات، پارلاتی و سوال های مختلفی که تو هفته سعی میکنم یادم بمونه تا بپرسم از استاد، یه گفتمان هایی هم هست. به استاد گرامی گفتم که مرداد دوست دارم برای آموزشگاهی که آموزش میدم، کارگاه کوچیک بذارم، بچه ها اجرا کنن و بخش اولیه، نیم ساعت یا چهل دقیقه راجع به موضوعی از موسیقی نطق بدم؛ شاید چیزی شبیه به «کنسرت جوانان، ل. برنستاین». و نکاتِ لازمه رو بهم گفت... مثل همیشه که سعی میکنه جدا از آموزش، یک گذری هم در حاشیه های این مسیر داشته باشیم. واقعیت های زندگی؛ زندگی یک نوازنده (حداقل چیزی که دوست دارم از خودم تو ذهنم داشته باشم) که حتی روشِ جهان بینی، دید به موسیقی، نحوه شنیدن و توجه هم به اندازه خودِ تمرین این پارتیتور ها و ساز، مهم هستش. اگه نباشه هم، بی اهمیت نیست!

رسیدم خونه و میخواستم ببینم دی-وی-دی که رایت کردم چند روز پیش کار میکنه یا نه. سمفونی ش.5 می-مینور، از «چایکوفسکی»؛ "ارکستر برلین" و رهبریِ «کارایان». و تا اواسط موومان چهارم، محو قطعه بودم؛ تا انتها گوش ندادم چون خیلی خسته بودم. 8 دقیقه آخر یه طورایی داشت "حیف" میشد.

Unfinished...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۱:۲۹
میم. الف - Fa

آقای «نیگاوس» از دانشجو کنسرواتوار مسکو میگفت که "بالاد سل-مینور" ، علل خصوص بخش کودا قطعه رو، به افتضاح ترین، و بی ملاحظه ترین شکل ممکن اجرا میکرد. عاقبت این دانشجو انصراف از کنسرواتوار و تحصیل در رشته پزشکی بود. دیروز چندتا از هنرجو هام کنسل کردن، شایدم استادشون رو عوض کردن. اما مورد توجه ترین اونها نوجوانی بود که هنرستان موسیقی میخواست درس بخونه. در نهایت یاد این بخش از کتاب «نیگاوس» افتادم. و واقعیتی که در مورد این هنرجو بود، غریبی ذهنش با موسیقی بود. و اینکه بخاطر فرار از حسابان یا زیست، میخواست تحصیل هنرستان رو انتخاب کنه. خیلی به این موضوع فکر کردم که کارِ من شاید ایرادی داره، اما دوشنبه، که با یک مشاور جدید، صحبت میکردم و سوالی ازم پرسید که: «فکر میکنی معلم خوبی هستی؟» و من با کمی مکث و تعقل، بهش گفتم: «شاید...؟» و اصلاح کردم: «چرا که نه!». لبخندی جالب زد آقای تراپیست. و باز هم از درِ ساختمون که اومدم بیرون که برم سوار اتوبوس شم به این فکر کردم. و واقعا چرا که نه؟ دیروز با چندی از هنرجو ها که از زیر تمرین ها در میرفتن گفتمانی داشتم و این حقیقت رو نامستور کردم براشون که: هیچ ایرادی نداره که اگه میخوای بجای والس شوپن، معین بزنی یا دنبال یادگرفتنِ "فریاد" از هایده هستی، اما چه خوب که آدم تکلیف خودشو بدونه. حرفی که استادِ سلفژم، آقای س.ع می گفت که بلاتکلیفی چقدر فلاکته! بین زمین و زمان، تو برزخ گیر بیوفتی! و منم فکرامو کردم. اینکه روش و روند آموزشی من چیزی فراتر از (به قول ملت ایران) آهنگ زدن هست. اینکه با بچه 9 10 ساله راجع به سوالاتی که «برنستاین» در مجموعه "کنسرت جوانان" مطرح میکنه، بحث میکنیم. اینکه تو فکرم هست تیر یا مرداد ماه یک جلسه 2 3 ساعته، به عنوان کلاس گروهی، تشکیل بدم و یک ساعت ابتدایی رو به گفتگو راجع به «بتهوون» و تاثیرش تو موسیقی حرف بزنیم و بخش بعدی کلاس اجرای بچه ها جلو همدیگه و یک اجرا از خودم باشه. حالا به این سوال میرسیم: استاد و معلم موسیقی، پیانو خوب کیه؟ شاید تو اون محیط آموزشی که من هستم، کسی که آهنگای بیشتر و قشنگ تری درس میده... اما تو محیط دیگه ای که خودم آموزش میبینم (آموزشگاهی که برای سلفژ میرم) و مشخصه های اساتید متفاوت از این یکی محیط هست. آکادمیک و شسته رفته تر! 

نکته دیگه ای که دیروز توجهمون جلب کرد که چقدر وسطای کلاس بچه ها، خودم این حس رو داشتم که «چقدر دوست دارم بتونم تمرین کنم!!» و در حین تاخیر و غیبت بچه ها سریعا دست به اتود میشدم. و چقدر حس خوبی بود برام. شاید بالعکسِ یکی از دوستانی که دو سال پیش ملاقات داشتیم و حتی نمیذاشت موسیقی گوش کنیم، چون 6 ساعت متوالی نشسته بود و به بیر و چرنی زدن هنرجو هاش گوش میداد! ولی باز هم استاد های خودمو میبینم، که چطور در کنار آموزش، به فکر پیشرفت شخصی خودشون هستن!

و توصیه ای که به کلاغ خانم کردم برای پیدا کردن استاد ساز، که همیشه بهترین اساتید اونایی نیستن که کلاس هاشون پره و وقت ندارن. اونهایی هستن که در کنار آموزش، هنوز هم که هنوزه دنبال تمرین و پیشرفت خودشون هستن!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۳۳
میم. الف - Fa

مدتی هستش برای آپلود کردن آلبوم ها تو صفحه «آرشیو» (نوار بالای بلاگ) به مشکل برخوردم. آپلود سنتر های مختلفی که هرکدوم یه بدبختی دارن و سایتی که تقریبا همه آلبوم ها رو اونجام گذاشتم، تا 99% میره، ولی خطا میده؛

در کنار این ها دیگه هیچ فضایی برای فایل های جدید ندارم؛ بماند که فلش ام هم به فنا رفت. کلی فیلم های خوب و نوآر توش بودن به علاوه بخشی از زندگی من (گوگل فوتوز، درایو، ژورنال های تمرینم و بک آپ ...) و تنها راه حلی که مدتی پیش به ذهنم رسید کمی برگشتن به عقب تر هستش. حلقه سی-دی خام که چند سال پیش گرفتم رو همه رو پر کردم از آلبوم هایی تو هاردم بود. البته خب نه همشون به یقین اما خیلی هاشون رو روی دیسک ریختم. به علاوه چند تا دی-وی-دی که از کنسرت های «کارایان و فیلارمونیک برلین» بودن و مستند «معمای ریختر» و «سمفونی دوم مالر با رهبری برنستاین و ارکستر لندن».

در نهایت گاهی فکر میکنم روش ذخیره سازی در گذشته شاید بهتر بود. شاید تو ده تا آلبوم اندازه یک هارد دو ترابایت عکس جا نشه، اما حداقل مطمئن هست آدم عکس هاش نابود نمیشن به این راحتی. هرچند من نگرانی از بابت عکس ندارم (چون عکس نمیندازم) ولی فیلم ها و ژورنال های تمرینم و تمام اونها که سالها جمع شده بود، به نابودی کشیده شدن.

...

شنبه کلاس ساز دارم؛ حساب کردم از امروز اگه دو صفحه باخ بزنم، پرلودِ سوئیت رو میرسونم. ضمن اینکه 2 صفحه از "الژی" (آرنو باباجانیان) رو هم خوب تمرین کنم و "امپرمپتو می-بمل" «شوبرت» هم با مترونوم و بدون عجله و با حوصله تمرین کنم تا بالاخره بریم سراغ قطعه بعد و من هم بذارمش رو رپرتوارم و ضبطش کنم با خیال راحت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۵:۱۲
میم. الف - Fa

ذهنم آزادتر شده؛ دو روزی هست روی "الژی" از «آرنو باباجانیان» وقت میذارم. هرچند سوئیتِ باخ هنوز کار داره اما این قطعه، "الژی"، به شدت مصادف با روحیه فعلی من هستش و خیلی هم خوب پیش میره. هر چند هنوز "اندوه" بهش اضافه نشده ولی تسلط، چرا! 

دیروز تو مطب دکتر نشسته بودم، اتاق انتظار و کتاب های توی قفسه برای مطالعه که چشمم خورد به کتابی از «علی صاحبی» که ماه پیش گفتگو هاشو توی "جافکری(کلیک کنید)" گوش میدادم. وقت نشد زیاد کتابشو تورق کنم اما مقدمه جالبی داشت؛ محوریت کتاب درمان بر اساس داستان ها و روایات بود؛ طوری که خودش هم نوشته بود، اونقدر که آموزه ها در فرهنگ ما آمیخته با داستان هستش، شاید توی جوامع دیگه اینطور نباشه و از مقایسه بزرگان فلاسفه یونان، سقراط و ارسطو میگفت با «مولانا» و «سعدی». 

و یکشنبه که کلاس سلفژ بودم، استاد گرامی از ماهیتِ موسیقی میگفت، و منی که موسیقی هارو به یک بهانه خاص گوش میدم. راست میگفت، درگیری من با موسیقی انترناسیونال (سرود مللِ متحد حزب کارگری) یا سونات های جنگ «پروکوفیف» یا حتی "اروئیکا" که ابتدا به «ناپلئون» تقدیم شده بود ولی با اعلام پادشاهی خود، «بتهوون» رو از حضور اسمش روی پارتیتور سمفونی منصرف کرد. 

در این حین هم به فکرِ کنسرت جوانان آقای «برنستاین» بودم که از همین مبحث میگفت؛ که موسیقی چی داره میگه؟ و "اُوِرتور ویلیام تل" از «روسینی» رو اجرا میکنن و شباهت ذهنیت اکثر شنونده ها با تصویر خلق شده به شکل موسیقی گاوچرون هاست، در صورتی که این اپرای ایتالیایی هیچ سری ازش به اون سمت نمیرسه. 

و موسیقی، برای موسیقی. «بتهوون» به "صدای کوبشِ در توسط سرنوشت" (سمفونی دو-مینور، شماره 5) هیچ فکری نداشت، مگر فاصله های سوم بزرگ، و سوم کوچک، موتیف ها و تصاویرشون، گسترش (دِوِلوپمان) و الی آخر!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۲۲
میم. الف - Fa

صفحه "ارسال مطلب جدید" دو سه روزیه به صورت پیشنویس مونده... چیزی برای نوشتن نیومد پس با جملات کلیشه ای قبل به پست نوشتن ادامه میدم؛ تولد خواهر خانمِ کلاغ نزدیک هستش و یه کادو خیلی کوچیک در دست نوشتن هست... اینبار با توضیحات و هدفی که به درد ایشون بخوره (برخلاف "فانتزی" که ششم دی 1402 به دستشون رسید که ثمره ای جز خاک خوردن نداشت) 

قبلا در دست نویس ها و ژورنال یک جوانِ ناکام از کلوپ 27، صفحه ای به چشمم خورد از چیزایی که دوست داشت نوشته بود؛ منم اون سالها گاهی از علایق و خوبی های زندگی مینوشتم تا امروز که فکر میکنم دوباره به فکرم افتاد تا شاید بد نباشه گاهی این چیز هارو آدم مرور کنه، گاهی موهبت هایی که داره رو قدرشو بدونه. فکر میکنم همینکه آدم بتونه موسیقی گوش کنه، یه موهبت هستش. خیلی ها از این مسئله محروم هستند، بماند که موسیقی که آدم به خورد ذهنش میده، چی باشه... گاهی فکر میکنم چقدر خوشبخت هستم که اینقدر صبر، حوصله، علاقه و تشنگی رو دارم تا بشینم ساعت ها موسیقی کلاسیک گوش کنم. یا موسیقی جَز. احتمالا توی لیستم باید اینارو بنویسم: چقدر خوب که من «کالترین» رو دوست دارم و چقدر خوب که «بتهوون» برای من یک دنیای رمز آلود و زیباست؛ و چقدر خوب که این مدت با معلم های خوبی آشنا شدم، چقدر خوب که اونها به من نشون دادن که موسیقی، دست نیافتنی نیست(!) برخلاف تمامی عقاید عرف اجتماع که لازمه موسیقی، استعداد و هوشِ ذاتی هستش. چیزی که خودم درگیرش بودم ... اما خب به قول هوروویتز که میگفت تفاوت بین "معمولی بودن" و "خارق العاده بودن" (Ordinary - Extraordinary) فقط "تمرین" هستش. 

خطوط آخر این پست رو اینطور به پایان می رسونیم که : (( شما چطور؟ تاحالا راجع به موهبت هاتون فکر کردین؟ فکر کردین که چه چیز های ساده ای وجود داره که شما خوشبخت بودید تا داشته باشیدش؟ چه کسبش کرده باشید یا که انتسابی باشه براتون؟))

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۱:۳۰
میم. الف - Fa