Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب با موضوع «گلبرگ» ثبت شده است

پنجشنبه که آموزشگاه بودم، برای پنجم تیر ماه، کلاس رو گرفتم؛ ورکشاپ هنرجویان خودم. اجرا میکنن، یک نطق کوتاه ابتدای کار میدم و در آخر هم یک قطعه خودم اجرا میکنم. باید تماس بگیرم با مدیریت، و ازش خواهش کنم حضور داشته باشن؛ هرچند طرز تفکر ما، و دیدمون به معقوله آموزش و موسیقی کلا متفاوته. ولی به عنوان جایگاهی که داره بهتر هست حضور داشته باشه. حداقل برای این دوره از کلاس. 

دیروز، ساعت پایانیِ تمرین خودم؛ صرف برطرف کردن اشکالات فیزیکی خودم شد. حسِ خوبی بود؛ به کلاغ میگفتم که :"بوی روحِ نوجوانی رو میداد" دقیقا ساعت هایی که بی فایده می نشستم و به مضخرفاتِ استادِ اون دوره ام فکر میکردم راجع به تکنیک، استفاده از بدن و پیاده سازی اون تکنیک های بی معنی روی گام و آرپژ که فقط برای منِ 15 ساله چشم های گریون و اینکه هیچوقت پیانیست نخواهم شد، به همراه نداشت.

اما این دفعه فرق داشت. روزِ اولی که سه سال پیش، کلاسِ استاد عزیزِ فعلی رفتم، سیر تا پیاز راجع به ماهیچه ها، نقششون، نحوه استفاده، باید ها و نباید هاش بهم گفت. فقط یک جلسه 1 ساعته(!) و تا همین امروز، من درگیر برطرف کردن اشکالِ یه گوشه کارم. ولی دیگه با اسپاسم گام نمیزنم، اونم نهایت مترونوم ممکن که برام 110 چنگ بود. الآن خیلی بهتر شدم، آزاد تر شدم، کیفیت صدا بهتر شده و ماهیچه هام بهتر شدن. هرچند هنوز هم اتود هایی رو استاد بهم مشق میکنن که انواع اسپاسم های جدید رو برام به ارمغان میاره ولی با چشم و دلِ امیدوارم کار میکنم؛ شاید این دفعه «بوی روحِ جوانی» باشه!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۲:۵۰
میم. الف - Fa

آقای «نیگاوس» از دانشجو کنسرواتوار مسکو میگفت که "بالاد سل-مینور" ، علل خصوص بخش کودا قطعه رو، به افتضاح ترین، و بی ملاحظه ترین شکل ممکن اجرا میکرد. عاقبت این دانشجو انصراف از کنسرواتوار و تحصیل در رشته پزشکی بود. دیروز چندتا از هنرجو هام کنسل کردن، شایدم استادشون رو عوض کردن. اما مورد توجه ترین اونها نوجوانی بود که هنرستان موسیقی میخواست درس بخونه. در نهایت یاد این بخش از کتاب «نیگاوس» افتادم. و واقعیتی که در مورد این هنرجو بود، غریبی ذهنش با موسیقی بود. و اینکه بخاطر فرار از حسابان یا زیست، میخواست تحصیل هنرستان رو انتخاب کنه. خیلی به این موضوع فکر کردم که کارِ من شاید ایرادی داره، اما دوشنبه، که با یک مشاور جدید، صحبت میکردم و سوالی ازم پرسید که: «فکر میکنی معلم خوبی هستی؟» و من با کمی مکث و تعقل، بهش گفتم: «شاید...؟» و اصلاح کردم: «چرا که نه!». لبخندی جالب زد آقای تراپیست. و باز هم از درِ ساختمون که اومدم بیرون که برم سوار اتوبوس شم به این فکر کردم. و واقعا چرا که نه؟ دیروز با چندی از هنرجو ها که از زیر تمرین ها در میرفتن گفتمانی داشتم و این حقیقت رو نامستور کردم براشون که: هیچ ایرادی نداره که اگه میخوای بجای والس شوپن، معین بزنی یا دنبال یادگرفتنِ "فریاد" از هایده هستی، اما چه خوب که آدم تکلیف خودشو بدونه. حرفی که استادِ سلفژم، آقای س.ع می گفت که بلاتکلیفی چقدر فلاکته! بین زمین و زمان، تو برزخ گیر بیوفتی! و منم فکرامو کردم. اینکه روش و روند آموزشی من چیزی فراتر از (به قول ملت ایران) آهنگ زدن هست. اینکه با بچه 9 10 ساله راجع به سوالاتی که «برنستاین» در مجموعه "کنسرت جوانان" مطرح میکنه، بحث میکنیم. اینکه تو فکرم هست تیر یا مرداد ماه یک جلسه 2 3 ساعته، به عنوان کلاس گروهی، تشکیل بدم و یک ساعت ابتدایی رو به گفتگو راجع به «بتهوون» و تاثیرش تو موسیقی حرف بزنیم و بخش بعدی کلاس اجرای بچه ها جلو همدیگه و یک اجرا از خودم باشه. حالا به این سوال میرسیم: استاد و معلم موسیقی، پیانو خوب کیه؟ شاید تو اون محیط آموزشی که من هستم، کسی که آهنگای بیشتر و قشنگ تری درس میده... اما تو محیط دیگه ای که خودم آموزش میبینم (آموزشگاهی که برای سلفژ میرم) و مشخصه های اساتید متفاوت از این یکی محیط هست. آکادمیک و شسته رفته تر! 

نکته دیگه ای که دیروز توجهمون جلب کرد که چقدر وسطای کلاس بچه ها، خودم این حس رو داشتم که «چقدر دوست دارم بتونم تمرین کنم!!» و در حین تاخیر و غیبت بچه ها سریعا دست به اتود میشدم. و چقدر حس خوبی بود برام. شاید بالعکسِ یکی از دوستانی که دو سال پیش ملاقات داشتیم و حتی نمیذاشت موسیقی گوش کنیم، چون 6 ساعت متوالی نشسته بود و به بیر و چرنی زدن هنرجو هاش گوش میداد! ولی باز هم استاد های خودمو میبینم، که چطور در کنار آموزش، به فکر پیشرفت شخصی خودشون هستن!

و توصیه ای که به کلاغ خانم کردم برای پیدا کردن استاد ساز، که همیشه بهترین اساتید اونایی نیستن که کلاس هاشون پره و وقت ندارن. اونهایی هستن که در کنار آموزش، هنوز هم که هنوزه دنبال تمرین و پیشرفت خودشون هستن!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۳۳
میم. الف - Fa

... چهارشنبه بجای پنجشنبه کلاس داشتم؛ کلاس خودم در واقع، آموزشگاه پنجشنبه رو تعطیل کرد و کلاس های منو انداخت چهارشنبه. روز پنجشنبه تو مراسمی باید ساز میزدم؛ به نوعی "مجلس گرم کنی". البته این یک طور بیزینس بود، بابت این کار پول دریافت کردم. روز تدریسم خوب بود، از هنرجو های سِرتِقم، یک نفر معلمش رو عوض کرد. پیش من نمیاد، اولش خوشحال شدم، بعدش گیج، کمی ناراحت و الآن میگم که این هم یک نوع مواجهه است. پس سعی کردم از کلاس هایی که داشتم بتونم ضعف هامو کشف کنم و تو مدل ذهنی خودم داشتم تحلیل می کردم. هنرجو جدیدی این هفته اومد، و همینطور جلسه دوم دخترکی بود که خیلی باهوش ولی عجوله. تا بماند دیروز، مراسم و اجرا و بداهه نوازی. تجربه بدون اضطراب و نگرانی بود، تنها فشارِ روانیِ وارد به من، که نمیدونم ناشی از چی بود، امروز سر باز کرد و منو زمین زد. 

دیشب تو راه برگشت به این فکر میکردم که زندگی من این روز ها چقدر توام با موسیقی شده؛ به انواع و اشکال مختلف. درس دادن، درس گرفتن، مجلس و مراسم ساز زدن. اینکه چهار میزان از موومان دوم سونات شماره 9 بتهوون، می ماژور، رو به نوعی "حل" کردن تو Feelings، بعدشم Breathe و بعدش هم خواب های طلائی، با انواع واریاسون های بداهه که به صرف شام باشه. و بالاخره اکنون، و منی که انگار مریض شدم و علائمی دارم، در حال نوشتن و گوش کردن به «کوارتت زهی اپوس 132، لا مینور» از "بتهوون". 

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۰۳ ، ۲۲:۱۲
میم. الف - Fa

روز پنجشنبه، روزِ «ضبط» بچه ها بود. تقریبا به همه شون یه قطعه حداقل داده بودم ولی تعطیلات عید، امان نداده بود برای تمرین و فقط چهار نفر آماده ضبط بودن و فیلمشون رو گرفتم؛ که یه مونتاژ کوچیک انجام شد و روی دی وی دی آماده برای تحویل به بچه هاست. و این تجربه خوبی بود. فرصت اجرا، اونطور که باید فراهم نیست، سالی یه بار اگه آموزشگاه سالنی اجاره کنه و برای بچه ها اجرا بذاره. ولی خب این دوربین و این ساز، یه شبه اجرا براشون بود. همینکه از همین تمرین های کتاب «قرمز» آماده شن تا بدون اشتباه، تر و تمیز اجرا کنن اولین قدم مثبت برای من تو کلاس بود. از جوجه 8 ساله کلاس، تا پسر نوجوان 13 ساله ای که "آلبوم جوانان" از «شومان» رو اجرا کردن. و برای مرجله بعدی فکر میکنم اواسط یا آخرای تابستون اگه امکانش بود براشون یه کلاس گروهی بذارم تا جلوی همدیگه اجرا کنن. اگر ستار میگه نیاز جویبار به جاری بودنه، نیاز یک نوازنده به اجرا کردنه. حتی «گولد» هم که از اجرا کناره گیری کرد و به ضبط رو آورد باز تجربه اجرا داشت. در نهایت کلاس این هفته بعد از تعطیلات خیلی انرژی بهم داد. به علاوه هنرجو جدیدم که دخترک 9 ساله ای هست ولی بسیار باهوش و منضبط. 

از کلاس دیروز خودم بنویسم، با اینکه قطعاتم آماده نبود، نه «شوبرت» به اجرا رسیده نه تونستم حتی "سوئیت"ِ «باخ» رو درست و حسابی تمرین کنم، فردا هم سلفژ دارم و باز هم تمریناتی هست که باید انجام بدم. در نهایت زندگی بالا و پایین هاشو داره و نمیشه همیشه اونطور که آدم دلش میخواد، بدرخشه. ولی خب قناعت میکنم، دارم تلاشمو میکنم، تو سال جدید که از دوم فروردین تا امروز تنها یک روز بدون تمرین بوده، طبق نوشتار های جدولِ "صد روز" ولی باز هم بالاخره هر روز، به صرف نیم ساعت تا یک ساعت تمریناتی داشتم. 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۰۳ ، ۱۴:۳۹
میم. الف - Fa

دیروز آخرینِ کلاسِ سال چهارصد و دو بود. برعکس هفته گذشته که بی حوصلگی کمی غلبه کرد، انرژی خوبی گذاشتم. هنرجو های گرامی هم خوب رسوندن خودشون رو. از جوجه 8 ساله که چقدر خوب درس 18 کتاب قرمز رو برام آورد تا بچه های بزرگتر که هرکدوم خیلی خوب تمرین میکنن. حتی برای بی انگیزه ترین شون هم انگار کلاس، بدل شده به یک کلاس مفرح و دست خالی نمیان. برای عید هم حسابی بهشون تکلیف دادم و البته قطعاتی رو براشون تعیین کردم، هر کدوم بسته به تواناهایی هاشون که چند تا آماده کنن و کدوم هارو آماده کنن، تا اولین جلسه بعد از عید ازشون فیلم بگیرم. دوست داشتم بتونم یه ضبطِ خوب بگیرم، با کارت صدا و میکروفون ولی دم و دستگاهشو ندارم و این فیلم هم اگه بتونم با یه دوربین خوب بتونم از کسی قرض بگیرم برای چند ساعت تا ازشون ضبط کنم. فکر میکنم انگیزه خوبی میشه. وقتی به یکی از دوستام میگفتم که راجع به خودِ "موسیقی" باهاشون حرف میزنم انگار چیز عجیبی بود. ولی نتیجه های جالبی داشته. "کنسرت جوانان" برنشتاین رو که میدیدم، حرف هایی که میزد و سوال هایی که مطرح میکرد مبنای این بخش از کار من بود. همین گفتگو های کوتاه میان کلاس یا اواخر کلاس، که «موسیقی چیه؟» یا «مقصود از موسیقی چیه» تاثیر های مثبتی گذاشت. حداقل من توقع نداشتم که prodigy بدل بشن اما توقع این تغییرات کوچیک هم نداشتم فقط یک آزمایش بود برام ولی دوست داشتم نتیجه اش رو. چند مدتی نگرانِ برنامه ها بودم. مثلا تا چه مدت باید اصلا چیکار کنم اما الآن انگار اینکه هرجلسه چی بدم بهشون اونقدر مهم نیست، اینکه اخلاقم چطور باشه مهمه بیشتر. و ضمن اینکه نگران اینم نیستم که کی چه فکری میکنه وقتی هنرجو هایی که اشتباهات فاحشی توی تمرینات کتاب های کلیشه ای داشتن، چطور الآن خودشون متوجه میشن و درستش میکنن یا سر کلاس آماده میان. 

دی ماه به کلاغ میگفتم دوست ندارم سال تموم شه و من شروع به درس دادن تو آموزشگاه نکرده باشم؛ امسال رو با 6 جلسه کلاس تموم کردم و سال جدید رو هم تو نوازندگی خودم پر قدرت پیش میبرم، اما هنرجو هامو خیلی دوست دارم پیشرفتشون رو ببینم. حتی فکرم بود آخرای تابستون یه وُرکشاپ کوچیک بذارم و بچه ها جلوی همدیگه دست به ساز بشن. اما خب تا اون موقع ببینیم چه پیش می آید!!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۰۲ ، ۱۶:۵۰
میم. الف - Fa

فردا آخرین کلاس سال 1402 رو داریم؛ با هنرجو های مشتاقِ آموزشگاه (کلاسای خودم که فقط عید ژانویه تعطیله ")) این هفته درگیر اون هنرجوی سرتق بودم که چطور بتونم کمکش کنم. ضمن اینکه برای عید براشون یه قطعه ای تعیین کنم که بعد از تعطیلات بیارن و به صورت "اجرا" تحویل بدن. اما خب تو این هفته از «رشید بهبودُف» گرفته تا موسیقیِ متن "گربه های اشرافی" در حال گریز بودم که به این نتیجه رسیدم از کارای در دسترسشون، بهشون تمرینِ اجرا بدم. از مبتدی های از کتابِ «قرمز»، و اون چند نفر متوسط هم از نت ها یکی رو انتخاب میکنم و بهشون میدم. شاید اینطور بهتر باشه که دنبالِ چیزی خارج از این تمرین ها نباشن. هرچند که این تمرین ها هم ذره ای از دنیای بزرگ موسیقی هستند اما باز اینارو، با وسواس براشون جدا کردم و فکر میکنم تسلطشون و تحویل دادنش، بهشون کمک میکنه تا اینکه کارِ جدید بدم بهشون و از زیر اون قبلی ها فرار کنن. 

اوضاعِ تمرینات خودم خیلی از هم گسیخته شده ولی همچنان تداوم رو نگه داشتم. به سالِ مبارکه 1403 هم نزدیک و نزدیک تر میشیم. از برنامه های سالِ جدید نمی نویسم. اینجا البته. ولی دستاورد هاشو چرا، به موقع اش قید میکنم ولی برنامه ریزی روی کاغذ روی میز خودم انجام میگیرد و قرار نیست کسی تا آشکار شدن نتیجه اش، ازش خبردار بشه. ولی تصمیم های خوبی دارم. ضمن اینکه دیروز، چهارشنبه سوریِ کذایی، روزِ یادآوری مسائلی بود و روشن شد برام. که گاهی اوقات یک چیز اشتباه، اشتباهه. به قول کلاغ، کارِ من نیست. یا آدمِ من نیست... برای ول کرد. مال من نبودن. چه کارهایی که نباید میکردم و کردم، چه ارتباط هایی که به زور نگه میداشتم و باید خیلی زودتر و راحت تر فقط عبور میکردم و ورق میزدم. 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۰۲ ، ۲۲:۵۳
میم. الف - Fa

خب از دو روز پیش بنویسم؛ در واقع از نتایج و روایت های دو روز پیش بنویسم(!) باید بگم با توجه به تمام این سالها که بعد از هر امتحان، اجرا که تا یک هفته کلا دست به ساز نمیزدم، اینبار برعکس روز اجرا رسیدم خونه با چند ساعتی استراحت قطعه ای که اجرا کردمو تمرین کردم. «نیگاوس» تو کتابش نوشته بود که (اگه اشتباه نکنم) آقای "فون بولو" بعد از هر اجرا میومد خونه و قطعاتشو تمرین میکرد. و من هم این رویه رو در پیش گرفتم. ضبط کردم، تمرین کردم و اجرا کردم تو اتاق خودم و فیلم گرفتم و در حال کار بودم روی قطعه. بالعکس سالهای گذشته که عملا هر اجرا مرگِ اون قطعه در رپرتوار من بود. و این سالها با تمامِ مجموعه هایی که ماه ها روشون وقت گذاشتم و با هر اجرا به گور رفتن، اما این دو سال که هنرجوی این استادِ ارمنی عزیزم هستم، تقریبا تمامی قطعاتی که باهاش کار کردم رو اگر چند ماهی هم دست بهشون نزنم باز به فراموشی نرفتن. همه شون به نوعی اماده هستند حتی قطعاتی که آرانژمانشون رو خودم انجام دادم. یه جورایی میشه گفت یه مرحله جدید برام باز شده که نمیتونم بگم "درک" اما میتونم بگم "شناخت" خوبی که نسبت به موسیقی پیدا کردم، هرچند اندازه کله مورچه اما کمکم کرده که فراموشی گریبانمو نگیره. چه زمان عاملِ این فراموشی باشه چه اضطراب و هیجان سرِ اجرا. 

بعد از اجرا هم ناهار منزل یکی از بستگان بودم که اجرای من افتخار دادن اومدن و عکس زیر، بخش کوچکی از مجموعه نوار هاش بود که به من داد و جمله "هیچکس اندازه تو لیاقتشو نداره" خیلی به دل من نشست که با خیال راحت این کلکسیونِ بی انتها از شاهکار های موسیقی رو پیش خودم نگهشون دارم. یه طورایی هم جالب هست که لازم نیست هر دقیقه فایل بریزم رو موبایل یا فلش بعد دوباره پاک کنم برای فایل بعدی و گوش کنم... همه چیزایی که دوست دارم گوش بدم که تا حالا ندادم (از آهنگسازایی مثل گلازونوف، بورودین تا موسیقیدان های جَز مثل چیک کورئا، اِستَن گِتز تا موسیقی های عوام پسند خودمون و نوار های کانون فکری نوجوانان با شاهکار هایی که حتی تو اینترنت هم اثری ازشون نیست) از جعبه در میارم و میذارم تو ضبط و میشینم گوش میدم. تو برنامه روزانه ام مدتی هم برای گوش دادن به موسیقی گذاشتم؛ به اون روشی که استادِ مبانی و سلفژم گفت نه اینکه صرفا 24/7 تو گوشم موزیک باشه یا تو ماشین پخش باشه ... 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۰۲ ، ۱۶:۰۱
میم. الف - Fa

...دومین روز نیز گذشت؛ تا آخر شب که برسم خونه توی مسیر نتایجی به ذهنم رسید. کل روز داشتم به ساز زدن هنرجو ها گوش میدادم. و از صبح گوشم به موسیقی نخورد که منو به هیجان بیاره. تا شب موقع برگشتن که رفتم شام خوردم و قهوه و بعدشم توی مسیر چند تا ترک مختلف گوش دادم تا اینکه برای یک لحظه به دلم رسید که از «بیل اِونس» یک اجرا گوش بدم؛ و وای بر من که وقتی پارتِ سولو رسید که چه غوغایی در من ایجاد شد. خیلی بخش های جدیدی کشف کردم. در صورتی که اون اجرا فکر میکنم به 6 ماه در موبایل من هست و من همیشه گوشش میدم. اما اینبار متفاوت بود. از "وُیسینگ" ها گرفته، ضرب ها و ضدِ ضرب ها، سریال آکورد ها و همه چی. تا بعدش که گفتم بذار ضبطِ روز قبل خودم از سونات رو گوش کنم (سوناتی که باید اجرا کنم هفته آینده). و به ذهنم رسید حرفی که پارسال استاد جان میگفتن. اول از غر غر هاشون از نبود امکانات زمان خودشون (دوران فروپاشی شوروی، برق و آب و امکانات تکنولوژی که با واکمن کلاس هاشو ضبط میکرد و بار ها گوش میداد) تا اینکه رسید به اینکه "خودت استادِ خودت باش" و من زمانی که ضبط خودمو گوش دادم، با دید اینکه خب مثلا یه هنرجو داره میزنه و من سراپا گوشم و پوئن های مثبتشو دیدم و گفتم خب خوبه و بخش های ضعفش که یه سری جاها بهش دل نمیدادم اما راهکار ها رسید و سنجیدم کار خودمو. حس خوبی بود. از پیشرفت های 1402 میتونم بنویسمش و الآن هم فکرشو میکنم که چطور درس دادن خود من میتونه منجر به پیشرفت خود من هم بشه. از زوایایی دیگر! و ممنون از کلاغ با وُیس قبل رفتنش و این جمله ای که به دلم نشست که:" این استادی تو (خودم با این کلمه مخالفم!!) تازه اول راهه" و هر روز به خودم اینو یاد آوری میکنم که غرور، مرگ یک هنرمنده!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۰۲ ، ۱۹:۴۶
میم. الف - Fa