Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

۷۱ مطلب با موضوع «روایت امروز» ثبت شده است

اگر کریشنامورتی نوشته که طریقه حقیقت، در پسِ وعده های دین یا کلمات قلمبه فلسفه نیست؛ اگر سقراط عقیده بر این داشت که آگاهی از درون نشات میگیره... برای من تیرِ خلاص اون طیوری بودند که تا نوک قله قاف رفتند تا سیمرغ رو پادشاه خود بخوانند ولی دریغ که یک حوضچه بود و آب پاک و شفاف که تصویر، تصویر خود سی مرغِ جویای سیمرغ.

... بیشتر از این توان نوشتن نیست. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۲ ، ۱۴:۵۵
میم. الف - Fa

... چه روزهایی که، با ذهنی خام و پررویی تمام و کمال، خودم رو مواخذه میکردم به منظور تمام فرصت های بی اهمیتی که از دست رفتن، تمام توانایی ها و مهارت های نداشته ام و تمام کمبود هایی که درونم حس میکردم؛ و همه اینها زیر سرِ اون نفسی بود که خیلی احمقانه، «خود» 15 16 ساله ام رو با یک «ریخترِ بالغِ 55 ساله» مقایسه میکرد. استاد بزرگوار یکبار گفتند که شاید اگر همون "ریختر" ایران بدنیا میومد بجای اوکراین (روسیه کوچکِ آن موقع)، به احتمال بجای اینکه پیانیست شه، بقالی میزد یا گاری به دست لبو میفروخت. 

به خودم که رجوع میکنم، نمیدونم چرا با همیشه یک طرف، مثل کفه ترازو، من بودم و کفه دیگه ترازو یک شخصِ نام آور؛ که من هم خودِ اول راهم رو با اون نام آورِ پخته و رسیده قیاس می کردم. و الآن که به خودم رجوع میکنم نمیفهمم اصلا چرا تمام عمر خودمو گذاشتم روی این کفه ترازو؟ «من» مگر چه ایرادی داشت که میخواست "ریختر" از آب در بیاد؟ اگر مبنی بر تکبر و خودستایی باشه، پس بذاریم باشه. من میدونم کجای راه هستم. یعنی الآن میدونم کجای راه هستم و فکر میکنم این به اندازه کافی برای من کفایت میکنه که خیالمو راحت کنم جای خوبی ایستاده ام. این منزله "رضایت" نیست. این «قناعت» هستش. شرایط در این لحظه با تلاش های کرده و ناکرده من، این هستش و خوبه... چه آدم هایی که سال های گذشته دیدم که دو سال کلا ساز میزدن، نوازندگی یک بازی بود براشون ولی فقط پوزِ عشق و انتلکتوال داشتن، رپرتوآر هم بعد از دو سال کلیشه ای بود. به جز سال 97 تا 98، من یاد ندارم که یک سری رپرتوآر رو بیشتر از 3 4 ماه نگه داشته باشم، حتی برای اجرا فقط انتخاب میکردم که مرور کنم. اما آقا/خانم X که با دو سال سابقه، نوکتورن می-بمل ماژور و سی-بمل مینور و از اون طرف هم یه صفحه پرلود دو-دیز مینور و دو خط لیبسترایم لیست رو "زور" زدن که درش بیارن؛ با ادعایی کلفت تر از *** خر روی کرسی قضاوت نشسته و از حماقت های مدرسین میفرمایند... 

این ها از قیاس میاد؛ اینکه دو ساله راخمانینف زدن یعنی پوزِ فلانی رو به خاک مالوندن. و من الآن اینجا، به تنهایی خویش نیکبختم و در حال کند و کاو که عمیق تر شم در این اقیانوس بی انتها. و چقدر راحت تر خودم و ضعفام رو میشناسم وقتی که توی آینه، موقع تمرین، طرف حسابم «خودم» هستم و قراره «خودم» باشم که روندو بتهوون (از سونات دو مینور، شماره 8) رو اجرا میکنم؛ نه ریختر، گیللس، یا هر فسیلی که الآن از جنازه اش فکر میکنم فقط دندون و استخوان لگنش مونده باشه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۲ ، ۰۲:۳۲
میم. الف - Fa

در کتابی نوشته بود، اگر حقیقت، واقعیت، تعالی یا هرچیزی که ما در این زندگی از منظر معنا در جستجو هستیم، طالب و در پی اش هستین، مسیر فلسفه، مراقبه، دین و مذهب تنها یک دیدگاهِ دست دوم خواهد بود؛ و آدمها هم چیزی جز یک انسان دست دوم نخواهند بود. تا زمانی که طریقه رسیدن رو از کسی بخوایم بپرسیم یا بخوایم تقلید کنیم. 

اینکه ایده و مفهومی که بیان میکنه در قالب یک کتاب گنجونده شده به کنار، که من نمیتونم و در اون حد نیستم که اینجا نطق بدم، اما این نکته چشمم رو به خودش جلب کرد. "نگاه به دیگری" برای یافتن مفهومی که عملا باید «خود» به اون برسیم. و اولین مرحله از این شناخت، خودشناسی یا هرچی، «رهایی از دانستگی» عنوان شده. که تمامی سنت ها، تفکرات ما (که حتی ریشه در هزاران سال قبل هم داره) کنار بذاریم و از نو شروع کنیم. 

بزرگترین اشتباه من تا به اینجا همین موضوع بوده. اینکه نگاهم در هر موقعیتی به آدمی به غیر از خودم بوده. خود این اشتباهه که بخوام بگم همه چیز از درون سرمنشا باید بگیره، اما اینکه من چقدر زمان لازم دارم تا به توانایی که مد نظرم هست برسم (فرض در نوازندگی پیانو) باید اول نگاه به خودم بندازم. حتی این منو گیج میکنه که این استانداردی که تعیین کردم برای خودم هم باز گوشه چشمم به آدمایی مثل ریختر و گیللس بوده. و به عنوان یه نوجوان خیلی جذابیت داشت که بتونم اتود اپوس 10 شماره 4 شوپن رو مثل ریختر زیر 1 دقیقه اجرا کنم؛ پرفکشنِ محض. ولی الآن باید بگم ریختر رو سعی میکنم به عنوان یک هم کیش نگاه کنم. و موارد دیگر که عینی تر هستن. آدم هایی که به جاهایی رسیدن که من هم دوست داشتم برسم، ولی نشد و بخاطر این خودمو سرزنش کردم. چقدر احمقانه که نمیدونستم که میدونِ تیر من اینجا، تو این وضعیت هستش. شاید بهتر باشه خوشحال باشم که بعضی اتفاقات ناگوار رخ داد، اشتباهاتی کردم و از مسیری که این روزها (هرچند سالها) امری بدیهی هست برای اینکه خودتو یک "موسیقیدان" نشون بدی، دور شدم. دور نشدم، بهتره بگم دانشجوی رشته هنر نیستم، عینک گرد نمیزنم، بهمن دود نمیکنم، پاتوقم کافه های دوزاری چهار راه ولیعصر نیست؛ ولی با جون و دل موسیقی رو یاد میگریم. درواقع با جون و دل زندگی میکنم... همواره می آموزم. سعی میکنم که بیاموزم؛ 

باید اعتراف کنم که چند روزی گیجِ این مسئله درونی هستم و الان هرچقدر تلاش میکنم بنویسم با کلی تضاد و سوال در خودم مواجه میشم. و این سوال ها اولین قدم برای تغییر، شناخت و گام رو به جلو هستن. و حتی این پست هم برای من سوال برانگیزه ... که آیا اون چیزی که در ذهن من هست چرا درست بیانش نکردم؟ و دومین مسئله که اصلا حوصله بازنویسی ندارم. خودتون پیگیر باشید. آگاهی از درون نشات میگیره.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۰۲ ، ۰۰:۵۳
میم. الف - Fa

عارف قزوینی میگفت؛ زمانی بود که از هر صد هزار ایرانی، چندی انگشت شمار حتی معنی «وطن» رو نمیدونست. اسمش هم نشنیده بودند. و از پیشگامانِ این مسیر ناسیونالیستی، خود عارف جانِ قزوینی بود. بعد ها هم که جنبش های مختلف از پهلوی به بعد و مفهوم میهن پرستی شکل گرفت. ولی قبل از اون... «وطن» برای مردم تنها ده و روستایی بود که زاده شدن بودن درش. مرز و بوم آدمها نهایت به دیوارچین کاه گلی دورِ ده پدریشون میرسید.

درسِ تاریخ معاصر، سال دوم یا سوم دبیرستان، از سلسله قاجار به این سمت رو شرح میده. قبل از اون هم باز برخورد هایی داشتیم، حداقل در مکاتب درسی. من تاریخشناس خوبی نیستم پس اگر اینجا چیزی به اشتباه به خط اومد لطفا اصلاح بفرمائید؛

... که همواره از جایی که به یاد دارم، این کتاب ها پر از سرکوفت ها و ایراد گیری از این قاجاریون بودند. سفر های فرنگ و ولخرجی و حرمسرای معروف و الی آخر. ولی این روز ها به طور تصادفی مواجه شدم با یک قطعه موسیقی؛ که به طرز دهشتناکی منو محسور خودش کرد. اینترنت این قطعه رو «اولین سرود ملی ایران» معرفی کرده. و موزیکولوژ ها با این عبارت مخالف هستند ولی در هر صورت... داستان این قطعه هم شنیدنی است. خلاصه وار بگم که زمانی که مظفرالدین شاه ملاقات هایی داشتند با ملکه ها و پادشاهان ملت های دیگه، جای خالی یک موسیقی ورود و معارفه حس میشد. و به درخواست ناصرخان قاجار آموزگاران موسیقی از فرانسه به ایران اومدن. از اونها همه شون به دیار خود بازگشتن به جز "موسیو لومر". که دست بر قضا اولین ارکستر نظامی رو تشکیل داد، در مدرسه دارالفنون فنِ موسیقی رو تدریس میکرد. و این دوست فرانسوی ما، برای اولین بار قطعه ای ساخت که با ارکستر در مجالس شاه اجرا میشد؛ گه گاه هم با پیانو.
و این برای من جالب است؛ شاید واقعا قاجار سلسله بی کافیت بوده، در قیاس با بقیه دولتمردان همدوره خودش در اروپا بر فرض... اما این حسِ میهن پرستانه ... اونم زمانی که عارف قزوینی، ایرانی جماعت رو غریبه با کلمه «وطن» توصیف کرده است.

بشنوید... «سلام شاهی» ساخته موسیو لومر (کلیک)

Royale Salute

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۰۲ ، ۱۰:۱۴
میم. الف - Fa

Find what you love and let it kill you

حرف قشنگی میزد آقا فریدون، فیلم رسانِ محل ما، که واپسِ تمامی این درد و رنج ها، مصائب مسیح و شکنجه هایی که هنرمند و پیشگامان متقبل شدن، حسی مملو از عشق و لذت در برگیرنده است. 

یک هفته ای خیلی از هم پاشیده تمرین کردم و با اینکه سلفژم با تمرین های دست و پا شکسته رضایتبخش بود، اما اینطور نمیشه ادامه داد. امروز برنامه ای که چند روز پیش چیده بودم رو به دست عمل رسوندم. یقینا هنوز نه کاملا و پرفکت، یا حداقل با تایم تمرینی که در ذهنم هست؛ اما قاعده مند و دونه به دونه. کیفیت نه اندازه و تعداد سِشِن های تمرین. و کمی هم ایده های جدید به ذهنم رسید...

مثلا اینکه بازی «لی لی» رو مدلِ موسیقی انجام بدم. هم تفریح هست، ضمن اینکه چند ساعتی نشیمنگاه آدم روی صندلی باشه بد نیست بادی به کله مون بخوره، و تمرین جالبی خواهد بود. بجای 10 شماره، 10 نت، از سی تا رِ (سی، دو، رِ، می ... سی، دو، رِ) و بجای شمارش عدد، سرایش هر نت و اون نتی که سنگ روش افتاده رو هم جا میندازیم. در نهایت اینکه همیشه باید تمرین کرد. مثل «پابلو کاسالس» (که فکر کنم به یقین ازش گفتم اینجا) که در سن 90 سالگی هم روزی 3 الی 4 ساعت تمرین داشت.. با فلسفه اینکه باز هم جای پیشرفت هست!! بماند که اساتید و دانشجو های گ*زو مملکت ما که فکر میکنن از دماغ فیل افتادن و راخمانینف زمانه و این مرز و بوم هستن فقط طی سالها، بعد از فارغ التحصیلی شون، زبونشون چرب تر میشه. به قول استادِ سلفژ عزیزم که میگفت عملا دلال میشی ... (در رابطه با تدریس و اینکه تو دامش بیوفتم میگفت) ... اینکه مضخرف و حرف مفت "میفروشی" به آدما. خبری از انتقال و آموزه نیست. و مگه اینطور نشده؟ شهر و کشوری اشباع شده از چرب زبان های حرف فروش، که این لا به لا چهارتا اصطلاح هم میبافن تا خودشونو فیلسوف تر جلوه بدن. مگه یه پسر بچه با پوشیدن لباس سرهنگ، سرهنگ میشه؟ 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۰۲ ، ۱۷:۰۵
میم. الف - Fa

از گفتار های استاد گرامی سازم، چنین جملاتی رو زیاد شنیدم؛ «آنچه که هست رو ببین.» و بعد ها هم منو ارجاع داد به نظریاتِ "کریشنا مورتی"، جایی که این دست از عقیده ها به همراه تمثیل و اثبات بیان شدن. اینجا من بارِ مریدان این مکتب رو به دوش نمیکشم، ضمن اینکه که کلا من دوست ندارم بارِ کسی رو بدوش بکشم به جز خودم، جالبه اینکه چقدر این دیدگاه برام روشن ساخت نظر آدم هارو نسبت به دنیای اطراف، آدم هاشون و حتی خودِ من. 

گاها کافیه یک اسم باشی تا جلوت زانو بزنن و مثل قدیس پرستش بکننت و اینجا اگه ابراهیم باشی مجازاتت هم گودال افروخته است. و عکسِ این مسئله هم هست که حرفی رو میزنی بر حق، اما خب کیه اینجا که تورو آدم حساب کنه؟ پس دوزار ارزشی نیست. و خب در این مقطع من میتونم بگم این اتفاق برای همه ما افتاده و خواهد افتاد پس فقط باید پایبند بود به اصول. اصول خودمون. میتونه اخلاقی باشه، میتونه در حیطه کاری باشه. در نهایت اینکه رودخونه ای که همه درش همراه جریان هستند صرفا دلیل بر درست بودنش نیست؛ پس بیاید با هم «ماهی سیاه کوچولو» باشیم. 

و برای این بندِ آخر اینو مینویسم چون از شب قبل بهش خیلی فکر کردم ولی جمله بندی، در این زمان در حال شکل گیری هست. 

اینجا، آدم ها، مردم، هر قشری، پیش میاد؛ که چیزی که دلشون میخواد رو میبینن. و حتی چیزی که دلشون میخواد رو برات میسازن و میچسبونن بهت. برای خیلی ها تو یه سرنگ توی رگِ دست چپی، یک متقلب، یک هوس ران و یک کفِ داستانی؛ یا از جوانب دیگه، قط میتونی یک تیکه آهن پاره باشی با چهارتا چرخ، میتونی یک کیف پول باشی. و فرقی نمیکنه، چون تو چیزی که واقعا هستی براشون مهم نیست اونا از تو به نفع خودشون برداشت میکنن. یا اگه برداشت نکنن تخریبت میکنن. تو "ارزش های نداشته ای"، تو "خارج از لولِ یک آدم حسابی" هستی، تو یه "روشعنفکر زردِ کف کوچه های شهر دور افتاده ای هستی". 

اما اون بیرون آدم هایی هستند که تورو، آنچه که هستی میبینن. نه بیشتر، نه کمتر. ضعف هات رو بزرگ نمیکنن و تواناهایی ها تو سرکوب؛ یا ازت پیغمبر نمیسازن و تیکه های گمشده ات رو ندید نمیگیرن. آدم هایی هستند که واقعا چیزی که هستی رو قبول میکنن، میبینن، حس میکنن؛ در جایگاه خودشون کمک میکنن که رشد کنی، اگه چیزی نداری نطفه اش رو میکارن، اگه ضعفی هست از ریشه میکشن بیرون. فقط باید آگاه باشی. و باید قدر خودتو بدونی. هر ابلهی اون بیرون با شش متر زبون، با جایگاهی که داره دلیل بر موجه بودنش نیست. 

چه خوب که «واقعی باشیم».... نه Cool. (معادل خوب فارسی پیدا نکردم!!) 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۰۲ ، ۱۵:۵۵
میم. الف - Fa

except you... you are always all ears to me...

از چی بنویسم؟ از چی بگم؟ این چند روز، از شانزدهم که ننوشتم، اتفاقات پشت سر هم، چشم های منو بازتر کرد. چه حرفایی که دیروز زدم، در زمانی که باید بیخیال میشدم اما مثل همیشه وقتی همه چیز خوبه ولی من غرغر دارم برای غر زدن. ایده آل گرایی؟ یا چمیدونم... حرف زیبایی زدی، باید غنیمت شمرد مخصوصا تو این موقعیت. ای کاش اینو زودتر بهم میگفتی، شایدم گفتی من ولی پیر و فرطوتم و یادم نبود و الآن تنها از خداوند آرزوی یک فرصت دیگه رو دارم، چون فکر کنم تا مدت ها دیدار میسر نیست، اما یک بار دیگه که بتونم به معنای واقعی «غنیمت بشمرم». این حرفا بی فایده است، بی فایده نیست چون دیشب تونستیم از پسش بربیایم. این خودش هم یک بشارت بود برای من؛ اینکه حتی بدون کلمه ای که توهین آمیز یا با تونِ بالا باشه حرفامونو زدیم. متمدن ترین حالت ممکن. راستی بنفش خیلی بهت میاد. من پیراهن پشمیتو درست ندیدم، چون بعد از خاموشی سینما کتت رو درآوردی... ولی بنفش بهت میاد دخترک. 

و بماند گفتمان های نامنتظره با دوستانی از آنسوی مرزها... که امید میدن؛ که شاید باور دارن. عکسِ مردمانی که اینجا تنها میخوان شاهد جنازه ات باشن. اونم زمانی که توی خرابه پشتی خونه شون با هروئین اوردوز کردی و سه روز از مرگت گذشته و همه جای لاشه ات کرم و مگس درحال وول خوردنه ...

شایدم من زیاد بدبین یا از اون طرف خوشبینم نسبت به بعضی از آدما. ولی خب گاهی اوقات اگه به دروغ هم بگی که زندگی سخت نیست، واقعا از مصائبش ممکنه کم کنه ... «Placebo Effect.»

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۰۲ ، ۱۷:۱۴
میم. الف - Fa

 می خواهمش دریغا، میخواهم

میخواهمش به تیره، به تنهایی

میخوانمش به گریه، به بیتابی

میخوانمش به صبر، شکیبائی

لب تشنه میدود نگهم هر دم

درحفره های شب، شب بی پایان

او، آن پرنده شاید میگیرد

بر بام یک ستاره سرگردان

امروز رو اختصاص دادم به هیچ کاری. البته تنها کاری که میکنم اینه که ببینم چیکار باید بکنم. «تصمیم گیری...» توی پادکستی که امروز گوش میدادم (و باید تشکر کنیم که معتادمون کردی کلاغ)، از نویسنده ای که میگفت، و به طور درواقع محوریت موضوع بود، انتخاب ها و تصمیم ها و کلا زندگی شبیه بازی پوکر هست. تصمیمی که میگیریم مارو به جَکپات میرسونه یا اینکه از کفِ زندگی میره؛ و اینکه هر تصمیمی از زندگی که با این فلسفه بگیریم. حتی برای زمانایی که آدم راهی سینما میشه. چه برسه به تصمیمات بزرگتر. خود نفسِ تصمیم هم روایتی داره. شاید کار ما درسته اما نتیجه اونطور که میخوایم نیست. یعنی نتیجه گرایی رو بریزیم دور یه طورایی. مثالی که میزنه جالبه، اینکه دارت رو بزنیم به کاغذ بعد دورش خط بکشیم و بگیم "خب زدیم به هدف".

این روز ها این دانسته ها که از در و دیوار به صورت انتحاری سر راه من سرازیر میشن، حداقل عزت نفس اینو بهم داد که اشتباه کنم. در واقع بهتر باشه بگم که اگه خراب شد کار هم، باز از این مسئله چشم پوشی نکنم که "شانس" و عوامل خارجی دخالت داشتن و برنامه من درست بوده. 

فردا شنبه است؛ روزِ برخاستن. و فکر میکنم کافی باشه برای تحلیل و آمادگی... وقت عمل رسیده، ضمن اینکه در کنارش باز هم اندوخته جمع کنم. مگر زندگی همین نیست؟ تمرین و تمرین و تمرین ... بی اندوز و بی اندوز و بی اندوز. دست بر قضا آقای شریعتی هم وصیت میکرد که «مطالعه کن، مطالعه کن و مطالعه کن...»

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۰۲ ، ۰۱:۳۸
میم. الف - Fa

در دورانی به سر میبرم، که هرچیزی که سر راهم هست، هر خوبی، هر نیکی، هر سختی و مصائبی، برام به نوبه خودش درست و به موقع است. این روزا، هر پروانه ای که در زندگی من پر میزنه، بشارت از یک آموزه به من میده. چه بر مبنای حس و حال کتابی رو که اخیرا برداشتم، و آموزه هاش برام به واژه سخت اما به روشنی روز روشن؛ چه فیلمی که از گناهانم به من گوشزد میکند و اشک از چشمانم جاری. چه گفتگو و پادکست هایی که از الهه آپولو به دست میرسه. 

همه چیز بر جاش قرار داره. و به راستی زندگی رو همونطور که هست باید نگریست. از ساز زدن بنویسم؟ چند روزی جسته گریخته، اما دستاوردی داشتم که جهش خوبی بود، مخصوصا تو این دوران. سلفژ رو کم کاری کردم، ترس از "نشدن" بر من چیره شده و الآن که ساعت از سه و نیم صبح گذشته، مکتوب تعهد مینویسم که فردا روزِ تازه ای هست برای مقابله با این ترس هایی که فقط حسرت به بار میارن. باید جنگید! 

و چقدر احساس سبکی میکنم، از گذشته هایی که گذشت و مردمانی که چه خوبی کردن و چه بدی، رفتند و چه هستند، در نهایت من قبل و بعد مناجات آرزوی خیر میکنم تا شاید کمتر کمرم زیر نگاه خسمگین این مردم خم شود.

از خدا خواستار دست یاری ام. همیشه اگر به یادش نبودم اما گرمای وجودش درونم بود... که چقدر این روز ها من ماورای تدین رو طی میکنم. ساعت ها ساز زدن رو طالبم، ذهنی بدور از آشفتگی. و چه جمله ای خودم سر دادم که اگر بودایی مراقبه میکنه، مسلمون هم نماز میخونه؛ و موزیسین تمرین. چه خلوتی لذتبخش تر که در راستای تکامل باشه. و چه نیایشی از این بالاتر که ساعت ها در سجده، غرق در هر صفت خداوند در حال ذکر گفتن باشی. 

توفیری نیست؛ ولی در این دنیای پوچ، اگر زندگی رنج و شکنجه است، من ریاضت رو به جون میخرم تا فضیلت و یادآور ساعت هایی که غرقه در ساز بودم، دمِ مرگ منو از اینکه این زندگیِ به نوعی "زجر آور"، ارزشش رو داشت.

پس به سلامتی روزهای پر از تمرین

پر از تحصیل

پر از تهذیب

و پر از عرق هایی که برای رسیدن به آرمان هامون داریم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۰۲ ، ۰۳:۴۳
میم. الف - Fa

... دوست میدارم آنرا که به فضیلت خویش عشق میورزد، زیرا فضیلت خواستِ فروشد است و خدنگ اشتیاق. دوست میدارم آنرا که از روح قطره ای بهرِ خویش نمیگذارد، بل میخواهد سراپا روحِ فضیلتِ خویش باشد. بدینسان، مانند روح بر پل گام می نهد.

جملات بالا، بهره گرفته شده از اوایل کتابِ «چنین گفت زرتشت» هستش. اینارو اینجا ننوشتم که بگم: "من، مردِ خردمندِ شهر احمقان هستم..." یا کلا از این تفکرِ بالا به پایینِ آغشته به عینک گرد و بهمن کوچیک و یک فنجان آب زیپوی میلیاردی. 

تنها، موقع رسیدن به این بخش، به این نحو از روشِ زندگی و انسان بودن؛ حس کردم که خودم هم اگر خردمند و فضیلت پرست روزگار نبودم حداقل سرم با دمم کشتی نمی گرفت. 

اینکه چقدر این روزا همه چیز در هم گره خورده و زیباست. آسمانی که از خورشید رو داره، ماه رو هم همینطور. ابر ها پشتِ قرمز و نارنجی و صورتی فام بودنِ آسمان قایم شدن و مردم خسته از سرکار رو سر و کله همدیگه تو مترو وایسادن تا به منزل برسند. از گره خوردن که گفتم، منظورم عشقِ دوباره به یادگیری. عشقِ به حرکت و پیشرفت. به قولِ دوستی: «ورق زدن برگ جدیدی از زندگی» که توش من دیگه بسنده نمیکنم به دانسته های گذشته و اخیرم. بیشتر و بیشتر. همینکه رفتم سراغ نیچه بیشتر از اینکه جنبه "فیلسوف مابانه" داشته باشه، بخاطر صرفِ مطالعه و اینکه آدمی به این تاثیرگذاری در قرن اخیر، واقعا ارزش یکبار مطالعه حتی بدور از تجزیه و قفل شدن روی درک فلسفه خود فیلسوف، نداره؟ بنظر من که داره. هرچند، اون بیرون مردمانی هستند که مرده اند. حتی روش عن فکرانی که با دیدن منی که «تشیع علوی...» شریعتی رو از سرِ "کنجکاوی" گوش میدم، احمق تلقی میکنند. و این کلمه "احمق"، بدور از مبالغه است. واژه ای هست که از نزدیک ترین دوست [نما]، در هنگام مواجه، شنیدم. کنجکاوی کشته شده، تعصب پیروز و اون بیرون پیروان گذشته هایی که زندگی نکرده اند زیاد.

و خدایی که در این نزدیکی ست؛

و من، که بعد از مدت ها مالر 7، رو گوش می کنم (این مدت این دو آهنگساز، مالر و بروکنر، به طرز عجیبی در من اثر کرده اند. همینطور رهبر بزرگوار، جناب سرژیو شلیبداکه.)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۰۲ ، ۰۴:۳۴
میم. الف - Fa