Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

یک ژورنال ساده

Nardis

Imperfect journey of a musician

طبقه بندی موضوعی

۲۷ مطلب در دی ۱۴۰۲ ثبت شده است

 می خواهمش دریغا، میخواهم

میخواهمش به تیره، به تنهایی

میخوانمش به گریه، به بیتابی

میخوانمش به صبر، شکیبائی

لب تشنه میدود نگهم هر دم

درحفره های شب، شب بی پایان

او، آن پرنده شاید میگیرد

بر بام یک ستاره سرگردان

امروز رو اختصاص دادم به هیچ کاری. البته تنها کاری که میکنم اینه که ببینم چیکار باید بکنم. «تصمیم گیری...» توی پادکستی که امروز گوش میدادم (و باید تشکر کنیم که معتادمون کردی کلاغ)، از نویسنده ای که میگفت، و به طور درواقع محوریت موضوع بود، انتخاب ها و تصمیم ها و کلا زندگی شبیه بازی پوکر هست. تصمیمی که میگیریم مارو به جَکپات میرسونه یا اینکه از کفِ زندگی میره؛ و اینکه هر تصمیمی از زندگی که با این فلسفه بگیریم. حتی برای زمانایی که آدم راهی سینما میشه. چه برسه به تصمیمات بزرگتر. خود نفسِ تصمیم هم روایتی داره. شاید کار ما درسته اما نتیجه اونطور که میخوایم نیست. یعنی نتیجه گرایی رو بریزیم دور یه طورایی. مثالی که میزنه جالبه، اینکه دارت رو بزنیم به کاغذ بعد دورش خط بکشیم و بگیم "خب زدیم به هدف".

این روز ها این دانسته ها که از در و دیوار به صورت انتحاری سر راه من سرازیر میشن، حداقل عزت نفس اینو بهم داد که اشتباه کنم. در واقع بهتر باشه بگم که اگه خراب شد کار هم، باز از این مسئله چشم پوشی نکنم که "شانس" و عوامل خارجی دخالت داشتن و برنامه من درست بوده. 

فردا شنبه است؛ روزِ برخاستن. و فکر میکنم کافی باشه برای تحلیل و آمادگی... وقت عمل رسیده، ضمن اینکه در کنارش باز هم اندوخته جمع کنم. مگر زندگی همین نیست؟ تمرین و تمرین و تمرین ... بی اندوز و بی اندوز و بی اندوز. دست بر قضا آقای شریعتی هم وصیت میکرد که «مطالعه کن، مطالعه کن و مطالعه کن...»

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۰۲ ، ۰۱:۳۸
میم. الف - Fa

در دورانی به سر میبرم، که هرچیزی که سر راهم هست، هر خوبی، هر نیکی، هر سختی و مصائبی، برام به نوبه خودش درست و به موقع است. این روزا، هر پروانه ای که در زندگی من پر میزنه، بشارت از یک آموزه به من میده. چه بر مبنای حس و حال کتابی رو که اخیرا برداشتم، و آموزه هاش برام به واژه سخت اما به روشنی روز روشن؛ چه فیلمی که از گناهانم به من گوشزد میکند و اشک از چشمانم جاری. چه گفتگو و پادکست هایی که از الهه آپولو به دست میرسه. 

همه چیز بر جاش قرار داره. و به راستی زندگی رو همونطور که هست باید نگریست. از ساز زدن بنویسم؟ چند روزی جسته گریخته، اما دستاوردی داشتم که جهش خوبی بود، مخصوصا تو این دوران. سلفژ رو کم کاری کردم، ترس از "نشدن" بر من چیره شده و الآن که ساعت از سه و نیم صبح گذشته، مکتوب تعهد مینویسم که فردا روزِ تازه ای هست برای مقابله با این ترس هایی که فقط حسرت به بار میارن. باید جنگید! 

و چقدر احساس سبکی میکنم، از گذشته هایی که گذشت و مردمانی که چه خوبی کردن و چه بدی، رفتند و چه هستند، در نهایت من قبل و بعد مناجات آرزوی خیر میکنم تا شاید کمتر کمرم زیر نگاه خسمگین این مردم خم شود.

از خدا خواستار دست یاری ام. همیشه اگر به یادش نبودم اما گرمای وجودش درونم بود... که چقدر این روز ها من ماورای تدین رو طی میکنم. ساعت ها ساز زدن رو طالبم، ذهنی بدور از آشفتگی. و چه جمله ای خودم سر دادم که اگر بودایی مراقبه میکنه، مسلمون هم نماز میخونه؛ و موزیسین تمرین. چه خلوتی لذتبخش تر که در راستای تکامل باشه. و چه نیایشی از این بالاتر که ساعت ها در سجده، غرق در هر صفت خداوند در حال ذکر گفتن باشی. 

توفیری نیست؛ ولی در این دنیای پوچ، اگر زندگی رنج و شکنجه است، من ریاضت رو به جون میخرم تا فضیلت و یادآور ساعت هایی که غرقه در ساز بودم، دمِ مرگ منو از اینکه این زندگیِ به نوعی "زجر آور"، ارزشش رو داشت.

پس به سلامتی روزهای پر از تمرین

پر از تحصیل

پر از تهذیب

و پر از عرق هایی که برای رسیدن به آرمان هامون داریم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۰۲ ، ۰۳:۴۳
میم. الف - Fa

... دوست میدارم آنرا که به فضیلت خویش عشق میورزد، زیرا فضیلت خواستِ فروشد است و خدنگ اشتیاق. دوست میدارم آنرا که از روح قطره ای بهرِ خویش نمیگذارد، بل میخواهد سراپا روحِ فضیلتِ خویش باشد. بدینسان، مانند روح بر پل گام می نهد.

جملات بالا، بهره گرفته شده از اوایل کتابِ «چنین گفت زرتشت» هستش. اینارو اینجا ننوشتم که بگم: "من، مردِ خردمندِ شهر احمقان هستم..." یا کلا از این تفکرِ بالا به پایینِ آغشته به عینک گرد و بهمن کوچیک و یک فنجان آب زیپوی میلیاردی. 

تنها، موقع رسیدن به این بخش، به این نحو از روشِ زندگی و انسان بودن؛ حس کردم که خودم هم اگر خردمند و فضیلت پرست روزگار نبودم حداقل سرم با دمم کشتی نمی گرفت. 

اینکه چقدر این روزا همه چیز در هم گره خورده و زیباست. آسمانی که از خورشید رو داره، ماه رو هم همینطور. ابر ها پشتِ قرمز و نارنجی و صورتی فام بودنِ آسمان قایم شدن و مردم خسته از سرکار رو سر و کله همدیگه تو مترو وایسادن تا به منزل برسند. از گره خوردن که گفتم، منظورم عشقِ دوباره به یادگیری. عشقِ به حرکت و پیشرفت. به قولِ دوستی: «ورق زدن برگ جدیدی از زندگی» که توش من دیگه بسنده نمیکنم به دانسته های گذشته و اخیرم. بیشتر و بیشتر. همینکه رفتم سراغ نیچه بیشتر از اینکه جنبه "فیلسوف مابانه" داشته باشه، بخاطر صرفِ مطالعه و اینکه آدمی به این تاثیرگذاری در قرن اخیر، واقعا ارزش یکبار مطالعه حتی بدور از تجزیه و قفل شدن روی درک فلسفه خود فیلسوف، نداره؟ بنظر من که داره. هرچند، اون بیرون مردمانی هستند که مرده اند. حتی روش عن فکرانی که با دیدن منی که «تشیع علوی...» شریعتی رو از سرِ "کنجکاوی" گوش میدم، احمق تلقی میکنند. و این کلمه "احمق"، بدور از مبالغه است. واژه ای هست که از نزدیک ترین دوست [نما]، در هنگام مواجه، شنیدم. کنجکاوی کشته شده، تعصب پیروز و اون بیرون پیروان گذشته هایی که زندگی نکرده اند زیاد.

و خدایی که در این نزدیکی ست؛

و من، که بعد از مدت ها مالر 7، رو گوش می کنم (این مدت این دو آهنگساز، مالر و بروکنر، به طرز عجیبی در من اثر کرده اند. همینطور رهبر بزرگوار، جناب سرژیو شلیبداکه.)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۰۲ ، ۰۴:۳۴
میم. الف - Fa
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۰۲ ، ۱۹:۲۴
میم. الف - Fa
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ دی ۰۲ ، ۱۹:۱۱
میم. الف - Fa

 آموزه امروز:

«کاری رو انجام بده که نمیتونی»

شاید اگه برمیگشتم به دوران طفولیت، اولین اشتباهی که جبران میکردم و از صحنه روزگار محو میکردم، از زیر سختی در رفتن، بود؛ شعاری بیش نیست احتمالا ولی وقتی لذتِ پیشرفت حاصل ارزشش رو داره؟ چرا از این کار دریغ کردم. سالها حسرت میخوردم از پیشرفت نکردنم. تو ساز بیشتر (چون ... زندگی، رسیدن با مسیر هنر است "برای من")، ولی تمرینات سخت که میرسید... همیشه عادت داشتم قطعات، آهنگها و چیزایی که دوست داشتم رو تکرار نکنم. "تکرار"! چه کلمه درستی. و الآن، بعد از این سالها، در حال حل شدن هستش ولی ماحصل اون شیطنت ها، ناسزاهایی هست که به خودم میدم که چرا وقتی پتانسیلی بود، تقویت نشد. الانم هست انگار ... از خود تعریف نکنیم. ولی زندگی راحت تر بود تو بچگی. ای کاش اون موقع میفهمیدم اینارو؛ که صحبت کردن، سرایش عه، قدم زدن، تپش قلب ریتم عه و طبیعت... سمفونی طبیعت، شاهکار دستِ خداوندگار. 

در نهایت الان کاری نمیشه کرد. جز اینکه تا نکته ای، ضعفی، مشکلی حل نشه، از اون دایره خارج نمیشم. هرچند عجولانه تمرین میکنم ولی خب کیفیت رو میکِشم بیرون ولی انرژی زیاد میبره. بهره وری رو افزایش بدم با شیطنت کمتر! هر سنی یه شطنتی!!

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۰۲ ، ۰۳:۰۷
میم. الف - Fa

... ساعت 9:30 شب.

امروز رفتم سراغ یکی از نت هایی که استاد بهم داده بودن زیراکس کردم و کمی باهاش سر و کله زدم. از نظر های مختلف تمرینش کردم. چون قطعه پیچیده ای نیست، ایده های پایه ای رو راحت روش پیاده کردم. «همواره لگاتو» نواختن، پیدال گیری، جمله بندی، بیان، هارمونی و سیکل آکوردی. آهنگ Feelings از موریس آلبرت، که اندی ویلیامز هم بازخوانی کرده، و من این آهنگ رو خودم آرانژمان کرده بودم ولی این تنظیمِ جَز (تَری) هست و البته خوشگل تر از مال خودم. و در کنارش گام فا-دیز مینور (هارمونیک) رو در چهار اکتاو وضعیت باز و بسته با مترونوم سیاه=108 تمرین کردم. ایرادات دستم، هنگام گام نوازی مشخص میشن معمولا؛ انقباض روی نقاطی که استاد از جلسات اول گفته بودن و انگار تا آخر عمر باید رعایت شن. آناتومی. درسی که از قضا در کنسرواتوار های خارج درس میدن. تکنیک هم منطقی و با استدلال آموزش میدن و قابل فهم تره. من خودم تجربه شو داشتم. معلم درِ پیتی که ساز زدن بلد نبود و ادعا کردن خوب بلد بود. و خب منِ احمق نمیفهمیدم از آدمی که ساز زدن بر نمیاد چطور پیانیست قراره تربیت کنه؟ کاری نداریم! همین قطعات ساده و پاپ هم آموزش های خیلی خوبی به آدم میدن. تا زمانی که کنجکاو باشی، از یک میزان هم دنیا مطلب و نکته میاد بیرون.

و سلفژ ... در مرحله خوبی هستم. خودم میفهمم فالش میخونم. این یه قدم جدید و مثبته؛ همیشه میگن اولین قدم آگاهی هست. اینکه خودم میفهمم فالش هستم و گه گاه درست میرسونم به فرکانس و ژوست میخونمش، برای من تو این مدت پوئن خیلی مثبتی بوده. تا درس 10 جزوه تمرین داده بود استاد این هفته و فواصل هست. روی گام مادر (دو ماژور) و از جلسه بعد، فردا، فکر میکنم مرحله جدیدی شروع شه. و حس خوبی دارم. حتی اگه اونقدرا خوب نباشم هنوز... اما در مسیرم. این خودش برای من حس خوبیه! ولی رضایتمند نیستم! باید بهتر و بهتر و بهتر شم! 

و برنامه دیوانه وارِ تمرینی که در پیشِ رو هست، احتمالا از این هفته تا عید، منو مستحکم تر میکنه تا سال بعد بتونم ساعت تمرینمو با 4 و حتی 5 ساعت برسونم! در واقع «4 و 5 ساعت مفید!»

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۰۲ ، ۲۱:۳۱
میم. الف - Fa

Before beginning to learn an instrument, the learner, whether a child, alodscent or adult, should already be spiritually in possession of some music; he should, so to speak, cary it in his mind, keep it in his heart and hear it eith his mind's ear. The whole secret of talent and of genius is that in the case of a person so gifted, music lives a full life in his brain before he even touches a keyboard or draws a bow across the strings. That is why Mozart as small child could "at once" play the piano and the violin.

قبل از اینکه راجع به نقل قول بالا، و به کلی مقصودِ این رشته پست ها، حرفی و سخنی گفته شود، فکر می کنم بد نباشه چند نکته رو بگم.

چقدر در طول عمر سعی بر این داشتم که هم کیشان خودم رو، در کنار خودم نگه دارم اونم در مسیری که اگر عقیده ای مشابه نداریم حداقل میدونیم آرمان هایی مشترک رو دنبال میکنیم. اینکه اکیپی از پیانیست ها هستیم و برای همدیگه اجرا میکنیم، نقص های همدیگه رو متذکر میشیم و در عین اینکه ما رفیق هستیم، نقد هم میکنیم. اما خب تا حدودی خوب پیش میرفت این سالها، که البته بعد ها جدایی هم دلیل بر این نشد که از همدیگه غافل باشیم اما در این بین، آدم هایی زیادی بودن که میومدن و میرفتن و مدعی ویرتوئوزیته بودن و الان من که خبری ندارم و دوست نداره داشته باشم اما خب... از خود راضی بودن و تکبر از ویژگی های انسانی هست که من ازش بیزارم. نه خودم، نه دیگران! برای همین تو این وادی ها، فضای مجازی چه بلاگ، چه اینستاگرام چه هرچی... دنبال چیزی بیشتر از یک "ژورنال تمرین" نبودم و فقط چالش های #100 روز یا تکنیک، یا هرچیزی... چون من خودمو در حد بیانیه های آموزشی و فتواهای موزیسین مابانه نمیدونم. الآن هم همینه فقط با این تفاوت، من عقایدم رو در قالبِ یک بلاگ میریزم بیرون. قبول میکنیدشون؟ نمیکنیدشون؟ راستش I do not give af*ck ولی اگر کسی نظری داشت، عقیده داشت، به دور از تعصب و گنده گ*زی، با کمال میل روی چشم قرار خواهد گرفت... فکر کنم کافی باشه...

طفولیت... چقدر در مکاتب مختلف از این ویژگی، از این دوره از زندگی انسان و طرز تفکر و دیدش به زندگی، حرف و سخن گفته شده. کتابِ دنیای سوفی، فیلسوف رو تشبیه میکرد به کودکانی که نوک موی خرگوش هستند و به دنبال نور [اگاهی]. سر کلاس های سلفژ، ساز، یا کلا مکاتبی که آموزش با کنجکاوی و پیگری شاگرد در هم تنیده هستن، این تشبیه صورت میگیره. و چقدر درست. که مثل یک «کودک»، ساعت ها در پی کشف و گشت و گزار باشی. برای من موسیقی. ساز، اصوات و تمامی ویژگی هایی که مربوط به این هنر میشه. حتی یک آکورد.

جمله ی ذکر شده در بالا از کتاب «هنر پیانو» نوشته "هاینریش نیگاوس" (استاد کنسرواتوار مسکو، و از شاگردانش آقای ریختر، گیللس) مربوط به این بحث کودکی و کنجکاوی نمیشه. به جز اینکه خب، موتزارت در سن کودکی ساز ویلن و پیانو (کلاویه اون موقع، هارپسیکورد) مینواخت. کنجکاوی؟ علاقه شدید؟ اینکه چیزی جلودارش نبود؟ به عنوان یک کودک آدم مگه چقدر خودشو محدود میبینیه؟ الان که آدما یک کارو انجام میدن و باقی عمر به استراحت میگذرونن. اما برای من، منِ 52+36 کلاویه، همه چیز و همه جا پر از نت و موسیقی هستش. دفترِ کار که صدای دستگاه های صنعتی روی نت ها و گاها هارمونی هایی تشکیل میدن، که خب همکاران دنبال بهانه و تمسخر، اما زیبا نیست؟ بوق آمبولانس؟ یا اون برنامه اسنپ اون بوقش که نتِ لا-بمل رو میزنه.

این کنجکاوی ها منو به اینجا رسوند تا تمریناتم بالعکس شن. یعنی از بندِ زمان، تبدیل شن به کیفیت، هدف، آرمان؛ سالها تایمر رو میذاشتم و تمرین میکردم و زمان اگر 40 دقیقه، 1 ساعت یا بیشتر بود کافی بود برام. اینکه حالا قطعه یا تمرین یا متد و اتود درست شدن ...؟ مهم نبود زمان انگار حلال همه چیز بود. اما این روز ها کیفیت فاکتور تمرین، مترونوم سنگ بنای نواختن و گوش دادن و تیز بودن گوش هام مبنای انجام سلفژ هستن. و مدت هاست دیگه زمانِ تمرینمو به دقت قدیم نمیدونم. اینکه 3 ساعت 23 دقیقه 44 ثانیه... نه الان در حد اینکه (علامت تقریب) 2 ساعت و 10 دقیقه و بقیه اش در دفترم پر میشن از نکات تمریناتم که انجام گرفت، باید انجام شن، ضعف ها و نکات مثبت! ضمن برنامه ی فردا و یا حتی چند ساعت بعد!

کنجکاوی... فکر میکنم مهمترین ویژگی انسان های بزرگ!

هاینریش نیگاورس؛ مطالعه سونات های بتهوون

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۰۲ ، ۱۵:۳۶
میم. الف - Fa

همه چیز عوض شده. زندگی متفاوتی رو تجربه میکنم. هنوز اشتباهاتی میکنم. هنوز چیزایی میگم گاها که پشیمون میشم. ولی چیزهایی عوض شدن که خوشحالم ازشون. زندگی سیاه و سفیده، و در دل سفیدی سیاهی، و در دل سیاهی سفیدی هایی است. 

به قبل که نگاه میکنم ادم دیگه ای بودم. من همونم ولی با منش متفاوت.

بینشم به موسیقی هم عوض شده. تمریناتم گرو زمان و تایمر نیست. تمریناتم بسته به کشف و کاوش شده. چند ساعتی کارایی که باید انجام شه، اتود و تکنیک و سرایش. و در کنارش اینکه چهار میزان آداجیو راخمانینف چطور از دو مینور حل میشه به می ماژور. 

سوالات کوچیک، رشته هایی که ختم میشن به روزایی که میبیتی الان بیشتر میدونی. توانایی بیشتر. این روزا اگه بهتر نشنوم بدتر نمیشنوم. سطح قطعاتم شاید اونقدر بالا و ویرتوئوزیته نرفته (هرجند تا براورا فاصله ها هست هنوز و برای همین برنامه ریاضت رو پیاده کردم) ولی سطح نواختنم چرا. نحوه ی تمرینم. قاعده ساده ای که تمرین متمرکز تر، هدفمتر و مفیدتر منجر به اجرای قوی تر. البته خب اجرا بسته به شرایط اون لحظه است و تا حدی شرطه. ولی مهارت کنترل هم مگر نباید جزوی از تمرین باشه؟ {اینجا قانون روزی 1 برداشت از (حالت) اجرای قطعه صوتی یا تصویری (و ضمیمه فولدر) میاد وسط}

حتی اینجا نوشتن هم بهم لذت میده. بیشتر بنویسم بیشتر ساز بزنم. همه چیز بیشتر. سختی بیشتر. زیباست این سختی. من دوست دارم این راه رو برم. خودِ "راه". «مسیر موسیقی» یا بهتر بگیم «جاده موسیقی». از درخت و ریشه و شاخه و برگهای فیلسوفانه اش، تا شکوفه های شاعرانه و نارنج های باغ ارم.

 

؛

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۰۲ ، ۰۳:۴۰
میم. الف - Fa

...

سرم درد میکنه. ترافیک زیاد بود. از صبح تا الان که نیم ساعتیه رسیدم خونه.

فقط از خداوند متعال سوالی دارم؛ چه حکمتیه با آدمای اشتباه و پوشالی ساعت ها توی کافه میشینی، مضخرفاتشون رو گوش میدی، در و دیوار رو برانداز میکنی، با خودنویس توی جیبت روی دسمال میز طرح میزنی، ساعتتو نگاه میکنی و میگی که چرا این آدم تموم نمیکنه این خاطره بازی های مضحک رو؟

و وقتی میرسه به شخصی که مهمه واقعا، شخصی که در تلاشی برای بهبود خودت و این روند، این مسیری که میترسید بهش بگه «ما»...

باید اینطور پیش بره؟ کوتاه و غریبانه؟

خدایا خوبه تازه قبل راه افتادن مناجات کردیم، مذاکره دوست نداری نه؟

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۰۲ ، ۲۰:۴۲
میم. الف - Fa