Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

۷۱ مطلب با موضوع «روایت امروز» ثبت شده است

نوشتار امروز به این شکل است: کلاس سفلژ بعد از کنسل و بیماری استاد، خوب پیش رفت، هرچند هفته دیگه هم تعطیل هست ولی خب فرصت خوبیه که بیشتر تمرین کنم. ضمن اینکه تو تداخل ریتم و کانتات، کمی مشکل دارم، بالعکس جلسه قبل که خود کانتات مسئله بود، این جلسه فواصل رو تمارین رو خوب ادا کردم ولی خب باز بحثِ انقباض و ذهن، عجله و هیجان اون کیفیت خوبی که تو خونه دارم و ضبط میکنم و گوش میکنم، کاسته می کنه ازش. 
در مورد ساز، قطعه جدیدی گرفتم از فرانتس شوبرت؛ این چند وقت به لطف دوره فیلم های کلاسم، تمرین آرانژمان، کمی وَر رفتن با آکورد ها، سریال ها، آهنگسازی های مینیاتوری، و سونات بتهوون، موقع تمرین یه جورایی نقشه ذهنی خوبی برام درست میشه. اینکه تو فلان میزان این حرکت انتقال هست به مثلا می-بمل مینور، حالا سریال آکورد ها هرکدوم از پنج به یک هستن و الی ... اینو خلاصه بگم با اینکه دانشی به اندازه که میخوام، اندازه ای که پارتیتور ارکستری مالر 2 جلوم باشه و با مهارت خوبی آنالیز کنم، تو ذهنم بشنوم، نیست اما با این حال در تلاش ام بیشترش کنم و با همین یه نخود آموخته هم بهتر میفهمم. حتی فکر میکردم سرِ اجرای پنجشنبه من تنها مسئله ای که گریبانم رو اصلا نگرفت، فراموشی بود. تسلط داشتم و حتی اضطراب هم منو مهار نکرد و کاملا آگاه بودم روند قطعه چطوریه.
فردا هم روز مهمی هست و متاسفانه من تنها میتونم با یک تلفن و به قول خودش، زبون بازی، به استقبال کلاغ برم ولی چه میشه کرد. الآن اینطوری هست بالاخره سال بعد میتونم خیلی خوب از خجالتش دربیام. البته اگه قبلش بهم شال گردنمو بده :))

از نوار هایی که بدستم رسیده خیلی هاشو گوش کردم. حاصل اون ها پست قبل و آلبوم My Favorite Things بود که براتون گذاشتم؛ به علاوه چندتا اجرای زنده از Stan Getz و تو بخش کلاسیک، کاپریس از "امیروف" و سمفونی شماره 15 از شوستاکوویچ با رهبری پسرش، ماکسیم. ضمن اینکه با آقای «متمم» هم در حال گفتمان هستیم. عادت های جدید، شرط و شروط های مغز ناقابل که برای جلوگیری از عادت هایی هست که این روز ها مختل کرده زندگی رو. اینکه تو تخت فقط بگیرم بخوابم و میدونم عادت خیلی از ما هستش که فیلم ببینیم، تلگرام چک کنیم یا هرچی ولی خب برای من این میز الان اجر و قربی داره، ضمن اینکه کتاب و مطالعه رو این چند روز با هر زور و تلاشی بود گذاشتم فقط و فقط پشت این میز. نه تو تخت، نه تو مترو، نه هیچ جا. همینجا پشت این میز، به علاوه اینکه روش مطالعه و مطالعه ای که منفعل نباشه. به قول استادی اشتباهی که تصحیح شه، طلاست، بعد از تکرار و دوباره تصحیح نقره و اگه اصلاح نشه عملا یه پیت حلبی اضافی همراه آدمه. 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۰۲ ، ۱۸:۱۷
میم. الف - Fa

خب از دو روز پیش بنویسم؛ در واقع از نتایج و روایت های دو روز پیش بنویسم(!) باید بگم با توجه به تمام این سالها که بعد از هر امتحان، اجرا که تا یک هفته کلا دست به ساز نمیزدم، اینبار برعکس روز اجرا رسیدم خونه با چند ساعتی استراحت قطعه ای که اجرا کردمو تمرین کردم. «نیگاوس» تو کتابش نوشته بود که (اگه اشتباه نکنم) آقای "فون بولو" بعد از هر اجرا میومد خونه و قطعاتشو تمرین میکرد. و من هم این رویه رو در پیش گرفتم. ضبط کردم، تمرین کردم و اجرا کردم تو اتاق خودم و فیلم گرفتم و در حال کار بودم روی قطعه. بالعکس سالهای گذشته که عملا هر اجرا مرگِ اون قطعه در رپرتوار من بود. و این سالها با تمامِ مجموعه هایی که ماه ها روشون وقت گذاشتم و با هر اجرا به گور رفتن، اما این دو سال که هنرجوی این استادِ ارمنی عزیزم هستم، تقریبا تمامی قطعاتی که باهاش کار کردم رو اگر چند ماهی هم دست بهشون نزنم باز به فراموشی نرفتن. همه شون به نوعی اماده هستند حتی قطعاتی که آرانژمانشون رو خودم انجام دادم. یه جورایی میشه گفت یه مرحله جدید برام باز شده که نمیتونم بگم "درک" اما میتونم بگم "شناخت" خوبی که نسبت به موسیقی پیدا کردم، هرچند اندازه کله مورچه اما کمکم کرده که فراموشی گریبانمو نگیره. چه زمان عاملِ این فراموشی باشه چه اضطراب و هیجان سرِ اجرا. 

بعد از اجرا هم ناهار منزل یکی از بستگان بودم که اجرای من افتخار دادن اومدن و عکس زیر، بخش کوچکی از مجموعه نوار هاش بود که به من داد و جمله "هیچکس اندازه تو لیاقتشو نداره" خیلی به دل من نشست که با خیال راحت این کلکسیونِ بی انتها از شاهکار های موسیقی رو پیش خودم نگهشون دارم. یه طورایی هم جالب هست که لازم نیست هر دقیقه فایل بریزم رو موبایل یا فلش بعد دوباره پاک کنم برای فایل بعدی و گوش کنم... همه چیزایی که دوست دارم گوش بدم که تا حالا ندادم (از آهنگسازایی مثل گلازونوف، بورودین تا موسیقیدان های جَز مثل چیک کورئا، اِستَن گِتز تا موسیقی های عوام پسند خودمون و نوار های کانون فکری نوجوانان با شاهکار هایی که حتی تو اینترنت هم اثری ازشون نیست) از جعبه در میارم و میذارم تو ضبط و میشینم گوش میدم. تو برنامه روزانه ام مدتی هم برای گوش دادن به موسیقی گذاشتم؛ به اون روشی که استادِ مبانی و سلفژم گفت نه اینکه صرفا 24/7 تو گوشم موزیک باشه یا تو ماشین پخش باشه ... 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۰۲ ، ۱۶:۰۱
میم. الف - Fa

...دومین روز نیز گذشت؛ تا آخر شب که برسم خونه توی مسیر نتایجی به ذهنم رسید. کل روز داشتم به ساز زدن هنرجو ها گوش میدادم. و از صبح گوشم به موسیقی نخورد که منو به هیجان بیاره. تا شب موقع برگشتن که رفتم شام خوردم و قهوه و بعدشم توی مسیر چند تا ترک مختلف گوش دادم تا اینکه برای یک لحظه به دلم رسید که از «بیل اِونس» یک اجرا گوش بدم؛ و وای بر من که وقتی پارتِ سولو رسید که چه غوغایی در من ایجاد شد. خیلی بخش های جدیدی کشف کردم. در صورتی که اون اجرا فکر میکنم به 6 ماه در موبایل من هست و من همیشه گوشش میدم. اما اینبار متفاوت بود. از "وُیسینگ" ها گرفته، ضرب ها و ضدِ ضرب ها، سریال آکورد ها و همه چی. تا بعدش که گفتم بذار ضبطِ روز قبل خودم از سونات رو گوش کنم (سوناتی که باید اجرا کنم هفته آینده). و به ذهنم رسید حرفی که پارسال استاد جان میگفتن. اول از غر غر هاشون از نبود امکانات زمان خودشون (دوران فروپاشی شوروی، برق و آب و امکانات تکنولوژی که با واکمن کلاس هاشو ضبط میکرد و بار ها گوش میداد) تا اینکه رسید به اینکه "خودت استادِ خودت باش" و من زمانی که ضبط خودمو گوش دادم، با دید اینکه خب مثلا یه هنرجو داره میزنه و من سراپا گوشم و پوئن های مثبتشو دیدم و گفتم خب خوبه و بخش های ضعفش که یه سری جاها بهش دل نمیدادم اما راهکار ها رسید و سنجیدم کار خودمو. حس خوبی بود. از پیشرفت های 1402 میتونم بنویسمش و الآن هم فکرشو میکنم که چطور درس دادن خود من میتونه منجر به پیشرفت خود من هم بشه. از زوایایی دیگر! و ممنون از کلاغ با وُیس قبل رفتنش و این جمله ای که به دلم نشست که:" این استادی تو (خودم با این کلمه مخالفم!!) تازه اول راهه" و هر روز به خودم اینو یاد آوری میکنم که غرور، مرگ یک هنرمنده!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۰۲ ، ۱۹:۴۶
میم. الف - Fa

دیروز اس ام اسی مملو از خواهش و تمنا برای استاد جان فرستادم که وقت کلاس بدن و بی دریغ تماس گرفتن با صدای تو دماغی از سرما خوردگی خبر دادن؛ همچنین قبل تر که خبرِ آموزشگاه رو بهش داده بودم جویا شدن و حسِ خوب از کیلومتر ها اینطرف تر رسید به حالِ ما. هیچوقت خودم رو نه برازنده واژه "استاد" میدونم نه "معلم" ولی در این موقعیت که قرار باشه هنرجوهایی بیان و کلاس داشته باشن با من، بیشتر دیدگاهِ اینو داشتم که خب جملات فلسفی و قلمبه سلمبه بارشون کنم که اینم ریشه از اون شخصِ شخیصی داشت که سالیان باهاش کلاس داشتم و بعد ها بتی که ساخته بودم به دست خودش شکسته شد و فهمیدم که، خب "حرف فروختن" کار خیلی از این دست از آدماست. و الآن به بعد از چندین سال کلاس داشتن با این استادِ سازم و همینطور این چند ماه کلاس داشتن با استاد مبانی و سلفژم، به این نتیجه رسیدم که از منظرِ شخصیتی و وجه، خودم باشم؛ قطعا نه "خودمی" که تو خونه هستم یا در جمع های دوستانه. بلکه در همون جایگاه، اما "منِ" مدرس، نه سیبیل داره و فیلسوفه، نه اعتقادی به فروختن حرف های مفت داره. بلکه با برنامه و هدایت شده پیش ببرم کار رو. به یقین تجربه به یاری من میشتابه و زمان روند رو بهتر میکنه و در نهایت باز هم "خودم" سراپا گوش به هنرجو، نکته های درست و به موقع و هفته گذشته نکته ای که بهم خیلی لذت میداد، این بود که کلاس های من تموم نمیشدن مگر با ورود هنرجوی بعدی یا منشی محترم که با استفهام انکاری که "کلاستون تموم شده؟" منظور اینکه بذار بیاد بیرون بچه مغزش ترکید نفر بعدی نشسته، هنرجوی بعدی رو راهی میکرد. استاد سلفژ جمله قشنگی میگفت که باید «لبریز» باشی تا بتونی این کار رو انجام بدی. از نظر دانش و چیزایی که تو چنته داری. و همین کلاس هم به من ثابت کرد که چه ضعف هایی در دانسته های خودم دارم و چه ضعف هایی در بیان اونها دارم و همین منو مجاب کرد که حتماِ حتما تمریناتم بیشتر، پر پر و بال تر باشه و همینطور اگر جلسه بعد قرار باشه به هر هنرجو چیزی بگم، از قبل تو هفته خودم مدام باهاش کشتی گرفته باشم و به خاک زده باشمش تا بتونم بسپارمش به دست اون آدم.

از تمرینات امروز بنویسم... برای اجرا خودمو آماده میکنم؛ اون عزیزانی که اینجارو میخونن، بهتون کتابِ «مدیریت ترسِ صحنه» نوشته "جولی جفی نیجل" با ترجمه "هاله آرامی رضایی" (از شاگردان استاد ساز، تحصیل کرده آمریکا) توصیه میکنم. برای خود من، همیشه "لذتِ اجرا" به پاسِ اضطراب و ضعف ها و هزاران مشکل ذهنی و روانی دیگه فراموش شده بود؛ و البته از آخرین تجربه هم بگم هنوزم شاید دست و پنجه نرم میکنم باهاش به نوبه خودم (و تو کتاب هم ذکر میکنه که اول نباید قیاس کرد، دوم اینکه اضطراب هیچگاه از بین نمیره. کارلوس کلایبر رهبر بزرگ هم قبل از اجرا تا مرز استفراغ و به هم زدگی میرفت) و این کتاب راهکار های خوبی رو میده. در نهایت اجرا، بخش نازدودنی از زندگی یک موزیسین هست و باید بالاخره کاری براش کرد و این اجرا برای من، چند رکن اساسی داره و یکی از اونها محک زدن خودم بعد از سالها دوری از اجراست. (البته اگر از امتحان خانه موسیقی فاکتور بگیریم یا حتی آکومپانیمان کنکور امسال). باقی بخش های تمرین هم آروم آروم پیش میره؛ فکر میکنم این مثال که یک "بهمن" از یک گوله برف اندازه فندق شروع شده، تمثیل خوبی باشه برای جمع کردن توشه ای مثل موسیقی که یک عمر هم براش کافی نیست. چه خوش گفت "راخمانینف" شیرین سخن، که موسیقی برای یک عمر کافیه اما یک عمر برای موسیقی ... هرگز!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۰۲ ، ۲۲:۴۴
میم. الف - Fa

هراکلیتوس راست میگفت که هر ثانیه، رودخانه ای که جاریست، دیگر همون رودخونه قبلی نیست. زمان. و زیباترینِ هنرها [از منظرِ من] هم موسیقی میتونه باشه؛ جایی که اهمیت "زمان"، به نهایت خودش میرسه. اتفاقی که باید در زمان درست و تعیین شده بیوفته، اگر افتاد، افتاد. اگر نه که هیچ. از دست رفت. گاه زندگی هم همینه. با این تفاوت که در زندگی بعضی از دست رفته ها، باید از دست برن. تا چیز های بهتری عایدمون بشه. امسال، 1402، سالِ از دست دادن ها بود و بدست آوردن ها. شروعِ یادگیری سلفژ و پیشرفت نسبتا خوب. میتونست بهتر باشه، ولی تا اینجا کار هم خوب خودمو جلو آوردم. از دست دادنِ آدم هایی که سالها با هم میرفتیم و می اومدیم. و در نهایت رسیدیم به نقطه ای که اینجا، من در مسیر خودم قدم بر داشتم و اونها ... خبر ندارم بهتر هستش از خودشون بپرسید! 

شاید خودخواهانه باشه که بگم، که اونا منو از دست دادن، نه من اون هارو. ولی چه توفیری میکنه؟ آخرش که نتیجه همین میشه. و راستی شاید بد نباشه به یادگار بنویسم اینجا، روزِ پنجشنبه گذشته، به تاریخِ دوازدهم بهمن، اولین روز به عنوان مدرس رو تجربه داشتم؛ در آموزشگاه موسیقی، جایی خارج از چهار دیواری اتاقم و کلاس خصوصی. و چه روزِ جالبی بود. یکی از پوئن های مثبت امسال هم همین بود، کارت صلاحیت تدریس. تدریس در آموزشگاهی در نقطه از پایتخت، با دوازده هنرجو، فعلا البته شاید کمتر شه شاید بیشتر بالاخره استاد جایگزین بودن تلافات هم داره. و دستاورد های ساز خودم، که با هزارمین بارِ کنسل شدن کلاس توسط استاد باز هم استمرارِ تمرین داره و هر لحظه حتی با تکراری بودن تمرینات برای ماه ها، باز پیشرفت هایی وجود داره که منو به وجد میاره. 

و برای اپیلوگ از کلاغی که پشت پنجره نشسته مینویسم که با اومدنش، همیشه خوش خبر بوده.

فکر میکنم سه نقطه...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۰۲ ، ۱۶:۱۳
میم. الف - Fa

«موریکونه» توی مستندش میگفت که استادی که در کنسرواتوار داشت، تنها تکلیفی که میداد بهش، نوشتن انواع و اقسام رقص ها بود؛ والس، ژیگ، منوئه، ساراباند و ... چند روز بعد از دیدن اون مستند هم سر کلاس ساز، استاد گفتن که مدعیان میان و انواع اقسام موزیک های آتونال و آتِماتیک مینویسن و بادی به غبغب میندازن دریغ از اینکه یه دونه انوانسیون دو صدایی بتونن بنویسن. همون دوران هم منم به سرم زده بود که از خلاقیتم استفاده ببرم و داشتم "سونات" برای پیانو و کمانچه (جوِ میهن پرستی در کنارش) رو پیش میبردم و این اتفاقات در کنار هم منو به نقطه ای رسوند که فعلا بیخیال شو. والا نه فرم بلدیم نه هارمونی نه اون قدر تجربه نوازندگی یا شنوایی دارم که بتونم به اونها اتکا کنم پس روشِ "موریکونه" رو در پیش گرفتم. قطعات کوتاه، مینیاتوری و دو ضربی و سه ضربی های ساده. با سریال کورد های شاید پیش پا افتاده ولی خب طی این مدت حداقل در کنارش با یکی از دوستان که چند سالی اتریش موزیک تحصیل میکنه، هم "دوبوفسکی" رو خوندیم هم تیکه تیکه از قطعات سعی کردیم یاد بگیریم. هرچند بدون استاد و راهنما شاید فایده ای نداشت اما از دیشب درگیر قطعه ای شدم که طی این دو روز، جالب پیش رفت. و دقیقا ماه پیش همین موقع یک فانتزی کوتاه رو برای دوستی نوشتم و اونم جالب بود و امروز که نگاهش میکردم میدیم میتونم بهترش کنم ولی خب فعلا جدیدتر ها.

این مسیر من جرعت قدم گذاشتن درش رو ندارم. اول از همه از مسیری که بیشتر علاقه مندم بهش، نوازندگی، کمی منو دور میکنه. دوم اینکه ساعت ها بخوام یک صفحه بنویسم اونم با ایده آل گرایی عملا میتونم اون مدت زمان رو تکنیک کار کنم، سلفژ و دیکته و به گونه ای پیش ببرم که اگر ماه بعد قطعه جدیدی به سرم زد بهش افتخار کنم که خب از ماه پیش بهتر شده درون مایه کارم.

در هر صورت کلاغ جان بلاگتو تخته کردی رفتی، اینجارو هم نمیخونی ولی یادت باشه این والس در دست احداث امروز رو با هم تمرینش میکنیم ... پس با من قدم بردار و بشمار ... 1 2 3، 1 2 3 ...

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۰۲ ، ۱۸:۰۴
میم. الف - Fa

... قرار بر این بود که الآن در خواب به سر میبردم. این روز ها برنامه هام به لطف «کلاغ» پشت پنجره، مرتب تر شده. گاه فکر میکنم باید بیشتر تمرین کنم؛ ولی خب همینکه به کار هایی غیر از صرفِ ساز زدن میرسم، پوئن مثبته. زندگی فقط نشستن پشت ساز نیست. گاه باید "استرس داشت و استراحت کرد." یا گاهی هم باید نشست و "متمم" مطالعه کرد؛ این روزها همه چیز روی "مترونوم" پیش میره. وقتی حتی توی مجلس ختم هم دف و نی مینوازند (خیلی هنرمندانه و بدور از سیاست های عزاداریِ اسلامی) و من نشستم خیار به دست در حال شمردن هستم و گاهی تعجبم بر انگیخته میشه که چطور از میزان 6/8 به 4/4 تغییر میکنه؛ خیلی نرم و نامحسوس. گاهی همین نوازنده ها که حتی اسمشون هم کسی نمیدونه کارایی میکنن که فکر میکنم ارزشمند و هنرمندانه است. شاید بی ادبی طور گفتم ولی در هرصورت تو دنیای امروز، وقتی که حتی میرم تراپی و خانم مشاور میفرمایند قرن بیست و یک هست و از این خزعبلات و من نمیدونم چطور درک این مسئله سخته که مگر دنیای یک موزیسین دیده شدنه؟ اونم به بهای چی؟ من که توانایی خودم رو فعلا تلاش میکنم ارتقا بدم، تا صرفا فقط مصرف گرا گونه فیلم بگیرم و بذارم و که چی بشه؟ نهایتا که باز باید التماس چهارتا اموزشگاه و موسسه و هنرجو رو بکنم، چه با فیلم چه بدون فیلم. باز حداقل اینطور بیشتر «خودم» هستم. این فلسفه ها کجا رفته؟ به قول "محمد جعفر مصفا" با لباس سرهنگ که آدم سرهنگ نمیشه؛ "راجر واترز" هم میگفت، آدم دست هرکی یه "فندر" بده میشه "کلپتون" ؟ نه والا اگه اینطور بود الان همین شهر ما یه پا Crossroad بود برای خودش؛ 

در هر صورت در این ساعت از صبح، درگیرِ آلبوم In A Silent Way هستم؛ و چند سال پیش یکی از ترک هاشو خیلی گوش میدادم اما الان هر کدوم رو که گوش میکنم اصلا آشنا نیست چه برسه بخوام باهاش ارتباط گذشته رو برقرار کنم. ولی دیدِ جدیدی هست؛ Free Jazz و موجِ نو موسیقی "جَز". 

گاهی هم فقط دوست دارم بنویسم. تمرین انشاء که هیچگاه شانسِ داشتن معلم خوب رو نداشتم... البته تا بیست سالگی و رویارویی با استاد های موسیقی فعلیم. ولی 12 سال مدرسه، سر و کله زدن با گله ای از گوسفند ها و گاوچرون ها... چرا مصیبتی!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۲ ، ۰۱:۲۵
میم. الف - Fa

در وبسایت شخصی بنده خدایی، که بدور از خودنمایی صرفا به صورت سطحی، اجمالی و کلی روند ها، شکست ها و عواقب، پوئن های مثبت اونها حتی، رو به تحریر درآورده بود در حد متنی در قالب 3 برگ؛ با چهار پستِ متوالی؛ اینو میخوندم که از آموخته ها و مهارت هاش که نوشته بود یه جورایی یاد آچار فرانسه افتادم. برنامه نویسی و مهندسی کامپیوتر، مکانیک و مهندسی ماشین آلات سنگین، و بعدش هم سمینار ها و جلساتِ مدیریت و از این مباحث. داشتم فکر میکردم که خب... از این دست آدم ها، با کیفیت های متفاوت در هر فیلدی وجود دارند. البته ایشون رو که ذکر کردم من پدرکشتگی باهاش ندارم، مرید و شاگردش هم نیستم صرفا جنبه استفاده از آموزه هاش رو داره ولی خب... در زمینه ای مثل موسیقی که به چشم این سالها با انواع و اقسام آدمها سر و کار داشتم یه همچین آچار هایی پیدا میشه. موزیسین، آهنگساز، تنظیم کننده، ترانه سرا در تمامی ژانر ها؛ مدرس و پداگوگ 10 ساز تخصصی و غیر تخصصی، آواز و سلفژ و صداسازی و همه اینها به کنار؛ یه خورجین هم دارن که توش یه کت و شلوار و یک کراوات با دوجین ادعا و اعتماد به سقف هستش که آویزه گردنشون میکنن و باهاش میرن به بچه های مردم با بی برنامگی کامل مضخرف درس میدن و n تومن درآمد دارن. 

و اینجاست که فکر میکنم که چقدر جرعت داشت آقای «ریختر» که میگفت فقط یک مقلد هست (در تعریفِ جایگاه نوازنده نسبت به آهنگساز) و آهنگسازی ازش ساخته نیست (هرچند برای مصاحبه با نیگاوس از آثار خودش هم اجرا کرد) و یا «هوروویتز» که با تحیر از راخمانینف تعریف می کرد که هم رهبر ارکستر هست و هم پیانیست و هم آهنگساز، در هر سه بی نظیر و خودش رو در اون حد نمیدونست (که هوروویتز هم باز قطعاتی نوشته، ولی واریاسیون وار... اما در هر حال!!) و اینجاست که به خودم نگاه می کنم و میگم که اشکال نداره منم قرار نیست آهنگساز، رهبر، پیانیست باشم؛ یا حتی قرار نیست پیانیستِ کلاسیک و جَز همزمان باشم؛ صرفا میتونم از جز لذت ببرم یا یک دوره بگذرونم اما حیطه ای که میتونم و توانایی شو دارم (اگر هم ندارم باز دارم تلاشمو وقتمو روی این بخش میذارم) موسیقی کلاسیک هست؛ به علاوه مهارت های لازم مثل مبانی نظری سلفژ هارمونی کنترپوان فرم و آنالیز و اونم نه به اندازه یک تئوریسین، رهبر یا یک آهنگساز!! 
و ای کاش که هر انسان رساله و تکلیف خودشو بدونه. شاید مشکل خود ما هم باشه که کیفیت ها و استاندارد هامون به جایی رسیده که ... خوندن یه آدم سیبیلو با کراوات و آکورد های لا-مینور می-ماژور (و به قول توصیف بنده خدایی صدای زایمان گراز ها) برامون حکمِ استادی رو داره و خدا نکنه فرامرز اصلانی و شادمهر و ابی باشه. 

پ.ن: گفتم شاید خالی از لطف نباشه که بگم... بعد از مدت ها خاله جان گفت که بیا به این دختر ما ساز یاد بده (دختر خاله جان 6 - 7 سال سن داره با زمینه ارف و یادگیری پیانو توسط یه دختر خانم دیگه که من ازش ایرادی نمیگیرم مگر بی تجربگی و متاسفانه اون کلمه نوعِ تدریسش رو نمیتونم بخاطر شئونات اسلامی بنویسم و شما "خیار" تهشو که بخونید بدونید منظورم چیه) و من هم بعد کلاس سلفژ امروز راهی خونشون شدم و قهوه رو بار گذاشتم و رفتیم سراغ یادگیری. خیلی گیرِ خواب های طلائی بود و مترونوم و این چیزا و من بر طبق عادت روی دفتر نت، چند تا نت نوشتم و وای بر من... که حتی فلسفه خطوط حامل، و اینکه روند برفرض پله پله، زیر خط روی خط بین خط روی خط و... یه چیز تعریف نشده بود. و تو دفترش که باز کردم بنویسم کلا یه میزان مضخرف به چشمم خورد که اصلا توجه نکردم ولی از منزل که به راهی مترو شدم به سرم زد که این بچه نت هارو اینطور بلده، یا بهتر بگم خوب یاد نگرفته، شمارش اندازه نت ها هم که هیچ ... خواب های طلائی هم حالا بهش داد که مشتری مداری کنه و بگه دارم آهنگ یاد میدم اینم گذاشتم حسابِ بیزینس که کار همه اس ... اما فلسفه اون دو میزان که نت هارو با حروف A B C D E F G (نتاسیون آمریکایی) نوشته بود اصلا تو کتم نرفت. یعنی حتی برنامه ای هم نداشت که اگه دوزار سوادی که نداره رو انتقال بده، حداقل بتونه چهارتا آهنگ دیگه هم سوار کنه یه جوری بچپونه تو کله بچه که به این وضعیت دچار نشه که هنرجو بیخیال شه. (دست بر قضا دانشجو مهندسی صنایع بوده، از کارخونه بابا فرار کرده رفته تدریس پیانو و پی علاقه اش. به قول اون فیلم حاتمی کیا باید بگم «خدایا من شاکی ام!!» که این سالها تمرین های کرده و ناکرده به کنار، تو یه هفته پرلود فوگ و یه سونات جمع کردیم بردیم امتحان دادیم با هزار تا "جونِ مادر استاد" گویان نمره گرفتیم ارشاد کارت بده بریم آموزشگاه درس بدیم... اون وقت با این وضع به راحتی کار گیر بعضی دوستان میاد. و اینجا جنسیت زدگی، از جانب شما خانم هاست. والا من با دکترای پداگوژی هم برم آموزشگاه ته میدون شوش باز باید خ*یه مالی کنم.
مانیفست پایان رسید...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۲ ، ۲۰:۳۵
میم. الف - Fa

... امروز هم از پله های اومدم پائین. سرم درد داشت و منتظر بودم تاکسی گیرم بیاد. اینجایی هم که این همه وقت گذاشتم، ترفند به خرج دادم و خیر سرم آماده بودم طرح درس رو ارائه بدم، مثل خیلی از جاهای دیگه که رفته بودم، چیز مهمی مد نظرشون نبود جز اینکه هنرجو بیار، پول، بیزینس و ... از یه جایی به بعد وقتی با این مدیر مسئولان حرف میزنم فقط سر تکون میدم و میدونم که قطعا وقتی از درِ آموزشگاه بیام بیرون نه اونا سراغ من میان نه من قراره تلاشی کنم برای اینکه خودمو جا بدم توی اون سیستم. گاهی فکر میکنم شاید بهتر بود یه ارگ داشتم و تو عروسی ها ساز میزدم. یا مثل اون یارو دلقک که با یه دست پیانو میزد با اون یکی دستش پِپسی میخورد، فیلم بگیرم بذارم دارالمجانینِ قرن بیست و یک و با این روش به این "بیزینس" دست پیدا کنم. چقدر غر زدم سر اینکه این «شیء گرایی» لعنتی داره حالمو بهم میزنه. آدم ها تبدیل شدن به اتیکت قیمت هاشون. که اون قیمت ها هم مبتنی بر دارایی هایی هست که بدست آوردن. به هر نحوی. بعضی موقع ها هم فکر میکنم این دوستانِ اندیشمند، انتلکتوال یا روشنفکر که با سمینار، کتاب، پادکست یا هرچیزی به این پول ها رسیدن هم شاید واقعا در حد همون مترسک و اتیکت پشتشون باشن. یا شاید هم باید قبول کنیم که «خدا مرده است؛ و بدل شده به پول» 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۰۲ ، ۲۲:۰۴
میم. الف - Fa

این روزها، منو یاد دوران قدیم میندازه که تا خودِ سقفِ مسجد گوهرشاد انگیزه و شور و انرژی داشتم. این روزها، همونقدر دوباره جوان شدم. این روزها دوباره موسیقی گوش میکنم. این روزها از موسیقی که گوش میدم علاوه بر لذت و تحیر، چیز های جدیدی کشف میکنم. هنوز به اون سطح نرسیدم که با پارتیتور بسته موسیقی رو «درک» کنم؛ اما با گوش دادن بهش دارم اولین مراحل آشنایی رو میگذرونم. استاد میفرمایند که اگر مالر 2 "رستاخیز" رو بر فرض گوش میکنی، سه ثانیه قبل حداقل بدونی که قراره چه اتفاقی بیوفته. و این روز ها از دایره دنج و خوب موسیقی های عزیزم که سالها گوش میدادم و عاشقشون بودم (هنوزم هستم!!)، کمی فاصله گرفتم و قدم گذاشتم به شناخت "نشنیده" های زندگی. "شنیده نشده" های زندگی خودم. کاری های مجلسی برامس، بروکنر و مالر هم از ماه ها پیش سراغشون رفتم. سمفونی پنجم "سی-مبل ماژور" شوبرت. سمفونی های دورژاک و فرانک. خلاصه جدا از اینها تلاش میکنم بیشتر ارکستری گوش کنم. همینطور کُرال. و سونات های پیانویی که هیچوقت سمتشون نرفته بودم (برامس، سونات های اولیه شوبرت). 

و اگر روزهای قدیم «ریختر» مصوب عشق و انگیزه بیرونی برای تمرین بود (پادکستی میگفت که آدمای موفق رو دید و ازشون یادگرفت. درسته سالها مثل بت می پرستیدمش ولی الآن ریزه کاری های اجراش ... وای بر من با اون جزئیات دیوانه وار!!)؛ این روز ها «چلیبیداکه» تاثیر شگرفی گذاشته. با تکیه بر فلسفه هایی به جز صرفا طمطراق. نمیتونم توصیف کنم. ضمن اینکه اعتقاد راسخ به اجرای زنده (اینکه اکثر این آلبوم ها و فایل های صوتی بعد از مرگش منتشر شدن) و از توصیف میگفتم. توان توصیف رکوئیم موتزارت رو ندارم. چه کرده این بشر!! پرفکشن و فلسفه. به دور از هیاهوی رهبر های گذشته در تاریخ (برلین و کارایان؛ بوم و ارکستر وین...)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۰۲ ، ۲۱:۰۸
میم. الف - Fa